یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

دیشب حال خوبی نداشتم اما الان یک چیزی شد که خیلی خوشحالم کرد .

مدتها بود که از طریق بنیاد کودک در ایران کمک هزینه ای برای یک بچه بیمار میفرستادیم . امروز اولین گزارش این بچه به دستم رسید که حالش بهتره و یک عکس ازش با یک نامه با دستخط خودش برای تشکر همراهش بود . خدا میدونه چه حالی شدم وقتی دست خطش رو دیدم . انگار که از بچه خارج رفته دور از خودم یک نامه میدیدم . خیلی خوشحال شدم . گزارشش هم خوب بود . خدا رو شکر

قبل از اون هم رفتم سر راه چهار تانامه از طرف هر چهارتامون برای نخست وزیر ارسال کردم . حالت کارت پستال داشت و روش عکس از بمباران غزه بود و پشتش ازش درخواست کرده بود که کاری برای اینها بکنه . ما کاری برای هیچیش نکردیم با ای میل به دستم رسیده بود و ما فقط پرینت کردیم و امضا و پست ، همین .

[ ۳٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دلم نمیخواد هر وقت غر دارم بیام اینجا و بزنم اما واقعا هیچ کس رو ندارم  باهاش درد دل کنم ...باشه ولش می کنم .

امروز به یک نمایش مزخرفی رفتیم که ماشینهای غول تشن میرفتن بالای تپه مانندهایی و ماشینهای کوچکتر و اونها رو درب و داغون میکردند و آخر برنامه هم یک شوی گلادیاتوری ماشینی داشتند و من که حالم به هم خورد از برنامه و پسرم با توجه و علاقه خیلی زیاد و همسر گرامی با توجه و علاقه متوسط تماشا کردند و ما نفهمیدیم کجای این تماشا داشت . این تفاوت مارس و ونوس خیلی زیاده ها .

پسرم توی تدارک تولدشه و چون تولد دوستش که تازگی بوده و به صرف سینما و شام بوده بسیار خوش گذشته اونهم پیشنهاد داد که تولدش بریم سینما .منم بدم نیومد . بعدش هم میتونیم برای شام و کیک بیایم خونه چون بیرون خوردن شام هزینه رو خیلی زیاد میکنه و با توجه به اینکه من الان کار نمیکنم ممکنه شرایط رو بحرانی کنه . ببینیم چه میکنیم .

وقتی اینجا خواننده نداره انگیزه ندارم بنویسم . چه کنم خواننده دار بشه ؟!

[ ۳٠ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

من باید بنویسم پس چرا نمینویسم ؟

روزهام پر از کار میگذرند . دیشب با همسر گرامی در مورد برگشتن به کار حرفه ایم صحبت کردم . به طور غیر مستقیم ازم خواست که برنگردم . دلایلش هم کاملا منطقی بود . آرامشی که پیدا کردیم ، پیشرفت بچه ها در درس و نظم و ترتیب خونه . به اضافه، اون هم میتونه بیشتر کار کنه و بخشی از درامد از دست رفته منو جبران کنه . اما من نگرانم . نگران وامی که گرفتیم و نمیدونم چه جوری میتونیم پس بدیم و اینکه اگه سه چهار ماه دیگه خواستم برم سر کار آیا کاری گیرم میاد یا نه .

پسره پریروز از دوستاش بی محلی دیده بود و توی خونه کلی غصه دار بود . میگفت من تنهام . چرا الف برگشت کشورش که من تنها بشم . شین تولد گرفته و همه رو دعوت کرده جز من . کلی حالم رو گرفت . بغلش کردم و باهاش گریه کردم . حالم بد شده بود از غصه های این بچه . خوشبختانه دیروز که از مدرسه میاوردمش حالش بهتر بود و توی گردش مدرسه کلی بهش خوش گذشته بود . امروز هم به اون تولد کذایی دعوت شده بود . اما بازم شب توی تختش کنارش دراز کشیدم و کلی خاطره بد از دوستیهایی که داشتم و دوریها گفتم . بهش گفتم من تو رو درک میکنم اما بدون وقتی سن تو بودم اگه یک همچین حرفی رو به مامانم میزدم بهم میگفت اینها اصلا مهم نیست . حدقل تو مادر و پدری داری که باهات همدردی میکنن . بهش گفتم انتظار ندارم این حرف رو باور کنی چون من هم سن تو بودم باور نمیکردم اما بدون که تنها کسی که برات میمونه خواهرته . خوشبختانه اگه تاییدم نکرد اعتراضی هم به این حرف نکرد .

من خیلی هر سه شون رو دوست دارم . خیلی خیلی زیاد

[ ٢٦ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

ماشین رو بردم تعمیرگاه . معطلی داشت تا درست بشه رفتم آیکیا که وقت تلف کنم . اولین بار بود که بدون عجله و دلی دلی کنان این فروشگاه رو میدیدم . چیزهایی دیدم که هیچ وقت ندیده بودم . برام جالب بود . رسیدم به قسمت فرشها . دیدم یک قسمت فرشهایی هست که نقش ایرانی داره . بعد دیدم که یک تابلو زده برای توضیح سه نوع فرش ایرانی ، هندی و پاکستانی . ایرانی اول بود و نوشته بود بهترین فرشها مال ایران هستند و نوشته بود که این صنعت در ایران چند سال قدمت داره و هنوز به همون روشی که از اول بوده بافته میشه و بعد دیدم دارم فرشها رو لمس میکنم و اشک میریزم ... خودمو کنترل کردم اما ...

قبلا دیده بودم این خواننده های لس انجلسی که وطن وطن میکنن. میگفتم برو بابا اونجا دارین مشروبتون رو میخورین میگین وطن که براتون نون و آب بشه اما حالا که اومدم بیرون بایانکه دقیقا سالی یکبار برای دیدن برگشتم میفهمم دلتنگی یعنی چی . خیلی دلم تنگه . من متعلق به اینجا نیستم .

نمیدونم موندن سخت تره یا برگشتن اما فعلا میدونم که موندن سخته . خیلی هم سخته .

 

توی آیکیا که بودم خانم م بهم زنگ زد . خدا میدونه وقتی اسمش رو روی تلفنم دیدم قلبم شروع کرد به تند تند زدن . خیلی دلم براش تنگ شده بود اما با خودم قرار گذاشته بودم که بهش زنگ نزنم که احساس نکنم دارم خودمو بهش تحمیل میکنم . گفت که دیشب خوابم رو دیده بوده و من خیلی پکر بودم . گفتم خوابت درست بوده . متاسفانه به خاطر اینکه باطری موبایلم داشت تموم میشد نتونستم درست باهاش حرف بزنم اما همین که زنگ زد خوب بود . خیلی خوب بود . باید باهاش سر فرصت حرف بزنم و بپرسم چی شده که خیلی وقته هم رو ندیدیم . برام مهمند . اگه مهم نبودند این سوال رو ازش نمیپرسیدم .

عصر هم بالاخره بعد از چند روز انتظار بازی محبوب بچه ها رو آوردند و من رفتم خریدم . خودم هم مبحوتش شده بودم عجب چیز جالبیه این " وی "

 

[ ۱٩ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

میخوام کم کم شروع کنم اسم کتابهایی که میخونیم و فیلمهایی که میبینیم رو اینجا بنویسم

خودمون که فصل نهم Friends رو تموم کردیم و باید فصل دهم که آخری هست رو شروع کنیم . از اولش یکسره دیدیم تا رسیدیم به اینجا . هر شب تقریبا سه تا اپیزود میبینیم .خیلی جالبه من که خیلی خوشم اومد و اگه انقدر گرون نبود میخریدمش.

با پسره چند روز نشستیم و کتاب How to take the GRRRRRRR out of anger

رو که مشاورش برامون آورده بود خوندیم . اولش خواستم خودم تنهایی بخونم . یعنی اشتباهی فکر کردیم مشاورش اینجوری گفته ما وقتی یک کم خوندم دیدم با انشای قابل درک برای اون نوشته شده و با هم خوندیمش . بیشترش رو من براش میخوندم بعضی جاها رو دادم اون خوند . خوب بود .  

دختره و پسره این چند روز تعطیلات سال نو خوب درس و کتاب خوندند . اسم چند تا کتابی که با هم خوندند ایناست:

Minnie and Moo go dancing

Daniel's duck

Amber Brown

البته خیلی بیشتر خوندند اما دیگه کتابها رو پس دادیم به کتابخونه و اسمش رو یادم نیست . سعی میکنم از الان بیشتر بنویسم .

یک کتاب فارسی به اسم امام اول کیه هم براشون خوندم که در مورد حضرت علی بود و خیلی خوششون اومد . بعد از اینکه یکبار براشون داستان غذا بردن در خونه فقیره توسط حضرت علی رو گفتم هی میگفتن مامان برامون در مورد علی بگو !! من اون کتاب رو هم از معلم فارسی پسره قرض گرفتم و براشون خوندم .

امروز هم فیلم دیشب باباتو دیدم آیدا رو دیدم و کلی حرص خوردم از این زنهایی که ما به عنوان مادر تربیت میکنیم . زن حسابی شونصد سال پیش لباس دوختی میگی همون خوبه دیگه نمیخوام . دخترت میره دبیرستان شیر که نمیخواد خونه نشستنت چیه ؟ نمیدونم خودشونو گول میزنن یا دیگران رو . برای راحتی بچه مون نشستیم خونه . خیلیهاشون یا بلد نیستن کاری به غیر از کار خونه بکنن ( اگه همونو بلد باشن ) یا دلشون نمیخواد از خواب ناز صبحهاشون بزنن وگرنه بچه های مادرهای کارمند اگه بهتر نشده باشن بدتر نشدن . بعله به مادر فشار میاد اما خب باید بهای شخصیت اجتماعی رو پرداخت .

خب دیگه عصبانیت بسه. برم به کارم برسم

[ ۱٧ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

خب دلم میخواد یک چیزیهایی بنویسم که توی این دنیای مجازی یادگاری بمونه . اول از هم امروز از وقتی که دخترم رو از مدرسه آوردم تا الان همسر گرامی پای کامپیوتره . دقیقا دو ساعت و کار خاصی هم انجام نمیده یعنی سرچ میکنه نامه باز میکنه و میبنده و غیره . اصولا با توجه به اینکه خودم آدمی هستم که نیم ساعت باس..م یک جا بند نمیشه از این کارش به شدت عصبی میشم . در این دوساعت من دخترم رو از مدرسه آوردم با هر دوتا دو سری تکلیفهای مدرسه شون رو کار کردم . یک سری فیلم آموزشی و یک سری هم سرگرمی _ آموزشی دیدم . میوه بهشون دادم و اون کماکان بدون یک کلمه حرف پای کامپیوتر نشسته . حتما باید بهش بگم که اعصابم از این کارش خورد میشه . خوشبختانه اگه بگم دیگه این کارو نمیکنه .

پسره داره تکالیف فارسیش رو انجام میده . سه جلسه دیگه که بره پیش معلمش کتاب کلاس اول رو تموم میکنه . خوندن فارسیش خیلی خوبه و خطش هم خوبه اما هم دیکته اش ضعیفه و هم گنجینه لغتش که خب شکی در این دومی نمیشه کرد و این مسلمه .

طی یک ماه گذشته حسابی کتاب خونده و خوندن انگلیسیش خیلی پیشرفت کرده . حداقل اعتماد به نفسش در این مورد خوب شده و دیگه سعی خودشو میکنه که کلمات رو بخونه . قبلا حتی سعی اش رو هم نمیکرد . برای اسکیت خیلی تلاش نمیکنه ولی وقتی میریم با توجه به اینکه آموزشی در این زمینه ندیده بد نیست .

دختره از اعتماد به نفس کمبود نداره . وضع درسش هم بد نیست . هم فارسیش در حد کلاسه هم انگلیسیش . این روزها گیر داده به اسکیت که تا بتونیم میبریمش و اون هم با اینکه خیلی خوب بلد نیست سعی خودشو میکنه و اصولا خیلی دوستش داره .

از کمبود ارتباط اجتماعی همه مون رنج میبریم . خیلی کمتر از یک سری آدم عادی ارتباط اجتماعی داریم . تازه اینو هم باید اضافه کنم که خود من اجتماعی تر از معمولم و شرایط الان خیلی اذیتم میکنه .

از هوای سرد متنفرم و الان جایی هستیم که حداقل هشت ماه سال سرده .

از خونه نشستن همیشه بدم میومد و الان به خاطر وضع درس بچه ها و نیاز شدیدی که به اینکه بالای سرشون باشم داشتند کارم رو ول کردم . همیشه شخصیت اجتماعی خانم کارمند رو دوست داشتم و الان هم دوست دارم . الان احساس میکنم شخصیت اجتماعی ندارم . امیدوارم موقتی باشه .

امیدوارم شروع خوبی باشه و باعث بشه ادامه بدم .

[ ۱٥ دی ۱۳۸٧ ] [ ۳:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

من مینویسم پس هستم

من باید بنویسم چون باید باشم .

[ ۱۳ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دلم گرفته و میخوام از روزمرگیم بنویسم . ازروزهایی که میاد و میره . از اینکه هر دقیقه باید به این فکر کنم که برای نیم ساعت بعد برنامه بچه هام چیه و چی باید بدم بخورن و چی باید بخونن و چه جوری سرشون رو گرم کنم که آموزشی هم توش باشه و ...

اما در کل زیاد ناراضی نیستم . درسشون رو خوب میخونن و متاسفانه فعالیتهای غیر آموزشی پسرک رو فعلا قطع کردیم تا خوندن و نوشتنش به فارسی و انگلیسی خوب راه بیفته ‌( که زیاد چیزی نمونده تا به اون مرحله برسه ) دخترک کلاس پیانو میره و یک دنگ و دونگی هم توی خونه میکنه . خودم هم از پیشرفت چشمگیرشون در این مدت کوتاهی که تمام وقت باهاشون بودم هم متعجبم و هم خوشحال .

از اون طرف سی و شش سالم تموم شده و نمیدونم از زندگی چی میخوام . تمام شعارهای زندگی آروم و بچه های خوب و سالم درست اما من چی ، جایگاه من اینه ؟ اگه نیست کجاست ؟ بهتر و بالاتره یا بدتر و پائینتر ؟ از چه نظر ؟ از نظر تحصیل ؟ از نظر مالی؟  از نظر موقعیت کاری؟

چرا همش منتظرم ؟ منتظر اینکه بچه هام بزرگ بشن ، منتظر اینکه وضع مالیمون بهتر بشه ، منتظر اینکه جا بیفتیم !!!! توی چی جا بیفتیم ؟  یک حس بدیه برای کسی که تا سن بیست و پنج - شش سالگی همیشه جلو بوده . همیشه کوچکترین شاگرد در کلاس بوده و کوچکترین کارمند در محیط کار . زمان دانشجوییم موقعیتم مثل یک مدیر پروژه بود و حالا ... اون موقع هم زیادی بالا بود و الان هم زیادی پائینه .

این طور درست نیست اما درستش چیه ؟

[ ۱۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دلم نمیخواد همش غر بزنم . نمیدونم چرا خاطرات بد از ذهنم بیرون نمیره . چرا همسر گرامی به من اجازه نمیده انرژیم از همون زمانها تحلیل رفته باشه ؟

دلم میخواد بمیرم

[ ۸ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

منطقیه که بگم بین یک کشور پیشرفته ویک کشور جهان سوم که روز به روز داره عقب تر میره دلم میخواد توی اون جهان سومی زندگی کنم ؟

چرا ؟

خب جهان سومه مال منه ، خانواده ام اونجا هستن ، مدرک تحصیلی و کار و زبانم و قبول دارن . اما جای بدیه برای زندگی ، امینت اجتماعی نداره ، ازسیستم آموزشیش متنفرم چون واقعا غلطه .

جهان اوله مال من نیست . باید بدوم تا یک زندگی خیلی معمولی داشته باشم چون مدرکم و زبانم در حدی نیست که بتونم خودم رو بالا بکشم . هیچ کس رو نداریم . تجربه نشون داده که آدمهای خوش معاشرتی نیستیم . هر کس رو باهاش رفت و امد میکنیم بعد از چند وقت پیوندش رو با ما قطع میکنه . اگه رو به قبله بیفتیم کسی نیست که یک ساعت بالای سر بچه هامون باشه . اما سیستم آموزشیش عالیه . به جای پر کردن ذهن بچه از معلوماتی که معلوم نیست به دردش بخوره بهش شخصیت میده . کار گروهی رو یادش میده . اعتماد به نفس میده .

ما اینجا هیچی نمیشیم چه طوری اینو به همسر گرامی حالی کنم ؟ نه اهل تحصیل هستیم که بگم اینجا تحصیلمون رو ادامه میدیم و از این نظر اقناع میشیم . نه اهل تجارتیم که بگم اینجا زندگی راحتی خواهیم داشت . نه اهل رئیس شدنیم که بگم ده سال دیگه حاقل یکیمون پارتنر یک شرکت بزرگ میشه . توی ایران هم همینه اما فرقش اینه که شاید اونجا میلیاردر نشیم اما شرایط زندگیمون از متوسط جامعه خیلی بهتر خواهد بود . تعطیلات رو با خانواده مون میگذرونیم . اگه مریض شدیم یا گرفتاری مالی پیدا کردیم کسی رو داریم که پشتمون باشه .

من واقعا دلم نیخواد حتی یک روز دیگه اینجا باشم . دلم نمیخواد همسرم رو به زور از اینجا ببرم . نمیدونم چه کنم ؟

[ ٥ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم چند سال پیش وبلاگ خوندن رو با خوندن وبلاگ نوشی و جوجه هاش شروع کردم . حداقل باید چهار سال پیش باشه نه اشتباه میکنم آهان یادم اومد حدود شیش سال پیش بود .

هنوز وقتی اضطراب دارم و بیخوابی که جزء لاینفک زندگیمه به سراغم میاد با اومدن پای کامپیوتر و بلاگ خوندن آروم میشم .

خوندن کلمات فارسی رو دوست دارم ... روون و سریع میخونم . مثل انگلیسی خوندنم نیست که مجبور باشم بعضی از کلماتش رو توی ذهنم به فارسی ترجمه کنم . فارسی مال منه . سالها باهاش حرف زدم ، تحصیل کردم ، مدرک گرفتم و کار کردم . هیچ وقت انگلیسی برای من جاش رو نمیگیره . حتی اگه ده سال دیگه اینجا بمونم .

[ ٤ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

از خودم در این موارد بدم میاد . خب خانم الف و ف و میم و نون و سین و یک ف دیگه به دلایل مختلفی در برحه های متفاوتی به طور ناگهانی و جوری که به نظر تو توهین آمیز بود ارتباطشون رو به طور یکطرفه باهات قطع کردند . خب که چی ؟ چرا باید به هم بریزی ؟ چرا اینقدر ضعیف بازی در میاری ؟ بعله آدم موجود اجتماعیه درست اما خب لابد یک مشکلی هست دیگه . از این آدمها یکی از خانمهای ف دوباره به سمتت برگشت و الان یک رابطه محترمانه با هم دارین . خانم سین رو همه گفتن کارهای غیر عادی بوده و یهو با همه قطع ارتباط کرده . یک خانم ف با تمام اقوام شوهرش که ما هم جزوش باشیم رفتار خوبی نداره اما بقیه چی ؟ لابد یک ایرادی دارم . خب اونها هم حق انتخاب دارن دیگه ... ضعیف نباش

[ ٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

هم دلم میخواد بنویسم ... هم دلم نمیخواد .

مسخره است اما فکر میکنم باید شروع کنم

[ ٢ دی ۱۳۸٧ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب