یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

دلم میخواد در مورد برنامه این روزهام بنویسم . چند تا احساس متفاوت دارم . بعضی وقتها احساس میکنم دارم وقتم رو تلف میکنم . بعضی وقتها احساس میکنم دارم بهترین کارها رو برای کسانی که عاشقشون هستم میکنم ، دوباره فکر میکنم کارم رو شروع کنم ... خیلی کارهام خرکیه !

چند روز اخیر دوبار به طور داوطلبی رفتم مدرسه بچه ها و کمک کردم . بچه ها خیلی ذوق کردند وقتی منو اونجا دیدند . برای اینکه همیشه بقیه مادر و پدرها رو میدیدند ولی من هیچ وقت نمیتونستم برم . به هر حال این دوره یک دوره اجباری هست و کاریش نمیتونم بکنم . باید ازش استفاده کنم .

[ ٢٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

باز افتادم توی سرازیری . این بحران رو هم بگذرونم ... بحران بعدی چی ؟

[ ٢٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

از این وضع خوشحال نیستم . لذت نمیبرم . نمیدونم چکار میتونم بکنم .

خدایا کمکم کن

[ ٢٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم نویسنده اش کیه اما خیلی خوشم اومد . همسر مهربان من از این جور مردها نیست اما متنش در کل جالبه :

شنبه: زنم برای یک هفته به دیدن مادرش رفته و من و پسرم لحظاتی عالی را خواهیم گذراند. یک هفته تنها . عالیه. اول از همه باید یک برنامه هفتگی درست و حسابی تنظیم کنم. اینطوری میدونم که چه ساعتی باید از خواب بیدار بشم و چه مدتی را در رختخواب و چقدر وقت برای پختن غذا توی آشپزخانه صرف میکنم. همه چیز را به خوبی محاسبه کرده ام . وقت برای شستن ظرفها، مرتب کردن خانه و خرید کردن و همه روی کاغذ نوشته شده است. چقدر هم وقت آزاد برایم میماند. چرا زنها آنقدر از دست این کارهای جزیی و ساده شکایت دارند. درحالی که به این راحتی همه را میشود انجام داد . فقط به یک برنامه ریزی صحیح احتیاج است. برای شام هم من و پسرم استیک داریم. پس رومیزی قشنگی پهن کردم و بشقابهای قشنگی چیدم و شمع و یک دسته گل رز روی میز نهادم تا محیطی صمیمانه به وجود آورم. مدتها بود که آنقدر احساس راحتی نکرده بودم.

یکشنبه: باید تغییرات مختصری در برنامه ام بدهم. به پسرم متذکر شدم که هرروز جشن نمیگیرم و لازم هم نیست که آنقدر ظرف کثیف کنیم چون کسی که باید ظرفها را بشوید منم نه او! صبح متوجه شدم که آب پرتقال طبیعی چقدر زحمت دارد چون هربار باید آبمیوه گیری را شست بهتر این است که هر دو روز یکبار آب پرتقال بگیریم که ظرف کمتری بشویم.

دوشنبه: انگار کارهای خانه بیشتر از آنچه که پیش بینی کرده بودم وقت میگیرد. راه دیگری باید پیدا کنم.. ازاین پس فقط غذاهای آماده مصرف میکنم. اینطوری وقت زیادی در آشپزخانه صرف نمیکنم. نباید که وقت آماده کردن و طبخ غذا بیش از زمانی باشد که صرف خوردن آن میکنیم. اما هنوز یک مشکل باقیست: اتاق خواب. مرتب کردن رختخواب خیلی پیچیده است. نمیدانم اصلا چرا باید هرروز تختخواب را مرتب کرد؟ درحالی که شب باز هم توی آن میخوابیم!!


سه شنبه: دیگر آب پرتقال نمیگیرم. میوه به این کوچکی و قشنگی چقدر همه جا را کثیف و نامرتب میکند! زنده باد آب پرتقالهای آماده و حاضری!! اصلا زنده باد همه غذاهای حاضری!
کشف اول: امروز بالاخره فهمیدم چه جوری از توی تخت بیرون بیایم ��دون اینکه لحاف را به هم بزنم. اینطوری فقط صاف و مرتبش میکنم. البته با کمی تمرین خیلی زود یاد گرفتم. دیگر در تخت غلط هم نمیزنم.. پشتم کمی درد گرفته که با یک دوش آب گرم بهتر خواهد شد. ازاین پس هر روز صورتم را نمی تراشم و وقت گرانبهایم را هدر نمیدهم.

کشف دوم: ظرف شستن دارد دیوانه ام میکند.عجب کار بیخودی است! هربار بشقابهای تمیز را کثیف کنیم و بعد آن را بشوییم.

کشف سوم: فقط هفته ای یکبار جارو میزنم. برای صبحانه و شام هم سوسیس و کالباس می خوریم.

چهارشنبه: دیگر آب میوه نمی خوریم. بسته های آب میوه خیلی سنگینند و حملشان خیلی مشکل است.

کشف دیگر: خوردن سوسیس برای صبحانه عالیست. برای ظهر بد نیست اما برای شام دیگر از حلقم بیرون میزند. اگر مردی بیش از دو روز سوسیس بخورد احتمالا دچار تهوع خواهد شد!!

پنجشنبه: اصلا چرا باید موقع خوابیدن لباسم را بکنم در حالی که فردا صبح باز باید آن را بپوشم؟!!! ترجیح میدهم به جای زمانی که صرف این کار میکنم کمی استراحت کنم. از پتو هم دیگر استفاده نمیکنم تا تختم مرتب بماند.
پسرم همه جا را کثیف کرده . کلی دعوایش کردم .. آخر مگر من مستخدم هستم که هی باید جمع کنم و جارو بزنم؟ عجیب است ! این همان حرفهایی است که زنم گاهی میزند!
امروز دیگر باید ریشم را بتراشم .. اما اصلا دلم نمیخواهد . دیگر دارم عصبانی میشوم. برای صبحانه باید میز چید، چایی درست کرد، نان را خرد کرد. انجام همه این کارها دیوانه ام میکند.
برای راحتی کار دیگر شیر را با شیشه ، کره و پنیر را هم توی لفافش میخوریم و همه این کارها را هم کنار ظرفشویی انجام میدهیم. اینطوری دیگر جمع و جور کردن و میز چیدن هم نمیخواهد!
امروز لثه هایم کمی درد گرفته شاید برای اینکه میوه هم نمیخورم. چون ماشین ندارم و برایم خیلی مشکل است که میوه بخرم و به خانه بیاورم. امیدوارم که عفونت نکرده باشند. عصری زنم زنگ زد که آیا رختها رو شیشه ها را شسته ام؟ خنده عصبی سر دادم انگار که من وقت این کارها را داشتم!
توی حمام هم افتضاحی شده، لوله گرفته اما مهم نیست من که دیکر دوش نمیگیرم!

یک کشف جدید دیگر: من و پسرم با هم غذا میخوریم. آن هم سر یخچال! البته باید تند تند بخوریم چون در یخچال را که نمیشود مدت زیادی باز گذاشت.

جمعه: من و پسرم در تختمان مانده ایم تا تلویزیون نگاه کنیم. دیدن اینهمه تبلیغات مواد غذایی دهانمان را آب انداخته. با خستگی کمی غر و غر میکنیم. وقتش است که خودم را بشویم و ریشم را بتراشم و موهایم را شانه کنم و غذای بچه را آماده کنم و ظرفها را بشویم و جابه جا کنم، خرید کنم و بقیه کارها.... ولی واقعا قدرتش را ندارم. سرم گیج میرود و تار میبینم. حتی پسرم هم نایی ندارد. به تبعیت از غریزه مان به رستوران رفتیم و یک ساعتی را غذاهایی عالی و خوشمزه در ظروفی متعدد خوردیم. قبل از اینکه به هتل برویم و شب را در یک اتاق تمیز و مرتب بخوابیم، از خودم می پرسم آیا هرگز زنم به این راه حل فکر کرده بود؟

[ ٢٢ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم ما زیاد بی عرضه ایم یا دولتمون خیلی با عرضه است !!! یک جوون یونانی رو پلیش کشته کل آتن از اعتراض و تظاهرات و اعتصاب فلج شده اونوقت دسته دسته جوونهای ما کشته میشن ... اگه دولت قبل از انقلاب یک دهم این سخت گیری رو داشت ما الان اینقدر ملت خاک بر سری نبودیم که پاسپورتمون و محل تولدمون باعث خجالتمون باشه .

چه ربطی داره ؟ خب اگه اون با عرضه بود کشور رو نمی سپرد دست اینا ... اگه کشور دست اینا نبود آبروی ما رو توی دنیا نمیبردن . به همین سادگی

[ ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

امروزم پر بود از تمام کارهایی که همیشه ازشون بدم میومد.

بچه ها رو ببرم مدرسه ، بیام خونه رو جمع و جور کنم ، لباس بندازم توی ماشین لباسشوئی ، چند تا تلفن بزنم ، چند تا نامه بخونم ، چند تا نامه بفرستم ... بچه ها رو از مدرسه بیارم ، بهشون عصرونه بدم باهاشون سر و کله درس بزنم ، شام درست کنم ...

یک چیز مسخره این که وقتی دارم مینویسم هیچ کدوم از این کارها به نظرم بد نمیاد اما در کل از این شرایط خوشم نمیاد اما مسخره تر اینکه در آخر روز یعنی الان که نگاه میکنم از نتایج این روزم راضیم . برای من خوب نبود اما برای اعضای خانواده ام مفید بود. همین هم جای شکر داره .

[ ۱٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

امروز توی مدرسه خانمی رو دیدم که به نظرم آشنا اومد . هی به مخم فشار آوردم که این کیه من کجا دیدمش که ... آهان یادم اومد اما شک داشتم . بعدش معلوم شد که آخرین بار دوازده سیزده سال پیش دیدمش اونهم نه زیاد . دختر خاله یکی از دوستام بود و همدیگرو مهمونی به مهمونی میدیدم  .

نمیدونم چرا من انقدر فضولم و چرا باید انقدر به جزئیاتی دقت کنم که الان اینقدر حالم گرفته باشه . خدا کنه یا کمتر در خوردم ضعف احساس کنم یا خدا این دقت رو از من بگیره که اینقدر اذیت نشم .

[ ۱٧ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٦:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دومین هفته از استعفام میگذره . یعنی توی دومین هفته هستم . دوستش ندارم . دارم روی رزومه ام کار میکنم تا در اولین فرصت یک کم دنبال کار بگردم .مدیرم توی شرکتی که توش کار میکردم بهم گفته بود که هر وقت سرت خلوت شد دوباره برگرد اما میخوام قبلش یک شانس دیگه رو هم امتحان کنم و شاید بتونم جایی نزدیکتر به خونه رو گیر بیارم .

اینجوری رو دوست ندارم

[ ۱٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

این متن رو خیلی دوست دارم

نمیدونم کی نوشته اما چیزیه که بعضی اوقات احساس میکنم 

 ما به مردها گفتیم : میخواهیم مثل شما باشیم . مردها گفتند حالا که اینقدر اصرار میکنید قبول ! و ما نفهمیدیم چه شد که مردها ناگهان اینقدر مهربان شدند . 

وقتی به خود آمدیم، عین آن ها شده بودیم. کیف چرمی یا سامسونت داشتیم و اوراقی که باید به ا ش رسیدگی میکردیم و دسته چک و حساب و کتابهایی که مهم بودند ... با رئیس دعوایمان می شدو اخم تخم اش را می اوردیم خانه سر بچه ها خالی میکردیم . ماشین ما هم خراب میشد ، قسط وامهای ما هم دیر میشد...دیگر با هم مو نمیزدیم  . آن ها به وعده شان عمل کرده بودند و به ما خوشبختی های بی پایان یک رد را بخشیده بودند . همه کارهایمان مثل آنها شده بود فقط نه ! خدای من ! سلاح نفیس اجدای که نسل به مسل به ما رسیده بود ، در جیب هایمان نبود . شمشیر دسته طلا ؟ تپانچه ماشه  نقره ای؟ چاقوی غلاف فلزی ؟ نه ! ما پنبه ای که با آن سر مردها را میبردیم گم کرده بودیم .. همان ارثیه ای که هر مادری به دخترش میداد و خیالش جمع بود تا این هست ، سر مردش سوار است .آن گلوله الیافی لطیفی که قدیمی ها به اش میگفتند  عشق، یک جایی توی راه ازدستمان افتاده بود . یا  اگر به تئوری توطئه معتقد باشیم، مردها با سیاست درهای باز نابودش کرده بودند. حالا ما و مردها روبه روی هم بودیم. در دوئلی ناجوانمردانه.  ومهارتی که با آن مردهای تنومند را به زانو در می آوردیم ، در عضله های روحمان جاری نبود .

سال ها بود حسودی شان می شد. چشم نداشتند ببینند فقط ما می توانیم با ذوقی کودکانه به چیزهای کوچک عشق بورزیم. فقط و فقط ما بودیم که بلد بودیم در معامله ای که پایاپای نبود، شرکت کنیم. می توانستیم بدهیم و نگیریم. ببخشیم و از خودِ بخشیدن کیف کنیم. بی حساب و کتاب دوست بداریم. در هستی، عناصر ریزی بودند که مردها با چشم مسلح هم نمی دیدند و ما می دیدیم. زنانگی فقط مهارت آراستن و فریفتن نبود و آن قدیم ها بعضی از ما این را می دانستیم. مادربزرگ من زیبایی زن بودن را می دانست. وقتی زنی از شوهرش از بی ملاحظگی ها و درشتی های شوهرش شکایت داشت و هق هق گریه می کرد، مادر بزرگ خیلی آرام می گفت: مرد است دیگر، نمی فهمد. مردها نمی فهمند. از مرد بودن مثل عیبی حرف می زد که قابل برطرف شدن نیست. مادربزرگ می دانست مردها از بخشی از حقایق هستی محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطیف است.


مادربزرگ می گفت کار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت باید بروند. راه میان بری بود که زن ها آدرسش را داشتند و یک راست می رفت نزدیک خدا. شاید این آدرس را هم همراه سلاح قدیمی مان گم کردیم.


به هر حال، ما الان اینجاییم و داریم از خوشبختی خفه می شویم. رئیس شرکت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خیلی احساس شخصیت می کنیم. ده تا نایلون پر از روغن و شامپو و وایتکس و شیشه شور و کنسرو و رب و ماکارونی خریده ایم و داریم به زحمت نایلون ها را می بریم و با بقیة همکارهای شرکت که آن ها هم بن داشته اند و خوشبختی، داریم غیبت رئیس کارگزینی را می کنیم و ادای منشی قسمت بایگانی را درمی آوریم و بلندبلند می خندیم و بارهایمان را می کشیم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود که در آن خانه می شست و می پخت. حیف که زنده نماند ببیند ما به چه آزادی شیرینی دست یافتیم. ما چقدر رشد کردیم.
افتخارآمیز است که ما الان، هم راننده اتوبوس هستیم هم ترشی می اندازیم. مهندس معدن هستیم و مربای انجیرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر می شویم. مردها مهارت جمع بستن ما را خیلی تجلیل می کنند. ما می توانیم همه کار را با همه کار انجام دهیم. وقتی مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ایستاده توی اتوبوس حفظ کنند، ما با یک دست دست بچه را می گیریم با دست دیگر خریدها را، گوشی موبایل بین گردن و شانه، کارهای اداره را راست و ریس می کنیم. افتخارآمیز است.


دستاورد بزرگی است این که مثل هم شده ایم. فقط معلوم نیست به چه دلیل گنگی، یکی مان شب توی رختخواب مثل کنده ای چوب راحت می خوابد و آن یکی مدام غلت می زند، چون دست و پاهایش درد می کنند. چون صورت اشک آلود بچه ای می آید پیش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توی مهد کودک... همه رفته اند، سرایدار مجبور شده بعد از رفتن مربی ها او را ببرد پیش بچه های خودش. نیمة گمشده شب ها خواب ندارد. می افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نیمة دیگری ندارد. زن گیج و خسته تا صبح بین کسی که شده و کسی که بود، دست و پا می زند.

 

 


مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من کجا می توانست شکوه این پیروزی مدرن را درک کند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسیده ایم.
زنده باد تساوی!

[ ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

این شعر رو دخترم از مدرسه برای من آورد :

To Mother

Every mouse and bumble bee

Every bird up in a tree

every caerpillar and ladybug

Loves to feel his mother hug

Every bear so fat and funny

Loves is mother more than honey

Just as wood land creatuers do

Mother that's how I love you!

منهم خیلی دوستتون دارم عزیزهای من

[ ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

کاری رو که میکنم دوست ندارم . اما کارهام برای کسانی هست که عاشقشون هستم . خدا رو شکر

[ ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم از کجا شروع کنم . از دوراهی ای که توش هستم . چقدر تصمیم گرفتن سخته . میخواستم این کارو نکنم اما مجبور شدم . حالا که کردم میخوام برگردم به راه قبلی اما درسته که شدنیه اما آسون نیست . حسابی کار میخواد و انرژی . بعدش هم معلوم نیست که چی بشه .

خدایا کمکمون کن

[ ۱۱ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب