یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- محدودیت خلاقیت رو میبره بالا .

نه بابا این حدیث نبود از خودم بود لبخند.

 

٢- انقدر از حقوق و مزایای کارم راضیم که دوماهه فیش حقوقیم رو بدون اینکه باز کنم بایگانی میکنم . قبل از اون هر بار بازش میکردم تا یکی دو هفته اعصابم خورد بود از مبلغ توهین آمیزی که توشه .  حالا دیگه راحتم  که نمیبینمش .

٣- یک کار رو برای امروز باید تموم کنم و بفرستم بره اما کو حوصله !!!

۴- تازه با این انگیزه بالا حقوق بالا هم میخواد ... پرتوقع ابرو.

۵- اون اولی به بقیه چه ربطی داشت ؟لبخند

 

[ ۳٠ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- خواننده ای به اسم رضا نظرات بسیار خوبی گذاشته بود اما نمیدونم چرا نظر رو به صورت خصوصی فرستاده بود . به هر حال ازشون ممنونم اما اگه میشه اسم کتابهایی رو که گفته بودین به فارسی برام بنویسین چون وقتی دنبال کتاب خریدن باشم باید اسم دقیقش رو بگم .

٢- "امینه " رو هنوز تموم نکردم . اما یک اتفاق جالب یکی دو شب پیش موقع خوندنش افتاد . رفتم بخوابم دیدم خوابم نمیبره . دوباره پاشدم رفتم تو هال و شروع کردم به خوندنش . چند دقیقه بعد دیدم یکی یواش میزنه به در خونه ! پشت در پرسیدم کیه دیدم خانم همسایه طبقه بالاست . هول کردم که بیچاره چه اتفاقی براش افتاده ولی وقتی در رو باز کردم ۴ تا بسته غذای نذری داد دستم که ما تا الان روضه بودیم و غذا دادن دیدم چراغتون روشنه گفتم سهم شما رو بیارن ! باز بگین کتاب خوندن فایده نداره نیشخند.

٣- هنوز کار عوض کردن دور سرم دور میزنه وفکرم ازش دور نمیشه  اما یک مقدار دل چرکین شدم برای اینکه دوبار بدون اینکه بخوام مجبور به فال گرفتن از حافظ شدم ...مجبور ؟ خب بگذارین  از اول بگم . اولیش شب یلدا بود خب باید برای یک چیزی فال میگرفتم و  تنها چیزی که به فکرم رسید همین کار عوض کردنم بود . جواب اومد که عجله نکن و الان وقتش نیست . صبر کن به موقعش ! من تعجب کردم و گفتم خب باشه . دیروز یک بچه فال فروش اومد جلوی من و من هم یک پولی توی دستم  بود بهش دادم بعد با خودم گفتم به بچه گدائی یاد ندم بگذار ازش فال بخرم . یک پاکت برداشتم . بعد با خودم گفتم ببینم برای کارم چیزی داره . بازش کردم یک شعر بود که چیزی ازش سر در نیاوردم اما تفسیرش این بود که  کارس که میخواهی بکنی بر خلاف عرف جامعه است و بهتره دوباره روش فکر کنی !!  نمیدونم این حافظ چرا همش جلوی پیشرفت منو میگیره !!!!

[ ٢٩ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- چه جوریه که توی خیابون و مترو و خونه ده تا چیز میاد توی ذهنم که تو وبلاگ بنویسم اما همچین که کانکت میشم هیچ کدوم یادم نمیاد ؟

2- آهان یکیش این بود که پنجشنبه رفتم بازار تهران و توی اون شلوغی و درهم برهمی کیفی کردم که هیچ وقت از مال های پر امکانات اون ور آب نکردم . یک نگاه به سقف طاق و تویزه ایش  به همه اون امکانات اون طرف می‌ارزید . هر کس می‌خواد بگه خلایق هر چه لایق بگه . این حرف رو نه به عنوان یک حرف توهین امیز که به عنوان یک کمپلیمان قبول میکنم .

3- دارم یک کتاب میخونم . اسمش هست "امینه" و اثر مسعود بهنود هست . مدتیه به کتاب خونی افتادم و لذتی که مدتها بود ازش دور بودم رو تجربه کردم .

۴-  از مسعود بهنود کتاب "خانم " رو هم خوندم که بسیار قشنگ بود . اصولا به نظر من قشنگی رمان تاریخی اینه که در عین اینکه داری از داستان لذت میبری داری تاریخ رو هم مرور میکنی و این قشنگه .

۵-  اینو بگم که من از کتابخون ترین آدمهایی بودم که میشناختم . از خیلی بچگی تا سال کنکورم . اون سال مجبور شدم کتاب غیر درسی رو بگذارم کنار و بعد درگیر دانشگاه و درس و کار و بعد ازدواج و بچه و غیره و این قضیه رفت کنار .تابستون تصمیم گرفتم دوباره برگردم به این عادت قدیمی . از سری کتابهای هری پاتر شروع کردم و تمامش رو از اول تا آخر خوندم و بسی بسیار زیاد هم از کتابها و هم از خود کتابخونی لذت بردم . بعد از اون دیگه سعی کردم روی همین روال بمونم . کتاب "سهم من " بعدیش بود و بعد  " خانم " و "همنام " و الان هم "امینه " . از پیشنهادهای شما مخصوصا‌* در زمینه رمانهای تاریخی استقبال می‌شود .

* شاید هم : نخ سوزن !!

[ ٢٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- مدتیه آقای همسر دچار کمر درد شده . جرات نداریم به کسی از آشنا ها اینو بگیم . حتما یک تجویزی میکنه و پیگیر میشه که حتما تجویزش رو انجام بدیم . دیشب یکی از فامیلها میگفت کمر درد ؟ این که چیزی نیست من میدونم دواش چیه ! من : خب دواش چیه ؟ گفت باید بره توی آب راه بره . گفتم دکترش که اینو نگفته . نه من میشناسم کسی رو که اینجوری خوب شده ! میگم اون طرف کمر دردش از چی بود . میگه خب معلومه دیسک بود . میگم آقای همسر گرفتگی عضلانی داره و دکتر گفت الان فقط باید استراحت مطلق کنه . میگه آهان !!! گیریم من خر بودم به زور همسر رو میفرستادم تو استخر . اگه بدتر میشد تو میومدی مسؤولیت قبول کنی ؟ چطور به خودمون اجازه میدیم تو مریضی همسایه و مشکل خانوادگی  فامیل و بحث اقتصاد جهانی اظهار نظر کنیم .

از اون طرف هر وقت پدرم یک مشکلی پیدا میکنه و من بهش میگم برو دکتر بعد میشنوم که گفته برای این دخترم مشکلات من اهمیتی نداره !! اما اگه مثلا برای درد بواسیر و کمر درد و میگرن همشون مثلا بخور شلغم تجویز کنم آدم مسؤولی میشم .

حس همنوع دوستی و دلسوزی خوبه اما این حالت به اغراق کشیده اش مزخرفه .

[ ٢٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دیشب یک فیلم دیدیم . فیلم خیلی قشنگی بود  به اسم Bridge to Terabithia  . مساله  ای که نظرم رو جمع کرد این بود که  داستان در کشور آمریکا اتفاق می‌افتاد . یک یک جا پسر یک خانواده با دختر همسایه‌شون  که هر دو حدودا کلاس پنجم بودند میخواستن  برن جایی و خواهر کوچیک این پسر هم میخواست باهاشون بره  . این دوتا هم نمیخواستن خواهره رو ببرن و پسره به خواهرش گفت تو باید بری خونه . دختر کوچیکه که شاید پیش دبستانی بود گفت تو نمیتونی به من زور بگی اینجا یک کشور آزاده !!!!‌

از اون طرف هر جا توی ایران کسی زور بگه ،‌اگه بهش بگی این درست نیست میگه حالا کدوم کارمون درسته که این یکی باشه !!! خیلی جالبه .

در مورد خواننده عزیزی که باز هم کامنت خصوصی گذاشته بودند بله حدستون درست بود  در مورد شما بود  اما مثل اینکه من بد توضیح دادم . اینجوری درسته : برگشتن من به ایران به خاطر مسائل خصوصی بود که ترجیح میدم در موردشون صحبت نکنم . ببخشید اگه بد گفتم .

[ ۱٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

این متن رو چند روز پیش نوشتم و پابلیش کردم اما امروز دیدم توی وبلاگم دیده نمیشه . پس دوباره ارسالش کردم امیدوارم درست بشه .

١- امروز کارم توی اون اداره تموم شد . یک نامه تشکر هم نوشتم و مهر کردم و دادم به رئیس اون آقاهه . توش نوشتم امیدوارم رفتار ایشان سرمشق تمام کارمندان ادارات دولتی باشد .

٢- رانندگی امروز صبح خیلی بهم چسبید . رو به شمال توی تهران رانندگی کنی و منظره کوهها که دیشب روشون برف اومده برو ببینی . چی از این بهتر . بعد ش هم رادیو آهنگ از گروه کامکارها گذاشت . 

به به

٣- یک دوست عزیز برام کامنت خصوصی گذاشته و سوالی کرده . با عرض معذرت باید بگم که قراره این وبلاگ اصلا به مسائل شخصی من و خانواده ام نپردازه . ببخشید فقط به همین دلیل نمیتونم جواب بدم .

[ ۱٤ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- امروز کارم توی اون اداره تموم شد . یک نامه تشکر هم نوشتم و مهر کردم و دادم به رئیس اون آقاهه . توش نوشتم امیدوارم رفتار ایشان سرمشق تمام کارمندان ادارات دولتی باشد .

٢- رانندگی امروز صبح خیلی بهم چسبید . رو به شمال توی تهران رانندگی کنی و منظره کوهها که دیشب روشون برف اومده برو ببینی . چی از این بهتر . بعد ش هم رادیو آهنگ از گروه کامکارها گذاشت . 

به به

٣- یک دوست عزیز برام کامنت خصوصی گذاشته و سوالی کرده . با عرض معذرت باید بگم که قراره این وبلاگ اصلا به مسائل شخصی من و خانواده ام نپردازه . ببخشید فقط به همین دلیل نمیتونم جواب بدم .

[ ۱٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دلم یک قهوه  Tim Horton’s  متوسط با یک شکر و دوتا شیر و یک رول دارچینی Cinamonn   میخواد . 

اینها تمام دلتنگیهای من از چند سال زندگی توی یک کشور دیگه است . فقط همین.

 

هر کس میخواد به کشور دیگه ای مهاجرت کنه بهش توصیه میکنم اول کتاب هم نام اثر جومپا لاهیری رو بخونه . برداشت خودمو نمیگم . هر کس ممکنه یک برداشتی بکنه . اما خوندنش خوبه .

[ ٦ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
[ ٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

فوت آیت الله منتظری رو تسلیت میگم . اون نشون داد که هنوز میشه حقیقت مهمتر از پست و مقام باشه . با خودم فکر کردم این فوت کرد ،‌کردان هم فوت کرد اما این کجا و آن کجا . یکی به خاطر پست و مقام هم دروغ میگه و هم بعد خودشو به کوچه علی چپ میزنه ، یکی به خاطر حقیقت از بالاترین پست یک مملکت میگذره و بیست سال توی خونه اش حبس میشه . خدا رحمتش کنه .

[ ۱ دی ۱۳۸۸ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب