یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

نمیدونم چند وقت نبودم اما کامپیوترمون خراب شده بود . هنوز هم کامل درست نشده . دکترش گفت بیشتر مشکلش رفع شده اما بهتره اطلاعاتش رو بردارین تا فورمتش کنم براتون . قراره ما هم اینکارو بکنیم . بهترین دست آورد از این خرابی این بود که من دو روز بدون کامپیوتر بودم و دیدم نه اعتیادم انقدر هم بد نیست . میتونم یک کاریش بکنم .

بچه ها خوبن . خودم هم بد نیستم .امروز برای اولین بار بعد از استعفام رفتم سالن ورزش و ورزش کردم که خیلی چسبید اما به سرگیجه افتادم که نمیدونم برای چی بود .احتمالا قند خونم پایین بوده .

دو شبه فیلم برای دیدن ندارم و برام عجیبه . این هم دومین اعتیادم . راستی صفحه فیلمهای منو دیدین ؟ یادم رفت بگم ها ! این هم لینکش البته در حال تکمیله

http://mypersonalnotes.persianblog.ir/page/movies

ببینین . نظرتون رو بگین .

قربون شما .

[ ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

فردا شب مهمون دارم . همیشه مهمون دعوت کردن برای من همینجوره . وقتی دعوت میکنم کلی اصرار میکنم و واقعا دلم میخواد مهمونها بیان . دو روز قبلش هول برم میداره . میگم ای خدا من که هنوز خرید نکردم خونه ام مثل روده سگ به هم ریخته . حالا باید کلی بدوم تا این همه کار بکنم . وای میدونم که نمیرسم . روزش میشه و من میدوم . از صبح من و همسر گرامی نظافت میکنیم و کاهو و میوه میشوریم و خونه رو مرتب میکنیم . از همون صبح هم من شروع میکنم به چیدن میز شام . کم کم ترشی رو میریزم توی ظرفش و یک پلاستیک میشکم روش . بعد ظرف خیارشور و زیتون . بعدش سالاد درست میکنم و باز روش رو میکشم و بستگی داره که خیلی مونده باشه به مهمونی که میگذارمش توی یخچال و اگه کم مونده باشه میگذارمش روی میز . بشقاب و قاشق و چنگالها و لیوانها رو مرتب میکنم . غذا رو هم این وسط مسطها درست میکنم . تنوع غذایی که درست میکنم زیاد نیست . معمولا دو جور غذا درست میکنم . دو جوری که بشه با پلوی ساده خوردش . بعضی وقتها یک کیک درست میکنم برای دسر و ... خلاصه در حال آماده سازی هستم که میبینم به به خونه چقدر مرتب شده . چه میز خوبی چیده شده و همیشه حداقل نیم ساعت قبل ازاومدن مهمونها کارهام تموم شده و حتی خورشتها رو هم کشیدم توی پیرکس و گذاشتم توی فر که وقتی خواستم غذا بکشم فقط برنج رو بکشم . خلاصه نزدیک اومدن مهمونها که میشه من مرتب و منظم و میرم لباسم رو عوض میکنم و آرایشم رو میکنم و بعد با خودم میگم آخی چقدر خوبه مهمون بیاد خونه مون .

این روند سینوسی همیشه وجود داره و هیچ کاریش نمیشه کرد .

وقتی هم که مهمون خونه مون باشه انقدر بهمون خوش میگذره و انقدر میگیم و میخندیم که بعدش کلی شارژم .

[ ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

رفته بودیم سیزده به در .  روز شونزده فروردین . اینهم سهم ما از سیزده به در در غربت . وسط هفته که تعطیل نیستیم که بریم سیزده به در تازه خیلی هم سرد بود . شانس آوردیم امروز هوا سرد ولی قابل تحمل بود . گفتیم و خندیدیم و باربیکیو راه انداختیم و فوتبال و بدمینتون بازی کردیم و برگشتیم . بد نبود . واقعا مثل " وقتی مادر نیست باید با زن پدر ساخت " رو تداعی میکرد . چیز غیر قابل تحملی نداشت اما بیشتر افراد جمع اگه فامیلی اینجا داشتند ترجیح میدادند که بقیه این افراد رو خیلی هم نبینند . البته این شاید یک حسن این قضیه هم باشه که حس همزیستی مسالمت آمیز رو توی همه ما تقویت کرده لبخند

[ ۱٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

در اینکه خیلی قاطی پاتی هستم که هیچ شکی نیست . یک تصمیم مهم رو تقریبا گرفتم که کار آسونی نبوده . حالا باید پای تمام دردسرها و کارهاش باشم . دیروز خانم ف به من زنگ زد که خانم آ داره میاد خونمون و اون فال قهوه بلده . دویدم رفتم قهوه ترک خریدم و رفتم خونشون . برام یک فال سریع گرفت . خیلی جالب بود . راستش اصولا چند سالی بود هوس یک فال قهوه کرده بودم و جور نمیشد . اصولا هر چهار پنج سال یکبار بدم نمیاد اینجوری یک تفریحی بکنم . اما با اینکه این خانم کارش این نبود خیلی جالب بود . چیزهایی که گفت رو مینویسم که یادم بمونه . گفت ۵ تا سفر توی فنجونت میبینم . خیلی ذهنت شلوغ و پلوغه . با یک خانم هم هیکل خودت مشکل داری که زور اونهم بد نیست . یک آقای میانسال با تعجب و نگرانی بهت داره نگاه میکنه . عدد ١١ افتاده که میتونه ١١ روز ،‌هفته یا ماه دیگه باشه که اتفاقی برات میفته .

جالب بود . حس فال طلبیم رو خوابوند .

در ضمن این تعطیلات دور از جون ملت ایران انگار خاک مرده توی اینترنت پاشیده بودند . وبلاگها تعطیل ،‌روز آنلاین تعطیل ، ای میل از کسی نداشتم . مشخصا اینترنت توی ایران مال روزهای کاریه . چشمک

[ ۱٤ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بازهم با دوستانم دور هم بودیم . از اون دوستانی که مثل چایی کیسه ای میمونند . اما خدائیش چقدر اعصابم باهاشون راحت بود . نه کسی توی کار کسی دخالت کرد . نه کسی زخم زبون به کسی زد .نه حرف پشت سر کسی زده شد .  خودش کلی ارزش داشت . با اعصاب راحت رفتم و با اعصاب راحت تر اومدم .

خدا رو شکر

[ ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
 
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست 
 
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
 آن دختـــــــــــر چشــم آبــی گیسـو طـلایـی
 
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشــور نـو، آن وطــــن دانـش و صـنعـت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
 در مشـهد و یـزد و قـم و سمـنان ولـرستـان
 لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحـل گیلان
موجـی است 
که در ساحل دریای عدن نیست
 در پیکر گلهای دلاویز شمیران
 
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
 
آواره ام و خسـته و سـرگشته وحیران
 
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
 
آوارگـی وخـانـه بـه دوشـی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
 
مـن بهـر که خوانم غـزل سعـدی و حـافـظ
 
در شهر غریبی که در آن فهم سخن نیست
هـرکـس که زنـد طعنـه به ایـرانی و ایـران
 
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
 پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
 
لنـدن بـه دلاویـزی شیـراز کهــــن نیـست
 
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
 
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
 این کوه بلند است ولی نیست دمـاونـد

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
 
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
 این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

[ ۱٠ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بازی جالبیه . به عنوان یک وبلاگ نویس تازه کار خوشمان آمد .

دانشجوی وراج یک کاری رو شروع کرده به اسم خوشم میاد ، بدم میاد و از همه دعوت کرده در موردش بنویسن . خب این هم از ما :

خوشم میاد :

آهنگ اسپانیولی که هر چه دوز گیتارش بالاتر باشه بهتره - رقص ایرانی - همه جور فرش ایرانی از خرسک تا ابریشم تبریز - کسی که حرفه ای ورزش میکنه - انواع سیستم های صوتی و بصری و کامپیوتری و خلاصه تکنولوژیکی حتی اونهایی که هیچی ازش سر در نمیارم - خونه ای که حیاط اختصاصی داشته باشه -  انواع ترشی و لواشک و قره قوروت (آی دهنم آب افتاد ) - انواع نوشت ابزار - کتابهای رمان تاریخی - همبرگر از نوع ایرانیش که همبرگرهای اینجا به لعنت خدا نمی ارزن - فیلمی که توش آنجلینا جولی یا جانی دپ داشته باشه - فیلم با کارگردانی مخملباف - عکاسی و عکس خوب - مراسم اسکار 

بدم میاد :

موسیقی سنتی ایرانی - کسی که بلد نباشه برقصه * - کسی که غذای کارد و چنگالی رو با چنگالش بریزه روی کارد و کارد رو بکنه توی دهنش - کسی که صندل رو با جوراب بپوشه - کسی که بوی سیر ، پیاز یا سیگار بده - مبل استیل مخصوصا از نوع طلائی سبز  -  دختری که بیست سالش نشده اما فکر میکنه ترشیده شده - مهمون دعوت کنم و دیر بیاد خونمون که دلم میخواد بزنم تو سرش -آدم زیر ۵٠ سال که توی این دوره زمونه ای میل هم نداره و با افتخار هم میگه - فیلم هندی -

 

 

مطابق قانون مبدع بازی چیزهایی که تقریبا همه بدشون میاد و یا همه خوششون میاد رو ننوشتم . مثلا کسانی که کار خودشون رو مخفی میکنن اما میخوان سر از کار همه در بیارن اصولا آدمهای منفوری هستن و شکی درش نیست .

در ضمن با توجه به اینکه کسی زیاد خواننده اینجا نیست ناراحت هر کس خوند و خواست بنویسه به من یک ندا بده . همگی دعوتین !

سعی میکنم این لیست رو دائم آپ کنم . جالبه . شاید ده سال دیگه بیام بخونمش بگم وای از چه چیزهای مزخرفی خوشم میومده لبخند

 

* بابا جون توی این مملکت رقص از دبستان به بچه ها یاد میدن و اجباریه . میگن جزو مهارتهای اجتماعیه .

[ ٧ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

آن پدر که مانده بی‌وطن

در حصار غربتی بعید ،

طفل خود گرفته در بغل

صبح روز عید .

 

بوسدش به عشق ،

گویدش به مهر ؛

با غرور جاودانه اش :

طفل من ! جان من ! سرزمین ما ؛

مانده از گذشته یادگار ،

میهن تو افتخار توست !

افتخار ماست آن دیار !

 

طفل هاج و واج ،

می‌زند به زانوی پدر :

« واتس افتخار ؟ »


گویدش پدر :

سربلندی است

آرمان من ،

آرمان تو ،

آرمان ما ،

اعتلای نام میهن است ،

با تلاش و کوشش مدام !

 

طفل هاج و واج،

می‌زند به زانوی پدر :

« وات دو یو مین اعتلای نام ؟  »

 

گویدش پدر :

بایدت تلاش ،

تا که نام سرزمین خود ،

جاودان کنی !

پرچمش ،

خار چشم دشمنان کنی !

با تلاش من ،

با تلاش تو ،

با تلاش ما ،

می‌شود وطن

پر ز نیکی و

خالی از بدی .

 

طفل هاج و واج،

می‌زند به زانوی پدر :

« کن یو اسپیک اینگلیش ددی ؟ »

شعر از هادی خرسندی است ولی من از وبلاگ ساروی کیجا برش داشتم .

[ ٦ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

یک مهمونی نورزوی رفتیم . از اینهایی که باید بلیط بخری و بلیطش شامل شام و موسیقی و غیره است . شاید یکی دو نفر غیر ایرانی توی جمع بودند اما بقیه ایرانی بودند . در کل موسیقی و شامش چنگی به دل نمیزد اما جمع خوبی بود .

چیزی که توجه منو جلب کرد تیپ خانمها و آقایون بود . بیشتر خانمها . آقایون که همه جای دنیا همون کت و شلوارشون رو میپوشن و راه میفتن . اما به همسر گرامی گفتم تیپ خانمها رو ببین . مقایسه کن با یک عروسی توی ایران .

خب اول از این جا میگم . خانمها بیشترشون لباش شب پوشیده بودند . بعضی ها هم رسمی با مثلا کت و دامن . دو نفر هم با روسری بودند . لباس باز توی مهمونی میشد ببینی اما نه خیلی تو ذوق زننده . آرایشها برای شب بود اما فکر کنم حتی یک نفر رو ندیدم که احساس کنم آرایشش حرفه ایه و مثلا آرایشگاه براش آرایش صورت کرده . دو سه نفر به نظر میومد موهاشون رو رفتم آرایشگاه درست کردن . البته اینجا چون خانمها مجبورن که با موهای درست کرده برن بیرون بیشترشون بلندن که موهاشون رو درست کنن. طلا و جواهر روی دست و گردن مردم میدیدی بدلی هم میدیدی . نه بدل که شکل طلا باشه مثلا سنگهای درشت رنگی همرنگ لباسشون . نه احساس میکردی کسی شلخته واری اومده نه فکر میکردی کسی یک هفته است داره حاضر میشه بیاد مهمونی ! به همسر گرامی گفتم آخرین عروسی ای که من رفتم نود درصد خانمها مو و صورت و ناخنشون رو آرایشگاه براشون درست کرده بود . لباسها به طرز اغراق آمیزی باز بود . روی صورتشون غیر از آرایش نقاشی هم کرده بودن . بعضی ها که روی بدنشون هم نقاشی داشت . من که لباس رسمی پوشیده بودم به شدت این وسط مدلم دهاتی بود . طلا و جواهرهای کیلویی و خراوری روی سر و کله شون بود .

چرا ما همیشه باید از یک ور بوم بیفتیم ؟ چرا ما توی مملکتمون تعادل نداریم ؟

[ ٤ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دو شب بود که بی دلیل خوابم نمی برد و امشب با دلیل !

الان ساعت یک و خورده ای شبه . تا ساعت حدود دوازده و بیسست دقیقه با همسر گرامی داشتیم فیلم  بادبادک باز  رو میدیدیم . کلی سرش بغض کردم و گریه کردم . رمان واقعا قشنگی بوده که همچین فیلمی رو از روش ساختند و البته دلیل بی خوابی من هم دیدن صحنه های ناراحت کننده فیلم بود . مدتها بود فیلم به این خوبی ندیده بودم . خیلی قشنگ و خوش ساخت بود . با وجود اینکه بیشتر از دوساعت بود اصلا از دیدنش خسته نشدم و هی به دقایق ویدئو نگاه نکردم که ببینم کی تموم میشه . ببینینش که از دستتون میره .

فیلم دیشب یکی از چندیدن نسخه فرار از آلکاتراز با بازی کلینت ایستوود بود . فیلم بدی نبود اما با توجه به اینکه این ماجرا رو در یک سریال سالها پیش از تلویزیون خودمون دیده بودم و کلیت نقشه فرار و خیلی از جزئیاتش رو میدونستم خیلی پر جاذبه نبود .

فیلم شب قبل بچه های کوچک با بازی کیت وینسلنت بود . خیلی فیلم پر جاذبه ای نبود . تنها نکته اش برای من این بود که این خانم کیت وینسلنت با شوهر و بچه چه جوری این فیلم ها رو بازی میکنه . گیرم شوهرش خیلی روشنفکره ، جلوی بچه هاش براش ناراحت کننده نیست ؟

فیلم فردا شبم هم  Panic room   با  بازی جودی فاستر هست .

اگه بخوام لیست بدم الان تا چند روز فیلم ذخیره دارم . اما هر وقت دیدم میام در موردشون مینویسم .

از فیلم که بگذریم هوا بس جوانمردانه گرم و حسابی حال و هوای عید تهران رو داره . سالهای قبل این طور نبود . این موقع هوا سرد بود . هوای خوب و بسیار نوستالژیکی هست .

خوش باشین

پ.ن. یادم باشه در مورد مهمونی نوروزی که رفتیم بنویسم .

[ ٤ فروردین ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب