یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن ذوقی ...

2- خوشبختانه مدیرمون در غیبت صغری به سر میبره که امیدواریم بشه غیبت کبری و یکی دو روز اضافه موندم و کارام رو حسابی جمع و جور کردم و از هول در اومدم .

3- خیلی دلتنگم برای یه دوست و کاریش هم نمیشه کرد .

4- سالهاست روزه نمیگیرم و فکر میکنم روزه گرفتنهای پشت هم یه موقع خیلی ضعیفم کرد . راستش دیدم توی خانواده هایی که روزه گیر هستن سحری و افطاری خیلی مفصلی ( حداقل از نظر کیفیت ) میخورن . ولی چون توی خونه ما فقط من و مادرم روزه میگرفتیم و مادرم نمیتونست سحر پاشه من تنها چند تا قاشق سحری میخوردم و بعد دانشگاه و سر کار و بعد افطار میرسیدم خونه . یک کم به خودم سختی دادم که دیگه نمیکشم .

5- یه موقعیت کاری پیش اومده که به شدت دو دلم کرده . کار بسیار خوب با آدمهایی که خیلی قبولشون دارم و میتونم ازشون کلی چیز یاد بگیرم اما با درامد بسیار پایینتر از اینی که دارم .

[ ٧ خرداد ۱۳٩٦ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- لنتخابات انجام شد و مقدار متنابهی بد وبیراه از تحریم کنندگان خوردیم ولی تونستیم 5-6 نفر رو راضی کنیم برن رای بدن که می ارزید به بد و بیراه خوردن .

2- نتیجه ریاست جمهوری برای من جای شک داشت . فکر نمیکردم که درصد آرای روحانی تفاوت کمی با نفر بعد داشته باشه . یعنی فکر میکردم بیشتر باشه که حالا ولش کردیم . مهم نتیجه بود که گرفتیم .

3- انتخابات شورای شهر رو با دلخوری رای دادم . به تمام لیست امید هم رای دادم ولی نبود اسامی ای مثل یاشار سلطانی و لیلا ارشد در لیست حالم رو گرفت و عده زیادی پیغام دادن که این اسمها رو جایگزین کنین و بهشون جواب دادم که برای بیرون کردن آدم بیخودی مثل چمران باید از پراکندگی آرا دوری کنیم و با ناراحتی به تمام لیست امید رای دادم .

4- خودم رو نپرسین در حد ایفتیضاح هستم که این یعنی یه درجه از افتضاح بدتر . به زور خودمو سر پا نگه میدارم و پیش میرم خدا میدونه کی از پا بیفتم و لگد بزنم به همه چی .

5- بگذریم

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- بیشتر از یک هفته است که اصلا اینجا نیومدم . زندائی عزیزم شنبه هفته گذشته فوت کرد و به شدت غصه دار و درگیر بودیم . خیلی براش غصه خوردم و خیلی زجر کشید قبل از فوتش . هر چی بیشتر میگذره بیشتر به عدل و انصاف تو زندگی شک میکنم .

2- کار روز به روز زیادتر میشه و داره تلنبار میشه و متاسفانه به دلیل اینکه با شرکت لج کردم اصلا اضافه کاری نمیکنم و این باعث میشه هر روز عقب تر بیفتم .

3- وضعیت روحیم خوب نیست و دارم فقط روزها رو میگذرونم .

سلامت باشین

[ ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- شرکت معلم ورزش گرفت و گفت هر کس میخواد بعد از ظهرها بیاد تو رستوران برای ورزش . برای ما عجیب بود ولی رفتیم . یه معلم آقای نسبتا جوون ، ورزشهایی میده که با مانتو و مقنعه مشکلی ایجاد نکنه ، روی زمین لازم نباشه بشینیم و واقعا هم حرکتهای مفیدی میده . اما عجیب تر از همه برامون این بود که خانم و آقا کنار هم داریم ورزش میکنیم که در شروع واقعا معذب بودیم . خانمها میرفتن عقب و آقایون جلو میایستادن اما کم کم عادی شد و کسی به کسی کاری نداره و هر کی هر کجا خواست می ایسته . در کل کلاس خوبیه از هر نظر .

2- کار زیاده و با مدیرم صحبت کردم که یا حقوقم رو مثل آدمیزاد زیاد کنه ( نه با اون درصدهایی که این چند سال دولت اعلام کرده ) یا ترفیع درجه بده و یا اینکه دنبال کار میگردم و تا وقتی هم که از شرکت برم اضافه کار نمیکنم که این آخری خیلی براش مهمه و میدونم تنبیه خوبیه ! البته میدونم هیچکدوم از خواسته هام عملی نمیشه و به همین دلیل مدتیه دارم سعی کنم کارم رو عوض کنم که فعلا به نتیجه نرسیدم .

3- کارهای مختلف زیادی رو سرم ریخته و وقتی تنوع کار زیاد میشه تمرکزی که از اول هم ندارم بدتر میشه و خیلی اذیت میشم . الان توی ساختمون میخوان آسانسور رو تعمیر کنن و من دارم پیگیری میکنم . مدرسه دخترم داره عوض میشه و من پیگیرش هستم . پروژه های شرکت زیاد شده و به اندازه کافی قاطی هستم سرش . همه کارهای بانکی پدرم و ماردم رو من باید براشون آنلاین انجام بدم چون خودشون نمیتونن و بعضی اوقات قاطی میکنم اساسی .

همه موفق و شاد باشین

[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- با دوستم نهار بیرون قرار داشتم . قبلش رفتم گلفروشی سر راهم و یک شاخه گل رز خریدم . یه رنگ خاصی بود کرم رنگ بود که توش یه ذره صورتی یا گلبهی هم داشت واقعا قشنگ بود . گلفروش فقط پیچیدش توی زرورق و یه روبان کرم رنگ بهش زد و داد دستم و بردمش برای دوستم . وقتی بهش دادم گفت دستت درد نکنه نمیدونم چند ساله کسی بهم گل نداده !!! گفتم شوخی میکنی ؟ شوهرت ؟ دخترت ؟ حالا پسرش کوچیکه . گفت نه حتی روز مادر که تازه گذشته هم کسی بهم چیزی نداد و خیلی خوشحال شد از این یه شاخه گل .

2- با یه دوست دیگه ام صحبت کردم و فهمیدم توی محل کارش خیلی مشکل داره بهش گفتم بیا بیرون هم رو ببینیم . با خودم فکر کردم اونکه متاهل بود و بچه داشت سالها بود کسی براش گل نگرفته بود این که از همسرش جدا شده و دخترش هم با همسر سابقش تو شهرستان زندگی میکنه جای خود داره . رفتم یک شاخه گل هم برای این گرفتم و رفتم سر قرار . اومد با چشمای پف کرده از گریه دیشبش و حالش خیلی بد بود . نشستیم و یه کم حرف زدیم و بعد رفتیم قدم زدیم و وسط قدم زدنمون یه نگاهی به گلش کرد و گفت چقدر این گل امروز به من حس خوب داد .

3-سالها پیش یه همکار آقای ضد زن داشتم . یه بار گفت شما زنا با یه شاخه گل خر میشین . انتظار داشت من از جا بپرم از این حرفش  . اما من در عوض بهش گفتم اونوقت شما مردا حتی همین رو هم ازمون دریغ میکنین . خیلی با انصافین .

4- ببخشید نمیخواستم موضوع رو جنسیتی کنم . اون همکار آقا هم جزو استثناها بود . کلی گفتم .

5- خواننده عزیز که در مورد رژیمم پرسیده بودین . رژیم رو بصورت آنلاین از سایت novindiet  گرفتم که البته هزینه داره ولی صاحب این کلینیک دکتر خیلی با سوادی هست و رژیمهاش خیلی موثره . البته با کمال شرمندگی به دلیل ماموریت و شکستن رژیم در یک روز من هنوز روی همون 1/5 کیلو کاهش هستم ولی دارم ادامه میدم .

6-شاد باشین

[ ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- دخترم تغییر مقطع داره و چند تا از مدرسه های منطقه مون رو پیش ثبت نام کردیم تا بره امتحان بده . اولین مدرسه ما رو به یه نمایشگاه دعوت کرد تا دستاوردهاشون رو نشون بدن . این برنامه در موزه دفاع مقدس برگزار شد و از همون اول ورود به مجموعه یه سری خاطرات بد جلوی چشمم رژه رفت . دخترم گفت چی شده ؟ گفتم مادر جان بهترین آدمهای این کشور توی این جنگ کشته شدن و این خیلی ناراحت کننده است . واردمجموعه شدیم و در هال ورودی با جعبه های مهمات نیمکت برای نشستن درست کرده بودن که دیدن اونا حالم رو بدتر کرد . 

یه جا خونده بودم وقتی یک جنگ شروع میشه هیچوقت تموم نمیشه حتی اگر سالها از شلیک آخرین گلوله بگذره . 

2- هوای تهران رو این روزا دوست دارم . کاملا بهاره و لطافت خودشو  داره . 

3- دیروز برای ماموریت رفته بودم بندرعباس و از دیدن شهری که مثل بقیه شهرها  انقدر آپارتمان بدقواره توش ساخته بودن اعصابم خورد شد . محلی ها گفتن به دلیل صنایع زیادی که در این شهر وجود داره وضعیت کار بد نیست و این خوشحالم کرد . دیدن خلیج فارس هم همیشه یه شادی خاصی توی دلم میندازه البته دریای خزر هم همینطور هر دوشون حس خوبی بهم میده . بدترین قسمت ماموریت تاخیر بیش از حد هواپیما ها در رفت و برگشت بود . همین .

4- از شنبه رژیم شروع کردم . محاسبه قد و وزنم نشون میداد که در مرز اضافه وزن هستم . به طرز عجیبی وزن کم کردم یعنی در سه روز 1/5 کیلو اما ضعف شدیدی داشتم . رژیمم سر خود نیست از یه دکتر فوق تخصص متابولیسم گرفتم و رژیم رو برای خود من نوشته اما عجیب ضعف کردم . دیروز که رفتم ماموریت با اینکه سعی کردم زیاد نخورم اما به هر حال رژیم شکسته شد و حالم بهتر شد و از امروز شروعش کردم . هدفم 5 کیلو هست و اگه بهش برسم خیلی خوشحال میشم . 

سایه همگی مستدام

[ ٢٥ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٩:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- چند تا تصمیم توی سال جدید گرفتم : 

- تصمیم گرفتم تا وقتی کتابهایی که دارم رو نخوندم کتاب جدید نخرم و این خیلی تصمیم سختیه .

- تصمیم گرفتم تا یه تیکه از لوازم آرایشم تموم نشده چیز جدیدی نخرم که کهنه نشن . والبته میخوام هر عید تمام لوازم ارایش کم مصرفم رو بریزم دور و جدید بخرم که اینکارو امروز کردم و همه چیزهایی که دائم استفاده نمیکنم رو انداختم دور

2- بقیه کارام شامل جمع و جور کردن و مرتب کردنه که منوط میشه به رسیدن کمدهای جدیدمون که قبل عید سفارش دادیم و هنوز به دستمون نرسیده ! قبل عید زنگ زدم بهش که یه هفته پیش قرار بود بیاریشون چی شد ؟ طرف انقدر صادقانه گفت یادم رفت که هیچی بهش نگفتم و خنده ام گرفت . گفتم باشه بعدا بیار .

ولی کلا برای رسیدن کمدهای جدید خیلی هیجان زده ام .

3- مقداری غذام رو کم کردم . پیاده روی میکنم اما نه بصورت منظم . خیلیها میگن لاغر شدی که اگر هم درست بگن معلومه سایز کم کردم و وزنم اصلا تکون نخورده .

4- کار شرکت روز به روز زیادتر و قاطی تر و بی نظم تر میشه . بزودی سر میذارم به کوه و بیابون .

عزت زیاد

[ ۱٢ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٥:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- رفتم پمپ بنزین ، متصدی میخواد برام بنزین بزنه که خودم میزنم . شاید خوشش نیومده شایدم فکر کرده که من نمیخوام انعام بدم . بنزین که تموم میشه میرم سراغ دستگاه پرداخت . همه کارو میکنم اما یادم میره که رمز کارتم رو تازه عوض کردم و خطا میده با بی ادبی میگه بده من کارتت رو !! میگم نمیخوام ! یه رمز رو اشتباه زدم بقیه اش که درست بوده ! و دوباره کارت میکشم و کارم رو انجام میدم .

2- همکارا دارن صحبت میکنن که اومدنه دیدن یه ماشین کنترلشو از دست داده و رفته تو پیاده رو اولین سوالی که با لحن خیلی بدی مطرح میشه اینه : راننده اش خانم بوده؟

3- باز رفتم پمپ بنزین . خانمی که جلوی من هست از ماشین پیاده نمیشه از پنجره سوئیچ رو میده متصدی بزنه و از پنجره پولو میده . متصدی کلی معطل میکنه بقیه پولشو بده و همه علاف ، خانم هم از جاش تکون نمیخوره . همه متمدنانه صبر میکنیم تا متصدی گاماس گاماس بیاد بقیه پولو از پنجره بده به خانم و اونم سر فرصت بره . نوبت من میشه . میاد سوئیچ رو بگیره که خودم پیاده میشم و شروع میکنم بنزین زدن . همین هیچ کاری هم در حین این کار انجام نمیدم اما باک بزرگه و 50 تا میگیره . تا پر بشه باکمون متصدی میاد میگه خانم چقدر لفتش میدی !!!!

لابد اگه منم از تو ماشین تکون نخورده بودم و انعام میدادم احترامم بیشتر سر جاش بود.

4-همکارمون آقایی هست تحصیل کرده و خیلی با کلاس . پدر خانمش پزشکه و ایشون کمتر از آقای دکتر خطاب نمیکنه پدر خانمش رو . تحصیلات خانمش نمیدونم چیه ولی شاغل نیست . داشت در مورد فواید اسنپ میگفت که چه خوبه از اول هزینه اش مشخصه مثلا خانمم وقتی با آژانس میره بیرون این آژانسیها هر چی بخوان میگیرن و خانمم هم میگه در شان من نیست که باهاشون بحث کنم سر کرایه هر چی میگن بهشون میدم !!! الان من این جایگاه شان رو بذارم کجای دلم ؟

اگر آقایی اینا رو میخونه اصصصلا انتظار ندارم که شرایط رو درک کنه . باور کنین

 

هویت زنانه 

از صبح امروز فیلمی در شبکه های اجتماعی دست به دست می شود از مصاحبه ی احسان علیخانی با دختری نه ساله.این دختر مهمان برنامه ی علیخانی است و با سوالات عجیب مجری روبرو می شود: میخواهی چه کاره شوی؟
دختر می گوید پزشک قلب.
علیخانی ادامه می دهد که دوست داری شوهرت چه کاره شود؟
دختر شانه بالا می اندازد.
اما سوال علیخانی ادامه پیدا می کنند: خانوم تمایل دارید شوهر شما چه کاره باشد؟
دختر داستان ما به چند زبان تسلط دارد واصلا به همین دلیل به برنامه دعوت شده.
اینکه این شیوه از رفتار « کودک آزاری » است یک بحث است، اینکه احسان علیخانی تلاش بی وقفه ای در تحقیر زن و تعریف هویت و آینده ی او با ازدواج دارد بحثی دیگر، این ادعا زمانی ثابت می شود که علیخانی چندی پیش از کیمیا علیزاده درباره ی کارکردن او در خانه سوال می کند و وقتی جواب منفی علیزاده را می شنود به او می گوید:حالا حالا ها به فکر ازدواج نباش.
همین مجری رفتار زشت خود را در مواجهه با سارا خادم الشریعه نیز ادامه می دهد:بلدی آشپزی کنی؟بلد نیستی؟ خانم، حالا حالا ها به فکر ازدواج نباش!
رسانه ی ملی تلاش بی وقفه ای در تحقیر زنان می کند، سعی دارد الگوهای غلط بسازد و باورهای مردم را تغییر دهد ، باید خود را جای دختر نه ساله ای بگذاریم که ما به عنوان بزرگتر به وی اجازه می دهیم پای این برنامه های بیمار بنشیند و از مجریان می آموزد که زن جنس دوم است و هویتش با مرد ثابت می شود.
به نظر می رسد رسانه ی ملی و عوامل آن بینهایت مخرب تر از شبکه های جلف و تبلیغاتی ماهواره ها هستند، هر چند که در هردو زن کالاست،اما شبکه های ماهواره ای این کاربرد را رد نمی کنند.
اتفاقی را که علیخانی رقم زده است می توان از منظر مدافعان حقوق کودک هم بررسی کرد...
کاش کسی هم به این وجه ماجرا بپردازد.

 

از وبلاگ خرمالوی سیاه - آلما توکل 

 
[ ۸ فروردین ۱۳٩٦ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب