یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

تحویل سال رو بیدار بودیم و دور هم . همین چهار تایی . هفت سین رو چیده بودیم و یک کم ذوق تحویل سال رو کردیم و به بچه ها عیدیشون رو دادیم . بعد هم تلفنها شروع شد . فعلا دوتا از همینجا . یکی هم به ایران زدم البته خیلی سخت بود گرفتنش . پیام اوباما رو هم توی اینترنت دیدم .

خدا رو شکر . حال خوبی داشتم . پارسال دم عید خیلی حالم گرفته بود . شاید به خاطر هواست که خیلی بهاریه .

عید همه مبارک لبخند

[ ۳٠ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خب اول از همه خانمهایی که میخونن اعتراض نکنین من خودم سر دسته فمینیستها هستم . گفته باشم ابرو

اما همه  جا توی ایران حرف از حقوق برابر زن و مرده به این صورت که دیه زن و مرد باید برابر باشه ،‌ حضانت بچه ها به مادر برسه ،‌ ارثش مساوی باشه ... اما خود ما که دم از حقوق برابر میزنیم آیا حاضریم توی محیط کارمون اگه قراره یک میز جابجا بشه سر میز رو بگیریم ؟ یا اگه قراره با همکارهای خانم و آقا بریم جایی ، داوطلب بشیم که ماشین بیاریم و رانندگی بکنیم ؟

خود من هم جزو این دسته بودم اما الان سعی خودم رو میکنم که این طور نباشم . توی این مملکتی که الان هستم و حقوق زن اگه بیشتر نباشه کمتر نیست ،‌ خانمها راننده اتوبوس و تریلی هستن ، کارگر ساختمان هستن ، نظافتچی مدرسه هستن ، پلیس هستند ، کارمند حراست هستند خرج عروسیشون رو به طور مشترک با همسرشون میپردازن ، خرج خونه رو با همسرشون شریکن و البته نخست وزیر هم شدند ،‌ وزیر هم شدند .

ما تو ایران چی ؟ چند تا خانم کارمند میشناسیم که بدون منت به سر شوهر که من دارم به تو توی خرج خونه کمک میکنم حقوقش رو بیاره خونه ؟ نمیگم نیست . اما خیلی کمه . دیفالت خانمها توی ایران خونه داره مگه اینکه خلافش ثابت بشه . خرج عروسی با خانواده پسره و البته اگه خانواده دختر جهیزیه بدن ( که بالای نود درصد میدن ) انصافه . توی ایران بیشتر ( میگم بیشتر و نه همه ) خانمها که زایمان میکنن تا یک هفته میخوابن توی تخت و تا شیش ماه یک روز در میون مادر خودشون و مادر شوهرشون میان که کمک باشن . میدونین چند تا خانم دیدم که وسط زمستون پدر در آر اینجا بچه یک و دو هفته ایش رو گذاشته توی آغوش ، کاپشنش رو هم روش پوشیده و دست بچه دبستانیش رو گرفته پای پیاده داره میبرتش مدرسه ؟ همین امروز صبح یک خانم دیدم یک بچه توی آغوش گذاشته بود ، یک بچه توی کالسکه ، دست بچه بزرگترش ( که به نظر پیش دبستانی میومد ) رو گرفته بود داشت میبرد مدرسه . میدونین چند بار این مادر و بچه هاش رو توی طوفان برف دیدم که همینجوری دارن میرن مدرسه ؟

از اون طرف مرد اینجا آشپزی میکنه ، نظافت میکنه ، پوشک بچه عوض میکنه . از بچگی هیچ وقت بهش نگفتن این کار زنونه است تو نکن ( قابل توجه مادرهای پسر دار) وقتی بچه های منو از طرف مدرسه بردن کلاس آشپزی به پسرها نگفتن برین عقب اینجا مخصوص دخترهاست . مرخصی زایمان میتونه به مادر و یا پدر تعلق بگیره . شرمی هم برای پدر بچه نداره که مثلا مادر بچه ۶ ماه بمونه خونه و بچه رو شیر بده و بعد چون کارش مهمه برگرده سر کار و ۶ ماه بعدی رو پدر از بچه نگهداری کنه .

ما خیلی فاصله داریم تا این قضیه . ما فقط وکیل و وزیر زن میخواهیم ( که خواسته به حقی هست ) اما بقیه قضایا رو نمیبینیم .

[ ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

توی خبرهای هفته پیش خوندم که دومین زن در عربستان به جرم رانندگی دستگیر شد .  از تعجب شاخ در آوردم . به همسر گرامی گفتم رانندگی ؟!!! به این زنها رو بدی چه خواسته هایی که ندارن حالا جلوی این کارشون رو هم نگیری لابد بعدش میخوان ... داشتم فکر میکردم که همسر گرامی گفت دانشگاه برن تعجب.

خلاصه یک مقدار در مورد زیاده خواهی زنها صحبت کردیم . بقیه اش رو بعدا مینویسم .

[ ٢۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٩:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

اینجا هم بوی نوروز میاد . مدرسه بچه ها مراسم نوروز داشتند . مغازه های ایرانی پر شده از ماهی و سبزه و ... دیدن اینها خوشحال کننده است .

دیشب همسایه تایوانیمون بهم زنگ زد که داریم میایم دم در بهتون یک چیزی بدیم و بریم . گفتم باشه . مادر و دوتا بچه اومدن دم در و یک بربری داغ برامون آوردن و سه تایی به فارسی گفتند سال نو مبارک . خدای من خیلی عالی بود . دعوتشون کردم برای چایی و اومدند . تا ساعت ٨ و نه نشستیم به حرف و بگو و بخند . کلی در مورد زبانمون و لباس محلیمون و ... این چیزها تبادل اطلاعات کردیم .

صبح رفتم خرید هفتگی . توی خونه الان داره سگ میزنه و گربه میرقصه از شلوغی و به هم ریختگی . خانم خونه هم به جای جمع و حور نشسته پای وبلاگ نویسی . خانم هم خانمهای قدیم نیشخند

[ ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

چند تا فیلم گرفته بودم که ببینم یکیش مایکل کلیتون بود که با همسر گرامی نیم ساعتش رو دیدیم و بدجوری حوصله مون سر رفت و عوضش کردیم . فیلم بعدی رو که گذاشتیم Three Kings   با بازی شخص شخیص جرج کلونی بود . از اسمش آدم فکر میکنه به پادشاهان مصر و غیره مربوط میشه اما زمان و مکان جنگ در کویت و درست در زمان تموم شدن جنگ عراق و آمریکا ( به نمایندگی کویت ) بود  سه چهار تا سرباز آمریکایی به طور اتفاقی میفهمند که طلاهای کویت که توسط صدام دزدیده شده کجا مخفی شده و میخوان برن بدزدنش . اینو هم همسر گرامی خوشش نیمود و رفت سر کار و زندگیش اما من مثل خوره نشستم تا کم کم روند داستان تند شد و هیجانش زیاد شد . فیلم قشنگی بود . کویتیها و عراقیهای بیچاره رو که نشون میداد با خودم میگفتم ما که صد بار از اینها خوشبخت تر بودیم توی مملکتمون . آخر سر هم کویتیها انقدر زگیل این آمریکایی ها شدن که ما رو ببرین سر مرز ایران ول کنین تا ما پناهنده بشیم وگرنه اینجا صدام ما رو میکشه و آمریکاییها هم که مثل تمام فیلمهای هالیودی سمبل معرفت هستند دست از منفعت خودشون کشیدن و اینا رو تا مرز ایران همراهی کردن . دو چیز توی این فیلم خیلی حالم رو گرفت یکی اینکه یک جا که عراقیها با این سربازهای آمریکایی ( به طرفدای از مردم کویت ) درگیر شدند بدون یک لحظه فکر زرت و زرت حمله شیمیایی کردند و روی سر زن و بچه پودر های نمیدونم چه چیزی ریختن . واقعا این کار خیلی بی وجدانی میخواد .دومین قسمت وقتی بود که یکی از این سربازهای امریکایی اسیر شد و یک درجه دار عراقی با زبون انگلیسی داشت باهاش کل کل میکرد که شما اینجا چه میکنین . بعد بهش گفت شما ها اومدین ثبات بیارین توی این منطقه ؟ فکر میکنی من از کجا انگلیسی یاد گرفتم ؟‌این سلاحها و طرز کارشون رو کی به ما یاد داده ؟ خود شما توی جنگ ما با ایران ما رو تجهیز کردین و طرز کار اینا رو به ما یاد دادین .

خیلی حالم گرفته شد . با اینکه موضوع فرعی بود اما یاد روزهای جنگش برام ناراحت کننده بود .

در ضمن برنامه فیلم امشب High school musial 2  هست . راستی عصری هم بچه ها فیلم ماسک رو گذاشتند و با اینکه دیده بودنش کلی خندیدن و بهشون خوش گذشت .

تا بعد

[ ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

امروز رفتم مدرسه دنبال بچه ها . وقتی رسیدم یادم اومد که امروز کارشون بیشتر طول میکشه و باید دیرتر میومدم . گفتم میرم نیم ساعت دیگه میام .دیگه نمی ارزید برم خونه و برگردم . رفتم توی کافی شاپ نزدیک مدرسه نشستم . یک مادر دیگه هم با من سر یک میز نشست و شروع به حرف زدن کردیم . بعد دیدم یکی دیگه از مادرها داره میاد به سمتمون . به این آخری بعد از سلام و احوال پرسی گفتم من دارم میرم بیا جای من بشین . گفت نه من هم دارم میرم فقط اومدم بگم که من حامله ام . خب ما دوتا که نشسته بودیم هم تعجب کردیم و هم بهش تبریک گفتیم . دوتا دختر داره فکر کنم کلاس پنجم و کلاس اول / دوم دبستان . ناراحت هم نبود . خوشحال بود و خبرش رو گفت و رفت در حالی که اصلا از ظاهرش نمیشد فهمید حامله است .

نمیدونم چرا وقتی ایران بودیم هیچ کس نمیگذاشت خبر حاملگیش رو بقیه بفهمه . مخصوصا توی محیط کار . انقدر شکممون رو میدادیم تو که دیگه سر شیش هفت ماه بقیه میفهمیدن . خدا رو شکر کار خلافی هم نکرده بودیم انقدر رو در بایستی داشتیم خجالت . اما اینجا خانهای حامله قشنگ شکمشون رو میدن بیرون . چرا اینجوریه ؟ چرا مخفی کاری بیخودی رو دوست داریم ؟

[ ٢۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

یک جورهایی بهم خبر رسید که یک دانشجوی فوق لیسانس برای یک کار تحقیقی احتیاج داره با چند نفر که مشخصاتشون به من میخورد مصاحبه کنه . بهش ای میل دادم و گفتم من وقت دارم که باهام مصاحبه کنی . امروز رفتم ساختمون دانشگاه . کلی کیف کردم کلی خاطره اومد توی ذهنم کلی دلم برای روزهای دانشجوئیم تنگ شد . خلاصه مصاحبه مون یک ساعت طول کشید و آخرش دانشجوهه ازم پرسید که چی شد من این مصاحبه رو قبول کردم چون از اون همه آدمی که براشون ای میل دعوت فرستاده بودم من دومین نفری بودم که اون باهاش مصاحبه کرده بود . گفتم من مشابه این کارو در زمان دانشجوئیم داشتم و مردم خیلی سخت باهام همکاری میکردند . حتی اگه توی خیابون میخواستی چند تا سوال از کسی بکنی که هیچ اسم و مشخصاتی ازش نداشتی با ترس از کنارت رد میشد و قبول نمیکرد برای همین خواستم که کمکت کنم .

از همه بهتر این بود که ازش خواهش کردم نتیجه تحقیقش رو برام ای میل کنه و اون هم قبول کرد .

اما واقعا چرا مردم از جواب دادن به سوالهای دیگران واهمه دارن؟

[ ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

اول در مورد ... بنویسم .

خواننده ای به نام مرجان برام کامنت خصوصی گذاشته و یک مقدار در مورد زندگی من نظر داده . گفته :

 من چند تا از پستهای شما رو خوندم.من اگه زندگی شما رو داشتم یعنی 2 تا بچه دوست داشتنی و همسری که هیچ نظری ندارم که چقدر با هم همصحبت هستید, سعی میکردم تمام انرژی لازم رو از اونا بگیرم تا از دوستانم.این انرژی رو شما توانایی ایجادش دارید اما نمی خواید تلاشتون رو برای هر چه بیشتر لذت بردن از زندگی خانوادگیتون کنید. شما شاد نیستید(باطنی) در صورتی که تمام مواد لازم واسه یک زندگی شیرین رو دارید. خیلی توی گذشته هستید هنوز,ادمهایی که نباید ذهنتون و مشغول کنند رو دور نمیریزید!مثل کنجکاوی در مورد دوستتون م , کسی که شما یه جورایی (حدس میزنم) همیشه خودتون رو باهاش مقایسه میکردید و تحسین! این خانوم خیلی مثه یکی که من میشناسم و شما با دنبال کردن زندگیش از رو نت هیچ وقت نمی تونید بفهمید حسرتی رو که از نداشتن یک زندگی مثل مال شما میخوره.
من این حرفا رو از روی حدسیاتم زدم و احتمل اینکه 100% متفاوت با شما داشه و اشتباه هستش و پیشاپیش عذر میخوام.اما اینو مطمئنم که با یکم دید مثبث خوشبختی نهفته وصف ناپذیرتون رو حس میکنید.

خب اصلا برداشتتون اشتباه نیست . من برای اشتباهاتی که ده پونزده سال پیش کردم هنوز دارم خودمو میخورم . من واقعا شاد نیستم . اما من هیچوقت خودم رو با خانم م مقایسه نکردم . انقدر دوستش داشتم که هیچ وقت دلم نخواسته خودم رو باهاش مقایسه کنم . دلیل اینکه هنوز دنبالش رو میگیرم اینه که دوستش داشتم و هنوز هم دارم . همین . اما در مورد اینکه در گذشته زندگی میکنم فکر میکنم اینطور بار اومدم . احتمالا همه اش تقصیر خودم نیست . به هر حال امیدوارم اشکال نداشته باشه که نظرتون رو که خصوصی هم بود اینجا نقل کردم .

 

[ ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

این متن رو حتما همه خوندن . متن قشنگیه و چیزی که میخوام بنویسم بهش ربط داره برای همین اینچا کپیش میکنم :

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ایست .  

هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند.  

این چای خوردنها دل آدم را باز نمی کند خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.    

دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است.  

پر از رنگ و بو .این دوستها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوکهای خنده دار تعریف کردن. برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز.برای خاطره های دم دستی. اولش هم حس خوبی به تو می دهند.  

این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ. می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی.فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر.  

یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.  

دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است.  

باید نرم دم بکشد.باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی باید صبر کنی.آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک.

خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی
رابطه دوستی های شما از کدوم نوعه !

وقتی که ایران بودم با خودم فکر میکردم آخه چرا آدم باید با کسی دوست باشه که بود و نبودش براش فرقی نمیکنه ؟ اینجا که اومدم جوابش رو گرفتم . توی غربت تنهایی انقدر به هر کس فشار میاره که خیلیها حاضرند چای خارجی که سهله چای کیسه ای بخورن.

الان از یک مهمونی میام . یک مهمونی زنونه . اولن که من هیچ وقت اهل مهمونی زنونه نبودم و هنوز هم ازش بدم میاد . به غیر از این توی یک جمعی بودم که فکر میکردم هیچ علاقه ای ندارم باهاشون باشم . هیچ کدومشون هم ایرادی ندارن که بخوام رابطه ام رو باهاشون قطع کنم اما اون کلیک ارتباطی برقرار نمیشه .از هم صحبتی با هم بدم نمیاد اما بعدش فکر نمیکنم انرژی گرفتم . به نظر میاد این جمع فقط به منزله همون چای کیسه ای هست . هیچی بهتر از اون توصیفش نمیکنه .

[ ۱٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

یک شیشه خیار شور بردم پیش آقای همسر و میگم بی زحمت درش رو باز کنم من  علیلم . درش رو باز میکنه و میگه چرا اول که اومدم خواستگاریت نگفی که علیلی !! گفتم آخه اون موقع علیل نبودم زندگی با تو علیلم کرد زبان

[ ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

میخواستم کم کم از خودم و خانواده ام اینجا بیشتر بنویسم . اما یادم اومد که یک بار از زبون فرانکلین و یک بار هم از زبون آلوچه خانم شنیدم که ناراحت بودند که چرا همه میشناسندشون و الان دیگه راحت نیستن که بنویسن . خب الان من خواننده کم دارم . حالا غیر ممکن نیست که خواننده ام زیاد بشه (آرزو بر جوانان عیب نیست نیشخند) اونوقت دلم نمیخواد هی سانسور کنم . اینجوری راحت ترم .

حالا معلوم شد فرانکلین و آلوچه خانم چه ربطی به هم دارن ؟لبخند

[ ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دختره و پسره هر دو مدرسه فارسی میرن . ما خواستیم فقط خوندن و نوشتن فارسی رو یاد بگیرن اما روی برنامه مدرسه دینی و علوم و ریاضی و همه چیز رو کار میکنن . دختره دوتا سوره توحید و کوثر رو برای ترم اول باید یاد میگرفت و یک کم باهاش کار کردیم حفظ شد . دیگه نشد مهمونی بریم یا مهمون بیاد و این سوره ها رو نخونه . پای تلفن برای مادر بزرگ و پدربزرگ هاش هم خوند که اونها حسابی پس افتادند . دیروز توی ماشین به من میگه مامان من باید برای این ترم سوره ی ناس رو حفظ کنم . گفتم باشه مامان جان باهات کار میکنم اما پسره باید نماز رو یاد بگیره پس اول حمد و توحید رو با هم کار میکنیم . گفت چرا باید این دوتا سوره رو حفظ کنیم ؟ گفتم برای اینکه توی نماز باید حمد و توحید  رو بخوینم . گفت یعنی حمد و توحید  password  نمازه ؟

بغل

 

[ ٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

صبح رفتم پسره رو از خواب بیدار کنم میگه مامان من نمیتونم برم مدرسه خیلی خوابم میاد . گفتم عزیزم میدونم خوابت میاد اما باید بری چاره ای نیست . بلند شده و میگه خب تو چه میدونی من چی میگم الان مارو میرسونی و بعد میای خونه خودت میخوابی دیگه !! حوصله جر  بحث نداشتم جوابش رو ندادم و کارهاشون ر وانجام دادم . وقتی کارشون تموم شد دید من کاپشنم رو نمیپوشم . گفت تو چرا کاملا حاضر نشدی ؟ گفتم آخه مامان جان امروز نوبت خانم همسایه است که شما رو برسونه مدرسه *. گفت پس راحت ، همین الان میگیری میخوابی خواب

چی بگم ؟عصبانی

 

 * یک روز من بچه های خودم و اون رو میبرم مدرسه و یک روز اون همین کارو میکنه .

[ ۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دیشب فیلم الفی رو دیدم . قبلا قسمتهایی ازش رو دیده بودم اما این دفعه تمامش رو با هم دیدم . یک قسمتش الفی میگفت یک جایی میرسه که میبینی یک رابطه داره دچار مشکل میشه  و باید تموم بشه . معنیش این بود جمله دقیقش رو یادم نمیاد .

خانم م رو از کلاس پنجم دبستان میشناختم . خوشگل بود و با هوش و مهمتر از همه با  اعتماد به نفس . خیلیها دلشون میخوایت باهاش دوست باشن و دور وبرش بودن . کلاس اول راهنمایی که مدرسه همه عوض شد یکهو ما دو تا هم رو دیدیم . توی یک جمع غریبه دیدن یک آشنا خوب بود . کم کم یک جمع چهار تایی شدیم که تمام سالهای راهنمایی و دبیرستان با هم بودیم . من و م و الف و ف . ارتباط خوبی بود . خانم ف یک جوری توی عوالم دیگه ای بود . تابستون که میشد یک تلفن به هیچ کس نمیزد و ارتباطش فقط توی سال تحصیلی بود . توی دبیرستان من و الف رفتیم یک رشته و اون دوتا رفتن یک رشته دیگه . اما من همیشه م رو یک جور دیگه دوست داشتم . بارها به من از اطرافیان گفته شد که تو اونو بیشتر دوست داری تا اون تو رو . من برام مهم نبود . الان هم فکر میکنم محبت که معامله ای نیست که یک قرون بدی و بخوای یک قرون بگیری . آره من اونو بیشتر دوست داشتم . توی دبیرستان به طور خیلی اتفاقی و سر یک شوخی تین ایجری با آقای ف آشنا شدم . به جز ارتباط تلفنی فقط یک بار بعد از قهر توی یک مهمونی دیدمش و محل سگ هم نگذاشتمش . اما به نظرم خیلی با شخصیت میومد . منو جذب کرد . باز سر شیطنت های تین ایجری تلفنش رو دادم به خانم م که سر به سرش بگذاره . م خوشگل بود توی جمعی نبود که بره و پسرها براش خودشون رو هلاک نکنن . اما نمیدونم چی شد که بند کرد به ف ، دائم بهش زنگ میزد . الف اومد بهم گفت این دوتا داره قضیه شون جدی میشه موضع چیه ؟ گفتم برای من هیچ اهمیتی نداره و ارتباطم رو با آقای ف قطع کردم . آقای ف هم ارتباطش رو با م قطع کرد . برای من پیغام داد که اشتباه کرده که با خانم م ارتباطش رو زیاد کرده و حاضره برای عذر خواهی پای منو ببوسه تا من ببخشمش و دوباره باهاش ارتباطم رو برقرار کنم . اما من روی غد بازی گفتم حرفش رو هم نزن و در حالی که از دوریش داشتم بال بال میزدم بی محلیش کردم . ارتباط من با خانم م همونطور موند . هنوز خیلی دوستش داشتم و براش هر کاری میکردم اون هم خیلی خوب بود . بی انصافیه که بگم ارتباط یک طرفه بود . نه اما یک طرف یک کم قوی تر بود . دیپلم گرفتیم و دانشگاه رفتیم . من و خانم م ارتباطمون قوی تراز بقیه موند . دائم هم رو میدیم ، کوه میرفتیم ، بیرون میرفتیم . توی این رفت و آمدها یک بار به من گفت راستی من یک خواستگار دارم که آمریکا زندگی میکنه . همین و توضیح بیشتری نداد . من رفتم توی فکر و حسابی بهم ریختم . یک هفته گذشت بهش گفتم یک مقدار بیشتر بگو . گفت بابا تو چه جدی گرفتی اینا شیش ماه پیش اومدند و رفتند و حالا خبری نیست و من یک کم خیالم راحت شد . یک روز جمعه نشسته بودم توی خونه که زنگ زد و امد دم در . کارت عروسیش رو آورده بود تعجب گفتم عروسیت کی هست ؟ گفت سه شنبه !‌ گفتم بعد میری آمریکا گفت آره . گفتم کی ؟ گفت سه شنبه بعدش گریه. افتادم توی بغلش و گریه کردیم تا میشد . گفتم چرا اینجوری گفتی ؟ گفت یکهویی شد !!! همه گفتند مگه میشه ؟ گفتم این اینجوریه و من همینجوری قبولش دارم . رفتم عروسیش . انقدر توی عروسیش گریه کردم که خدا میدونه . یکی دوبار بعد عروسیش دیدمش و بعد رفت . میرفت و میومد . فاصله اومدنهاش حداکثر به یک سال میکشید . وقتی میومد هر چی میگفت هر جا میخواست میرفتم برای اینکه با هم باشیم و در ضمن کار اون هم انجام بشه . وقتی میرفت به من میگفت مواظب مامان و بابام باش . من ماهی یک بار میرفتم پهلوی مامان و باباش یک عصرونه ای میخوردم و برمیگشتم . مامانش میگفت وقتی تو میای احساس میکنم م اومده . بقیه میگفتن تو چه حالی داری ماهی یکبار میشینی پهلوی اون پیرزن و پیرمرد چی میگی ؟ گفتم م گفته مواظبشون باشم . باباش مریض شد ، مامانش مریض شد ، سعی میکرد برم و بیام و بهشون سر بزنم . اونها هم هر وقت نذری پزی داشتن و یا اون یکی دخترشون از شهرستان میومد منو دعوت میکردن . خانم م هر بار میومد ایران میدیدیم لاغر تر و زرد تر شده . پرسیدیم چی شده ؟ میگفت کارم زیاده . تا اینکه پدرش فوت کرد . مادره براش یک ختم انعام گرفت و من رفتم . توی مراسم کنار مادر شوهر خانم م نشسته بودم که تنها نباشه . باهاش گرم گرفته بودم . مادر شوهره گفت پس تو نمیدونی ؟ گفتم چیو ؟ که خانم م و پسر من از هم جدا شدن ؟!!!استرسواقعا شاخ روی سرم سبز شد . گفتم کی ؟ گفت چند وقته . گفتم شما چطور اومدین اینجا ؟ گفت اینا خواستن که فعلا کسی ندونه ازم خواستن که بیام که موضوع مخفی بمونه . حالا تو هم به کسی نگو . گذشت و شاید یک ماه بعد خواهر خانم م موضوع رو به من گفت و من هم خودم رو متعجب نشون دادم . با خانم م تماس گرفتم و گفتم تو چرا چیزی به ما نگفتی . گفت از این راه دور چرا شما رو نگران کنم ؟

چند وقت بعد مادرش زنگ زد و هول هول از من خداحافظی کرد که من دارم میرم آمریکا . گفتم به سلامت . خانم الف گفت حتما یک خبریه مگه میشه بی دلیل اینجوری بره ؟ من به خواهر خانم م زنگ زدم . خب هر چند وقت یکبار تماس داشتم . ازش پرسیدم م داره ازدواج میکنه ؟ گفت نه ازدواج کرده !!

خب انگار "گذشت" آدم با بالا رفتم سنش کم میشه . این دفعه آخر من به دل گرفتم . اون موقع بچه اولم رو داشتم . و یک کم بعد دومی رو حامله شدم . با مادر خانم م تماس داشتم اما هیچی بهش نگفتم . بچه ام به دنیا اومد و به این خانواده هیچی نگفتم . توی مرخصی زایمان بودم که خانم م زنگ زد که من ایرانم . گفتم بیا ببینمت . خانم الف رو هم میگم بیاد . گفت تو چرا الان خونه ای و سر کار نیستی ؟ گفتم آخه بچه دومم به دنیا اومده! ( آخیش برای اولین بار احساس کردم جبران یک کم از اون کارهاشون رو کردم ) یک کم خوشحالی کرد و قرار شد بیاد خونمون . بعد یک بار دیگه زنگ زدم برای قرارمون مامانش برداشت و با لحن دل نچسبی گفت چه بی خبر بچه دار شدی ؟!!! گفتم دیدم مثل اینکه مدلش اینه که همه چی بی خبر باشه . خانم م اومد خونمون و با الف یک کم جلوش موضع گرفتیم که این چه وضعشه ما باید علم غیب داشته باشیم و از خواهر تو بپرسیم که تو داری ازدواج میکنی که اون قضیه رو تایید کنه . گفت به من چه . خواهرم بوده من که نبودم .

از اون روز الان هفت سال میگذره و من هیچی تماسی باهاش ندارم . هنوز دوستش دارم . هنوز وقتی مگ رایان رو میبینم یادش میفتم . هنوز دلم براش تنگ میشه . هنوز اسمش رو توی وب سرچ میکنم که ببینم چه میکنه و میبینم که داره پله های ترقی رو بالا میره و براش خوشحالم اما واقعا برای من جای ادامه اون دوستی نمونده بود .

اعتراف میکنم که ایده این متن از ساروی کیجا بوده .

[ ٦ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

ببینم این چه وضعشه که پنجشنبه و جمعه اینترنت بازی تو ایران تعطیله ؟ از دو حالت خارج نیست . یا هزینه اش توی خونه گرونه یا مردم توی روزهای هفته و سر کار بیشتر وقت دارن که وب گردی کنن !

یک جلسه کلاس اسکیت رفتم و حسابی خوشم اومد . بازم میرم . امروز هم رفتم برای تمرین . البته بدون معلم . امروز همش دوبار خوردم زمین . بد نبود لبخند

دیشب تا دیر وقت مهمون داشتیم . خیلی به ما خوش گذشت . خیلی وقت بود توی یک جمع صمیمی نبودیم . خدا رو شکر . الان حالم خیلی بهتر از هفته پیشه .

 

[ ٥ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

خانم ف چند روزه مریضه . همسرش هم رفته ایران . روز اول پسر عموی همسرش بردتش خونشون و خانمش حسابی پذیرایش کرده . شب هم نگهش داشتن . صبح هم پسر پسرعموهه بچه هاش رو برده مدرسه . بعد از ظهر خانم ل رفته بچه هاش رو از مدرسه آورده . من بهش زنگ زدم گفت نه کاری ندارم . فقط یک سری بهش زدم و رفتم خونه . بهش گفتم فردا صبح بیام بچه ها رو ببرم مدرسه ؟ گفت نه قراره خانم ل بیاد دنبالشون . روز بعد بهش زنگ زدم که من نزدیک خونتون هستم میخوای برم بچه هات رو بیارم ؟ گفت نه خودم دارم میرم حالم بهتره . یک ربع بعد به موبابلم زنگ زد که خانم ل از دم مدرسه  بهم زنگ زد که خیلی سرده بیرون نیا من بچه هات رو میارم اما تو خودت بیا پهلوم . رفتم پیشش دیدم خوشبختانه حالش بهتره . تا نشستم خانم م  که من یکبار دیده بودمش بهش زنگ زد که من دارم دیر میرسم مدرسه تو بچه های منو از مدرسه بگیر . این گفت به خدا خودم هم خونه ام به دوستم گفتم بچه هام رو بگیره . میخوای بگم بچه های تو رو هم بگیره ؟ بعد دیدن که اولن این بچه ها رو به اون دوسته نمیدن بعدش هم ماشین اون بدبخت جا نداره . من هم نشسته بودم و کمی تا قسمتی مکالمه رو متوجه میشدم . یکهو خانم ف با یک حالت مستاصلی به من گفت این بیچاره نمیرسه به مدرسه چکار کنیم ؟ من هم گفتم باشه من میرم دنبال بچه هاش . حالا بچه های من دیرتر از مدرسه میان و من اصلا لازم نبود اون موقع برم مدرسه گوشی رو گرفتم کلی تشکر کرد و گفت من الان زنگ میزنم به مدرسه میگم که شما میای میگیریشون . من راه افتادم . حالا فقط پسرش رو میشناسم . اصلا دخترش رو تا حالا ندیدم .  اما میدونم کلاس پسرش کدومه . رفتم دم کلاس پسرش میبینم که همه رفتند ( خیلی دیر تلفن زده بود ) بهش زنگ میزنم میگم کسی توی کلاس پسرت نیست کجا ممکنه باشه ؟ گفت بعضی اوقات میان سر خیابون . دویدم تا دم خیابون بچه ها همه کلی کاپشن و کلاه و شال گردن داشتند . دونه دونه رو تشخیص هویت کرم تا دیدم نه خیر پسرش که توی اینا نیست دخترش رو که هم نمیشناسم راحت . دویدم رفتم توی مدرسه . معلم پسرش رو دیدم گفت کجاست ؟ گفت توی دفتره . رفتم دفتر دیدم کسی اونجا نیست میگ بچه ها کجان ؟ گفتن توی سالن ورزشن . رفتم توی سالن ورزش نمیدونم باید دنبال کی بگردم . اون بچه ها هم که علم غیب ندارن بدونن من رفتم دنبالشون که بیان پهلوم . دقیقن مثل پیدا کردن سوزن توی انبار کاه بود . توی گیج و ویجی بودم که چه جوری این بچه ها رو پیدا کنم که موبایلم زنگ خورد خانم م بود . گفتم من پیداشون نمیکنم . گفت نه دیگه لازم نیست خودم رسیدم و دارم سوارشون میکنم !

کلی ازم تشکر کرد و با تعارفات معمول و من هم رفتم که بچه های خودم رو بیارم .

یاد روزهای مریضی و بی کسی خودم افتادم و حسابی دلم برای خودم سوخت .

-----------------

پ.ن. برای اینکه فکر نکنین فقط دارم غر میزنم باید بگم که شاید من پنج بار توی زندگیم بچه هام رو جایی نگذاشتم که خودمون به کاری برسیم . آخرین بارش وقی بود که سر همین موضوع یکی از بهترین دوستامون رو از دست دادیم . نمیدونم چه ربطی به این موضوع داشت ما اون آخرین باری بود که دیدیمشون .

پارسال که تمام وقت کار میکردم بارها شد که توی طوفان گیر کردم اما یک نفر رو نداشتم بهش زنگ بزنم بگم بچه منو بگیر من نیم ساعت بعد میام ازت میگریم . تمام این خانمهای ف و م و ل رو هم بعد از بیکار الدوله شدن باهاشون آشنا شدم وگرنه اون وقت که در حال دوی سرعت بودم که کسی رو نمیدیدم که باهاش آشنا بشم .

[ ٢ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

در مورد پست دیروزم میخوام بنویسم .

بانک رفتم .

متن اعتماد به نفس رو تموم نکردم .

خونه رو از اون وقت تا حالا هزار بار مرتب کردم و باز به هم ریخت .

شام رو سر هم کردم .

نوشته های همسر گرامی رو خوندم و به خاطر دو پهلو بودن نوشته هاش بسیار عصبانی شدم و یک جر و بحث شدید باهاش کردم .

خیاطی نکردم .

عکسهای خانم ف رو فرستادم .

جواب نامه خانم ر رو دادم .

 

اما کافی نبود . دارم وقت تلف میکنم .

 

اما آهان بهترین کارم این بود که رفتم و گشتم و مقوای مخصوص آبرنگ پیدا کردم و یک دفترچه ازش خریدم . امروز هم آبرنگها  و مرتب کردم . باید قلم موها رو مرتب کنم و اگه چیزی کم دارم بخرم و شروع کنم .

آخرین باری که نقاشی کشیدم قبل از ازدواجمون بود ... دوازده سال پیش .

چقدر از همه چیز به خاطر مشکلات بیش از حد زندگی افتادم ...ناراحت

 

[ ۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب