یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- یک مسافرت رفتیم . خیلییییییییییییییییییی خوش گذشت . بچه ها کمی تا قسمتی غر زدند اما برای من بسیار دیدنی و جالب بود .

٢- هتلمون عالی بود . پول خیلی خوبی گرفتند اما سرویسشون هم عالی بود و احساس حماقت در قبال پولی که دادیم  بهمون دست نداد .

٣- برای خودم یک انگشتر شرف شمس خریدم به قیمت سه هزار و دویست تومن . انقدر نگینش خوش اندازه  است که کلی دارم باهاش کیف میکنم . شنیدم که شرف شمس شرایط خاصی برای حکاکیش هست و اینهایی که بیرون هستند معلوم نیست تحت اون شرایط حکاکی شده باشه اما انقدر ارزون بود که گفتم بی خیال . حالا اگه کسی جایی رو میشناسه که شرف شمس اصل بفروشند ممنون میشم که بگه .

۴- این هفته دو روز کار میکنیم . هورا .

۵- فکر کنم تا یک هفته باید هر روز ماشین لباسشوئی رو روشن کنم انقدر که لباس کثیف تولید کردیم .

۶- چرا آدم اینقدر تو مسافرت خرید میکنه ؟ زیاد خرید نکردم ها اما به نسبت اینکه توی تهران باید جونم به لبم برسه تا برم دنبال خرید یک چیزی  ، خب اونجا زیاد خرید کردیم .

٧- یکی از خریدهای بسیار عالیمون خرید دو کیلو تخمه آفتابگردون بود که با فصل بعدی سریال ٢۴ خدمتش برسیم !

٨- چهار تا دی وی دی فصل دوم سریال ٢۴ الان توی کیفمه . میریم که داشته باشیم ...

٩- دیگه کلی کار سرم ریخته . فعلا همینها

 

[ ٢٧ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

تصمیم گیری خیلی سخته  .

همیشه تونستم ادعا کنم که کارهای حرفه ای زندگیم بر اساس لیاقت خودم بوده . دانشگاه رفتنم . شغلهایی که بدست آوردم و غیره .  اما وقتی شنیدم که برای یکی از کارهایی که اقدام کردم کسی رفته  اقدام کرده که  البته آدم لایقی هم هست اما خب پارتی هم داره کلی دلم گرفت .

با مامانم درد دل کردم که چرا باید اینطوری باشه . من هر روز از این شرکت حرص بخورم به خاطر اینکه پارتی ندارم . البته  چند روز بعدش بهش گفتم اون وقت ناراحت بودم اما به هر حال میتونم افتخار کنم که همیشه دست آوردهام با کفایت خودم بوده .

چند روز بعدش مامانم بهم زنگ زد که راستی تو که دنبال کار می‌گردی شرکت x  رو میشناسی ؟ گفتم این همون شرکتیه که بهت گفتم و براش اقدام کردم چه طور ؟ گفت اومدن یک کار از ارگان ما خواستند و کارشون دست منه . میخوای یک سوالی در موردت بکنم ؟ گفتم باشه و اسم و مشخصات گروهی که براشون رزومه فرستادم رو بهش دادم . مامانم نگفته که من دخترش هستم و چون فامیلیهامون هم یکی نیست مشخص نشده اما فقط گفته یی از بستگانم اینجوری بود و اونها هم دقیقا همون جوابی رو که به من دادن به اون هم دادن که مشکلی نیست اما این گروه (چون جدیده و تازه در حال تشکیله )  و خوردند به تحریم ایران و نمیتونن ماشین آلات لازمشون رو بخرن فعلا دست نگه داشتند .

خب ظاهرا برای من کاری انجام نشد اما همین الان هم دلم چرکینه که چرا باید دست به دامن پارتی میشدم ؟

امیدوارم این کار برام جور نشه که بازم بتونم بگم بدون پارتی به اینجا رسیدم . هر چند اینجا هم جای مهمی نیست اما نوع رسیدنش برام مهمه .

[ ٢۱ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

چند شبی هست که  با همسر گرامی نشستیم به سریال دیدن . مسلما منظورم سریالهای تلویزیون نیست چون اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی بود که تلویزیون دیدم .

سریال ٢۴ رو خریدیم و داریم میبینیم . شب اول یک اپیزود دیدیم . شب دوم دو اپیزود . شب سوم سه اپیزود و شب چهارم ۴ اپیزود . دیگه رکورد نزدیم و بقیه شبها ٢ یا ٣ اپیزود میبینیم . بسیار کشش داره و خیلی بسی ازش خوشمان آمد . وقتی می‌خردیمش کسی که کنارم بود گفت خانم روی فصل اول و دوم قضاوت نکن  . فصل سومش خیلی کشش داره . من موندم این که فصل اولشه سومیش چیه .

توصیه میکنم ببینینش البته کسانی رو هم میشناسم که ازش خوششون نمیاد اما به نظر به دیدنش می‌ارزه .

[ ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- دانشجوی وراج طبق آمار پرشین بلاگ این پست قبلی 109 بود من نمیدونم شما از کجا میگین که شماره پست چیز دیگه ای بود  . اگه به من بگین ممنون میشم .

2- کارم زیاده  وبرای آخر سال کلی کار متفرقه دارم که باید انجام بدم از جمله رفتن به دندونپزشکی تا بتونم هزینه اش رو از حلقوم شرکت بکشم بیرون .

3- فکر کنم اون وبلاگ فیلمیم رو به اینجا منتقل کنم . اینجوری که نمیشه . اما پستهاش رو جدا کنم .

4- هوا کاملا جوانمردانه سرد شده .

5- دیشب خیلی زود رفتم خوابیدم و دیر هم بیدار شدم اما بازم خوابم میاد .

سایه عالی مستدام

[ ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

این عنوان "امروز" خیلی مسخره بود خب امروزه دیگه . تصمیم گرفتم شماره پستم رو بزنم از این به بعد .

پس میبینین که این پست شماره 109 هست .

دوست گرامی ، پیغامهای خصوصی شما به هیچ  وجه منو اذیت نمیکنه اما چون معمولا پیغامهای رو وقتی خصوصی میکنم که مطلب خصوصی ای توش باشه تعجب کردم . هر طور راحتین .

 

[ ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- چرا کلی "چرا "توی ذهنم دور میزنه  ؟

2- یک آهنگ ویولون دارم گوش میدم که نمیدونم مال کیه اما بهش میخوره مال ویوالدی باشه . به به جای همگی خالی .

3- شرکت بهم کارانه داد . ای ی ی ی ی  بد نبود یک کمی از اون حالت منفی مطلق در اومدم . آخه حقوقشون افتضاحه .

4- هوا میخواد بباره اما روش نمیشه . حداقل به نظر من اینطور میاد .

5- وقتی توی یک وبلاگی کامنتهایی میبینم که در مورد اون وبلاگی هست که تحریمش کردم با خودم فکر نمیکنم که چه خوب شد تحریمش کردم . فکر میکنم چرا اینها هنوز میرن و میخوننش ؟

6- دوست گرامی میشه بگی چرا کامنت هات رو خصوصی میگذاری ؟ من که هر چی دقت میکنم مطلب خصوصی ای توش نمیبینم .

7- نوشته آخر لاله رو بخونید که من حسابی کیف کردم ازش . چقدر فرقه بین آدمها . یکی پاش به خارج از ایران نرسیده همه چیز ایران میشه اه اه و پیف پیف و .... حتما بخونیدش .

8- هشت تا بسه ؟

9- آخ آخ . آهنگ missing you  از کریس دی برگ اومد . به به . نگین این آهنگهات چرا اینجوری میاد . نحوه پخش رو میگذارم روی shuffle  خب همین میشه دیگه .

10 - من هنوز در حسرت یک لپ تاپ زرد رنگ بود که آی پد اومد !!! آی فون رو که نگو .

11- چرا هر کار میکنم به سیزده تا نمیرسه .

12- آهان راستی امروز دوازدهم بهمنه ... تسلیت عرض میکنم .

13- این باید آخری باشه  و کوتاه اما خدائیش من خیلی خندیدم وقتی به دستم رسید حیفه نخونینش  :

ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخواند و در دبیرستان درس را طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعد را خود این بنده خدا تعریف می کند:

یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم.

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.

بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!

پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار دار دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!

بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!

بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.

بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟

منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:

- همین؟

گفت:

- بله

گفتم:

- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟

گفت:

- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!

گفتم:

- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!

گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟

منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!

نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا

 

عزت زیاد

 

[ ۱٢ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

الان دارم  آهنگ   Without you که  خواننده اش   Mariah carry  هست رو گوش میکنم . خدا میدونه که هر وقت میشنوم چقدر ایحساساتی میشم . خیلی قشنگه .

راستی شمای  خواننده میدونی که داری وبلاگ یک آدم مهم رو میخونی ؟ میدونین من چرا مهم هستم ؟‌ برای اینکه یکی از شرکتهایی که اپلای کرده بودم گفتند همه چیز خوبه اما به خاطر تحریم ایران نمیتونم وسایل مورد نیاز رو بخریم برای همین فعلا متاسفیم  نیشخند . خدائیش شما بودین ناراحت میشدین که استخدامتون نکردند یا اینکه خوشحال میشدین که  چقدر مهم هستین ؟ استخدام من وصله به یکی از موضوعات مهم جهانی یعنی تحریم جهانی ایران ..... کم نیست .

فیلم آواتار رو نصفه دیدم . اون نصفی که دیدم بسیار جالب بود . یعنی موضوعش برام کشش نداشت اما اینهمه فوران خلاقیت در یک فیلم اعجاب انگیز بود . وقتی داشتم میدیدمش با خودم فکر میکردم که ببین اونهایی که توی سینما و روی پرده عریض و به طریق سه بعدی این فیلم رو دیدن چه حسی داشتن ! جیمز کامرون گرامی به قول ما : دمت گرم . چشمک

[ ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

باز هم از نظرات خواننده گرامی که نظر خصوصی میگذاره ممنونم.

آقا تا سه نشه بازی نشه . مهمونی بودیم . یکی گفت برین حافظ بیارین . اولین نفر هم داد دست من که نیت کنم و باز کنم . من باز کردم و خود طرف که خیلی اهل حافظ بود خوند . من که چیزی سر در نیاوردم . آخرش گفت نیتت چی بود ؟ گفتم شما تفسیر بکنین تا من بگم . گفت خوب نبود . داستان رو براش گفتم که این سومین باره که حافظ توی کار من نه میاره . شاید باید صبر کنم . البته چاره دیگه ای هم ندارم .

دو سه روز بعدش زنگ زدم به آخرین جای که اقدام کرده بود . بهم گفته بودن که هر چه زودتر بیای بهتره و ما خیلی عجله داریم . اما بعدش دیگه خبری نشد . زنگ زدم که چی شد ؟ گفتند مدیر عاملمون جلوی تمام استخدامها رو گرفته !!! دیگه واقعا یک داستانی هست که من الان ازش سر در نمیارم .

چند روز پیش یک مرخصی اجباری برام اتفاق افتاد . صبحش رو به کاری که مجبور بودم گذروندم و بعد از ظهرش رو رفتم میدون انقلاب . وقتی رسیدم ساعت یک بود و من هنوز نهار نخورده بودم . یک لیوان ذرت برای خودم خریدم و خیلی دلی دلی کنان ذرت میخوردم و مغازه ها رو میدیم  و یک کم خرید میکردم . از قبل میدونستم که من جنبه ندارم برای همین ۵٠ هزار تومن بیشتر نگذاشتم توی کیفم . خلاصه کلی کتاب خریدم و به یک نوشت ابزار فروشی که قدیمها ازشون خرید میکردم سر زدم و خیلی کیفور با جیب خالی و دست پر برگشتم خونه . من مطمئنم اگه توی شانزه لیزه میگشتم اینقدر بهم نمی‌چسبید .  جای همه دوستداران کتاب و تهران خالی .

[ ٦ بهمن ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب