یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

من امروز به شدت از اینکه خودم رو وبلاگ خون حرفه ای میدونم احساس شرم کردم . چه جور وبلاگ خون حرفه ای هستم وقتی تازه شراگیم و بابا بزرگ رو کشف کردم ؟

بدون اغراق از خوندن پستهای شراگیم بلند بلند خندیدم . چیزی که این روزها خیلی کم پیش میاد .

خیلی چسبید .

[ ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خب برنامه امروز :

به بانک برم و تقاضای تحقیق در مورد پولی که یادمون رفته خرج چی شده بکنم .

متن اعتماد به نفس رو تموم کنم .

خونه رو مرتب کنم .

شام درست کنم که بچه ها که اومدند خونه کاری نداشته باشم .

نوشته های همسر گرامی رو بخونم .

یک کم باید خیاطی کنم .

عکسهای خانم ف رو بفرستم .

جواب نامه خانم ر رو بدم .

فعلا ببینم اینا رو چه میکنم .

[ ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دلم گرفته . ایران رو میخوام . دیشب تبلیغ یک برنامه ای از شبکه بی بی سی رو داشت نشون میداد . اسم برنامه بود A taste of Iran  . غذاهای ایرانی رو نشون میداد و جاهای مختلف از ایران رو . گریه ام گرفت وقتی دیدمش . دلم برای اصفهان تنگ شده . دلم برای شهرهای حاشیه کویری تنگ شده . میدونم به خدا خلم . اما در این چند وقته که اینجا بودم هیچ وقت شاد نبودم . همه چیزش خوبه . اینجا جای خوبیه . کاری کردند که کسی احساس متعلق نبودن نکنه ... اما من خوشحال نیستم . چقدر احساس عذاب وجدان میکنم از این غمی که دارم .

[ ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

امروز باید کتابخونه برم . پسره رو ببرم موهاش رو کوتاه کنه . کارواش برم . برم برای فردا پیتزا سفارش بدم که مهمون داریم . حسابرسی مالی سال ٢٠٠٨ رو تموم کنم و روی دعوتنامه مامان و بابام کار کنم .

بعد میام میگم که کدومهاش رو انجام دادم و کدومهاش رو انجام ندادم .

-------------------------------------------

من اومدم بگم که کتابخونه رفتم . بانک رفتم . پسرم رو بردم موهاش رو کوتاه کرد اما بعدش گفت لطفا نریم کارواش چون این موهای ریز که روی گردنم ریخته اذیتم میکنه زود بریم خونه که برم حموم. برای همین فقط رفتیم پیتزا سفارش دادیم و اومدیم خونه . پیش نویس دعوتنامه رو تموم کردم ولی کار حسابرسی به دلیل پیدا نکردن صورتحسابهای کارت اعتباریمون تموم نشد .

بازم بد نبود . به خاطر اینکه دیفالت هر روزه که مرتب کردن خونه و ظرف شستن و رسیدن به درس بچه ها بود هم انجام شده .

لبخند

هه هه هه بعدش صورتحسابها رو پیدا کردم و به تاخت روش کار کردم و تمومش کردم . یوهو

نیشخند

[ ٢٥ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

در مورد خاتمی میخواستم بنویسم . اما یک جمله ای یک جا خوندم که خیلی با ادبیات سطح بالا تمام قصه حسین کردی که توی ذهنم داشتم رو توصیف میکرد :

خاتمی برای ما ته خواسته های ماست .

 

بعله من هم بهش رای میدم . آقای همسر هم همینطور . از الان هم تبلیغات رو براش شروع کردم تا مادر و پدرم که به دلایل واهی دفعه پیش فکر کردند شاهکار کردند و انتخابات رو تحریم کردند رو بکشونم پای صندوق رای اما واقعا یک مدیر خوب و با اخلاق در حالی که قدرت اجراییش خیلی کمه و خودش رو به صورت یک تدارکاتچی معرفی میکنه میتونه حد بالای خواسته های ملت باشه ؟ نگین برای تو چرا باید مهم باشه که تو ایران نیستی . متاسفانه یا خوشبختانه هر روز بدون استثنا اخبار ایران رو چک میکنم و سرنوشت کشورم برام خیلی مهمه . اگه بخوام یک کمک مالی به کسی بکنم با خودم میگم تا وقتی توی کشورم آدم نیازمند هست دلیل نداره به آفریقا و ... کمک کنم .

 

در مورد خاتمی میگفتم ... یک کتابی میخوندم در مورد تربیت بچه ها . میگفت بچه دو سه ساله رو باید بهش حق انتخاب داد . این در مورد اعتماد به نفسش مهمه و شخصیتش رو میسازه . اما خب بچه اون سنی که درک نداره چی براش خوبه چی بد ! مثلا اگه بهش بگی شیر میخوری میگه نه . اگه هم بگی باید شیر بخوری خب این دیگه تحکمه و براش خوب نیست . توی کتاب نوشته بود باید بهش بگی عزیزم شیرت رو با نی قرمز میخوریش یا با نی آبی و این حق انتخاب رو هلش بدین به سمتی که عملا فرقی نداشته باشه کدوم رو انتخاب کنه زبان

حالا شیر که چه عرض کنم جم.هو.ری اس.لا-می و ولا--یت فق..یه رو مثل زهر مار به خوردمون میدن بین اینکه با اصولگرایان به خوردمون بدن یا با اصلاح طلبها بهمون یک مقدار حق انتخاب میدن که احساس شخصیت کنیم . واقعیتش اینه که بین بد و بدترباید انتخاب کنیم . بین آدم خوب و کم عرضه و آدم بی لیاقت و با عرضه . اگه الف نون رو به باعرضه تشبیه کردم برای اینه که واقعا اگه بخواد کاری رو بکنه حتما میکنه متاسفانه نمیدونه چه کار باید بکنه و چه کار نباید !!

کسی میدونه خاتمی در صورت برنده شدن پستی برای موسوی و قالیباف درنظر گرفته یا نه ؟

همچین سوال میکنم انگار اینجا مثل وبلاگ زیتون روزی ٢٠٠ تا کامنت میگیرم و ١٠٠ نفر بازدید کننده و الان سیل جوابها سرازیر میشه خنده خب بابا آرزو برا جوانان عیب نیست خب ما هم یک روزی جوان محسوب میشدیم دیگه قهقهه

[ ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

مدتها بود دلم میخواست کارتون وال ای رو ببینم . گیرمون نیومد . تا اینکه رفتیم خونه یکی از دوستان و یک نسخه اصلیش رو دیدیم . امانت گرفتیم تا ببینیم . بچه ها یک بار گذاشتنش و با همسر گرامی دیدنش . بعدش آقای همسر گفت عجب کارتون قشنگی اما نمیدونم چی شد که من ندیدمش . امشب دوباره گذاشتیم و من هم دیدمش . به نظر من معرکه بود . البته کمتر از این هم از والت دیسنی انتظار نداشتم ولی خیلی عالی بود . هر کس ندیده زود بره ببینه که از دستش میده . عجب نابغه هایی توی این کمپانی والت دیسنی کار میکنن .

البته هنوز که هنوز برای من بهترین و تاثیر گزار رین کارتون والت دیسنی در جستجوی نمو هست . شاید به خاطر اینکه مادرم و اون کارتون در مورد مستقل بار اوردن بچه ها حرف میزد .

با خانواده ای از دوستان دور هم بودیم و داشتیم در مورد مستقل بودن بچه ها در مورد تکلبفهای خونه شون حرف میزدیم . مادر خانواده گفت که من یادمه تا آخر کلاس سوم دبستان هر روز پدرم مینشست و با من ریاضی و ادبیات کار میکرد . پدر خانواده گفت ولی من هیچ وقت یادم نیست که پدر و مادرم با من درس کار کرده باشن .فقط چک میکردند که من کارهام رو کرده باشم . من گفتم من حتی یادم نمیاد که پدر و مادرم کارم رو چک کرده  باشن حتی اول دبستان . این به این معنی هم نیست که من همیشه میدونستم چکار باید بکنم . پیش اومده که رفتم مدرسه و تکلیفهام رو انجام ندادم اما خودم سرزنش شدم براش و اونها هیچ دخالتی توی این قضیه نداشتند .

حالا باید برای هر یک کلمه ای که بچه ها مینویسند و یا میخونند بلای سرشون باشم و حتی اگه اول جمله رو شروع کنن و من برم از اتاق بیرون و ده دقیقه بعد برگردم هنوز جمله رو تموم نکردند . نگین که باید به حال خودشون بگذارمشون . سال تحصیلی قبل نه به انتخاب خودم که به خاطر فشار کار اونها رو به حال خودشون گذاشتم و پسرم تا یکی دوماه پیش در حد شروع کلاس پارسالش بود یعنی هیچی از تحصیل سال گذشته اش نگرفته بود .  

[ ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

روز پر کاری داشتم . به خاطر پس دادن یک چیزی به یکی از همکارهای قدیمیم مجبور شدم برم دم در شرکت قدیمی ام . اما دلم طاقت نیاورد و رفتم تو . گفت سوپروایزرم رو صدا کنن که ببینمش . اومد و یک بغلی کرد منو که نگو . گفت بر نمیگردی سر کار؟ تعجب کردم گفتم فکر میکردم اوضاع کار خوب نیست . گفت نه خیلی هم بد نیست . وقتی اینو گفت گفتم اگه کار نیمه وقت با ٢۵ ساعت کار در هفته داشتین منو خبر کنین اما اگه کار کمه مسلما حق اون کسانی هست که الان توی شرکت هستن . گفت باشه . بعد رفتم به کارهای دیگه ام رسیدم . دیدار خوبی بود و انقدر تحویلم گرفت که احساس خوبی بهم دست داد .

[ ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

بالاخره خودم رو مجاب کردم که برم تو دل چیزی که مدتها ازش فراری بودم  .

فیس بوک  اون چیزی بود که مدتها ازش فراری بودم . اما وقتی دوستات تو رو اضافه میکنن به لیستشون فکر میکنی بده که جوابشون رو ندی و کم کم آلوده اش میشی . خب شاید خیلی هم بد نباشه .

بچه ها رو امروز از طرف مدرسه میبرن اسکیت رو یخ . باید برای پوشوندن و درآوردن کفشها برم کمک . به هر حال اینجوری هم فکر میکنم یک کار مفیدی انجام میدم .

[ ۱٥ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دلیل اینکه غر میزنم چیه ؟ من اصولا آدم غر غرویی نیستم . البته هر چی سنم بالاتر میره دوز غرم بالا میره اما دلیل غر زدنم این نیست . اینه که اینجا اصلا محل غر زدنمه . اما حالا که چند نفر به اینجا سر میزنن دیگه قول میدم خیلی غر نزنم.

زندگی روی رواله . بعد از یک دوره تنهایی مطلقی که داشتیم چند تا خانواده رو پیدا کردیم و کم و بیش میبینمشون . خودم به خونه نشستن دارم عادت میکنم . سعی میکنم از وقتم استفاده کنم . یک کار سخت اما خوبی که شروع کردم در آوردن ریز مخارج و درآمدهامون در این چند ساله بعد از مهاجرت بوده . یک مقدار هم دارم اطلاعات اکسلم رو استفاده میکنم که خوشحالم که یادم نمیره . تا اینجا مال یک سال اول که اصلا درآمد نداشتیم و خیلی راحت بود تموم شد . درآمد و هزینه سال دوم در حال کاره که یک مقدار پیچیده است و درآمد خوبه و از هزینه بیشتره . خدا به سال سوم رحم کنه که من کار رو کنار گذاشتم . البته اوضاع به بدی ای که من فکر میکردم نیست اما خب به هر حال درآمد کم شده .

دیشب فیلم قندهار محسن مخملباف رو دیدم . مدتها بود که فیلم مخملباف ندیده بودم و حال و هواشو یادم رفته بود . شاید آخرین فیلمی که ازش دیدم نوبت عاشقی بود که فیلمش به طور غیر مجاز دست به دست گشت و همه دیدنش . اولین فیلمی رو هم که ازش دیدم یادم نمیره . دستفروش بود . توی سالن دانشگاهمون با دوستم رفتیم دیدیم . از وسط فیلم دوستم حالش بد شد و هی میگفت بریم . من داشتم کل فیلم رو میبلعیدم و گفتم من تکون نمیخورم تو برو . اون هم نشست . اما بعد از اون نشد فیلمی از مخملباف ساخته بشه و من نبینم . احساس کردم برای اولین بار یک نفر داره راست میگه حتی اگه تلخ باشه . که البته خیلی هم تلخ بود . اما برای من از فیلمهای خوش رنگ و لعاب پر از دروغ بهتر بود . دوتا فیلم دیگه اش رو از کتابخونه درخواست کردم که توی راهه تا بیاد . چند شب پیش هم یک فیلم از بن استیلر دیدیم که خیلی بیخود بود و برای همین هم اسمش یادم نموند . البته فقط یک کم خنده دار بود همین .

 

[ ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

بی حالم . هزار تا دلیل توی زندگیم برای خوش بودن دارم و نیستم . حوصله ندارم . هزار تا کار دارم که خیلی یواش یواش دنبالشونم . البته الان دارم یک سی دی موزیک کولی ها ( اسپانیولیه -اما با جیپسی کینگ اشتباه نشه ) گوش میکنم که حسابی حالم رو جا آورده . دلم میخواد بخوابم اما بعد نمیدونم کارهام رو چه کنم . سنگینی غربت روی دوشمه . دلم میخواد توی خونه خودم باشم . برای هر گوشه اش یک فکری کنم و آراسته اش کنم . از زندگی موقتی خسته شدم .

چرا نمیشه غر نزنم ؟

[ ٩ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دیشب مهمون داشتیم . یک خونواده کوچیک و صمیمی اهل مصر . کلی گفتیم و خندیدیم . دفعه دوم بود که میدیدمشون .پسر کوچیکشون با پسر ما همکلاسیه و اینجوری آشنا شدیم . بچه ها هم کلی بازی کردند و بهشون خوش گذشت . الان خونه حسابی به هم ریخته و باید برم مرتب کنم . اما اصولا تازه فهمیدم که از بودن در جمع خیلی انرژی میگیرم . از گشت و گذار انقدر انرژی نمیگیرم . اهل حرف زدن و شنیدنم . اهل دیدن تنها نیستم . شاید برای همینه توی غربت بهم خیلی داره سخت میگذره .

[ ٧ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٥:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خیلی دیروز گریه کردم . توی خونه نشسته بودم که از مدرسه یکی زنگ زد و گفت من مددکار اجتماعی هستم و معذرت میخوام که مزاحمتون شدم اما پسر شما در ماه دسامبر به یک نفر توی مدرسه گفته که شما اونو پرت کردین روی زمین و بعد پریدین روش !!!! توی مدرسه همه از خانواده شما تعریف میکنن و میگن خیلی برای بچه ها ارزش قائلین اما به هر حال کار من اینه که به این مساله رسیدگی کنم ! خدا میدونه من چه حالی شدم و پریدم رفتم مدرسه . خانمه رو دیدم و خیای معذرت خواهی کرد که اینجا همه میگن شما یکی از مسوولترین والدین ایجا هستین اما من باید بدونم چی شده . گفتم من که هنوز بچه ام رو ندیدم بعد از حرف شما چون مدرسه است شما صداش کنین و از خودش بپرسین قضیه چی بوده چون من اصلا یادم نمیاد تازگیها اینکارو کرده باشم . راستش رو بخواهین پسر من یک وقتهایی خیلی عصبی میشد و من خیلی پیشترها شده که بگذارمش روی تختش و دستهاش رو بگیرم که بیرون نیاد و کسی رو اذیت نکنه تا آروم بشه و بعد بیاد بیرون اما حتی همین رو هم خیلی وقته که یادم نمیاد اتفاق افتاده باشه . گفت من قبل از شما با هر دوشون حرف زدم و بهشون نگفتم کی هستم و گفتم من در مورد خانواده تون میخوام ازتون سوال کنم و پسرتون هم دقیقا همینو گفته .خلاصه خیلی خیلی حالم رو گرفت . شب این موضوع رو برای همسرم تعریف کردم اما به روش نیاوردیم .

از اینکه در مورد بچه مون حساسند و مواظبش خوشحالم اما واقعا برای من شنیدن این حرفها سخت بود

[ ٤ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٧:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

امروز شارژم .

با دوستم خانم م برای نهار رفتم بیرون . یک کم سبک شدم وقتی دیدمش . خیلی این چند وقت حالم گرفته بود . خدا رو شکر ظاهرا اصل مشکل با ما نبوده و بین خودشون بوده . خب مشکلات زن و شوهری هم که حل میشه . خوشبختانه چیز مهمی هم نبوده .

 

دیشب زوهان رو دیدم . با توجه به ماجراهای این چند وقته غزه برام خیلی جاب بود و از اینکه توی یک فیلم آمریکایی نشون بدن که آخر سر فلسطینی ها و اسرائیلی ها با هم دوست و متحد میشن و تازه یک ازدواج هم بینشون سر میگیره خیلی عجیب بود . اما شیرین بود . اینکه همه آدمها کنار هم با صلح زندگی کنن . عجب رویایی هست که به قول اون یارو نمیشه اما اگه بشه چی میشه !!!!

[ ۱ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

ای خدا من یک خواننده دارررررررررررررررررم !!! خنده

از شوخی گذشته ممنونم دوست عزیز.

خب بریم سراغ ادامه مطالب . حتما خیلیها با کامپیوتر بازی کردین . از بازیهایی که باید سرعتی عمل کنین . هر چی بهتر بازی کنین و امتیاز بیشتری بیارین بهتون بنوس بیشتری میده اما اگه بد بازی کنین خبری از بنوس نیست . واقعا توی زندگی هم همینه . هر وقت خوب زندگی کنیم بهمون بنوس تعلق میگیره اما اگه شل بدیم بدتر از بدتر میشه .

چند روز پیش یک پوستری دیدم که خیلی خوشم اومد . چند نفر با لباس بازیکنهای بسکتبال رو کنار هم نشون میداد . یکیشون به طرز غیر طبیعی بلند بود . زیرش نوشته بود شانس برای درصد کمی از آدمهاست . بقیه باید تلاش کنن .

 خیلی عالی بود .

 

[ ۱ بهمن ۱۳۸٧ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب