یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- دوتا وبلاگ بود که هروز بهشون سر میزدم . تقریبا هر روز منتظر مطلب جدید ازشون بودم . راستش قلم نویسنده رو دوست داشتم . اما به نظر من این اواخر از حد به در کردند . اسم هر دوتا رو از توی لیستم حذف کردم . یکیش ساروی کیجا است و یکی از قلب کویر . البته عقیده شخصیم اینه که اگه وبلاگ کسی رو دوست نداریم نمیتونیم بهش ایراد بگیریم و فقط باید دیگه نخونیم اما متاسفانه در یکی از اون موارد به نظر من به خیلی از مردم توهین شده .

٢- کتابخونه اینجا روزهای شنبه کارت خانوادگی بعضی از موزه ها و جاهای دیدنی رو مجانی میده . یکی دو باری گرفتیم . فقط باید یک ساعت زودتر بریم توی صف . همین .

٣- یک جای خوشگلی رفتیم به اسم  pioneer village   یک دهکده کوچیک در قلب شهره . خونه ها و دکوراسیونشون کاملا به صورت قدیمی نگه داشته شده . البته کسی واقعا توش زندگی نمیکنه و چند نفر به صورت نمایشی با لباسهای اون دوره توش هستند . آسیاب آبی داشت و واقعا کار میکرد . خونه دکتر دهکده وجود داشت و طبق معمول از همه خونه ها شیک تر و بهتر بود .

۴- خیلی کار دارم .

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

فکر میکنم تازگیها مردم ما خیلی زود قضاوت میکنن . هر چیزی که به دولت یک کم ربط پیدا کنه هم حتما به نفع طرف مقابله ... قبل از اینکه برم سر اصل مطلب یک سکانس از یک سریال یادم اومد که تعریف میکنم .

چند سال پیش یک سریال توی ایران داد به اسم دوران سرکشی داستان زندگی یک دختر حدودا سیزده چهارده ساله به اسم روناک بود که پدرش رو از دست داده بود و مادرش هم نتونسته بود نگهش داره و عموش اصرار داشت حضانتش رو داشته باشه که بتونه اذیتش کنه و در نهایت اونو به عقد پسر معتاد و بیکاره اش در بیاره . هر وقت هم روناک از دست آزار این عمو فرار میکرد و به پلیس پناه میبرد عموهه میومد و یک عالمه جلوی پلیش نقش بازی میکرد و خودشو به موش مردگی میزد و تمام شکایتهای روناک نقش بر آب میشد . حتی وقتی کارشون به دادگاه کشید همین طور شد و قاضی حکم داد که روناک برگرده پیش عموش و روناک رو یک دروغگو دونست . مدتی بعد که عموهه روناک رو به  قصد کشت زد یک خانم مددکار پیداش میکنه و با همون حال سریع میارتش پیش همون قاضی ( با بازی بی‌نظیر رضا کیانیان )‌و آثار ضرب و جرح رو نشون قاضی میده . در سکانس بعدی صحنه دادگاه رو نشون میده که کسی به جز قاضی توش نیست و قاضی به جای اینکه سر جای خودش نشسته باشه رفته جای متهم نشسته و انگار یک جوری داره خودش را محکوم میکنه .  این سکانس فوق العاده بود . نشون میداد قضاوت حتی برای کسی که کارش هست کار راحتی نیست *.

حالا من نوعی تا حرفی از محکومان این دولت میاد فکر میکنیم حتما مورد ظلم واقع شدند . ماجرای رکسانا صابری رو همه یادشونه . همه گفتند که جم.هوری اس.لامی با خبرنگارها لجه ،‌برای همشون پاپوش درست میکنه ،‌بیخود میخواد زهر چشم بگیره اما تازه بعد از آزادی همین شخص توی سایت بی بی سی خوندم که طرف یک مدرک محرمانه رو کپی گرفته بود . خب به این چی میشه گفت . کسی که یک مدرک محرمانه رو دسترسی پیدا کنه و ازش کپی بگیره رو به چی تعبیر میکنین ؟ اولین چیزی که به ذهنم میاد کار جاسوسیه و در هر دولتی محکومه . چرا همه مون داشتیم یقه خودمون رو پاره میکردیم که حتما این دختر بی گناهه ؟

یا مثلا دلارا که تازگیها اعدام شد . اصل قضیه این بود که این دختر حتی اگه قتلی رو مرتکب شده بود زیر هجده سال بود . من در کل با مجازات اعدام هم مخالفم . اما خودتون رو بگذارین جای خانواده مقتول . مادرشون کشته شده بود اونهم به خاطر دزدی از خونه اش ،‌کسی اعتراف کرده بود که من قاتلم ،‌اونوقت بیاد و با سلام و صلوات و مثل یک قهرمان از زندان آزاد بشه .

لطفا بیاین یک جوالدوز به دیگری و ‌یک سوزن به خودمون بزنیم

* برای توضیحات بیشتر در مورد این سریال به این لینک هم میتونید مراجعه کنید

[ ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- یک سری لینک دارم توی قسمت فوریت که یک فولدر جدا براش درست کردم به اسم وبلاگ . وبلاگهایی که میخونم که تعدادشون هم کم نیست اونجا اد میکنم . توی این فولدر یک فولدر دیگه هست به اسم آرشیو . اونجا وبلاگهایی رو میگذارم که خیلی دیر به دیر آپ میکنند . خیلی وبلاگها این روزها منتقل میشه به این فولدر دوم اما خدائیش انتظار نداشتم آلوچه خانوم رو بگذارم که امروز گذاشتم . خیلی حیفه .

- فردا با یک چند نفر قرار داریم نهار بریم بیرون . خب یکیشون دوستمه که از آمریکا اومده و میخوام ببینمش اما توی این جمع یک خانم هست که تحصیلاتش و وضع مالیش از همه بهتره اما تا آدم رو میبینه شروع میکنه از بالا تا پائین آدم رو اسکن میکنه و بعد میپرسه راستی خونتون کجاست و بعد لابد میخواد ماشین آدم رو چک کنه و ...

همسر گرامی میگه بیخیالش شو و راست هم میگه اما من خیلی اضطراب دارم برای فردا .

- کسی سر به یادداشتهای فیلمی من میزنه ؟ چرا نمی زنین ؟ مگه علم غیب ندارین خنده

[ ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

ببینم کسی متوجه نشد متن قبلی هیچ ربطی به انتخابات نداشت ؟ شرمنده من توی ذهنم میخواستم در مورد انتخابات بنویسم اما وقتی نوشتم و فرستادم بعد دیدم من که چیزی در اون مورد ننوشتم . خجالت . اما همین امروز یک متن با ای میل به دستم رسیده که میخوام اونو بگذارم اینجا . با عرض معذرت از نویسنده اصلیش که چیزی در متن در موردش ننوشته بود که من هم اینجا بازگو کنم .

 

بله آقا حق با شماست، موسوی حزب اللهی است و مفتخر به این داستان.
بله قربان متوجه هستم که ایشون هم از سال 67 تا حالا راجع به اعدامها سکوت کردند.
بله آقا بله ایشون به راه امامی بودنشون هم افتخار میکنند.
بله قربان بنده هم متوجه هستم ایشون نسبت به آقا ابراز ارادت کردند.
بله آقا حق با شماست بنده هم ایشون را نماینده افکار خودم نمیدونم.

ولی قربان جسارتا عرض شود که این فقیر برخلاف شما معتقد نیست که اتاق فکر پیچیده و عظیمی پشت این نظام مقدس وجود داره که نشسته طرح و برنامه میریزه تا یک روز خاتمی را از قوطی دربیاره و یک روز احمدی نژاد را، معتقد نیست خاتمی با احمدی نژاد هیچ فرقی نداره چون خودش به چشم خودش دیده که فرق داره.

نه قربان با عرض معذرت بنده با شما موافق نیستم که جمهوری اسلامی و احمدی نژاد چیزهای عجیب و غریبی هستند که معلوم نیست یکی سی سال پیش و یکی چهار سال پیش از کجا در آمدند و مثل بختک روی سرزمین گل و بلبل ما افتادند. موافق نیستم که ایران ما جای بهتری بود برای زندگی که به قول شما این پدرسوخته ها از ما دریغش کردند، موافق نیستم که دموکراسی و عدالت و گل و بلبل که همه ارث پدری ما هستند و حق مسلممون پشت در منتظرند و اینها هستند که راهش را سد کردند.

میدونید قربان اختلاف ما اصلا از همین ارث پدری شروع میشه، از جایی که شما میفرمایید مثل بختک روی ما افتادند و توجه نمیفرمایید احمدی نژادی فقط بروز امروزی یک جریان تاریخیه و یک شبه سبز نشده، تفکری که قرنها وجود داشته و در رقابت با جریان های دیگه و بسته به قوت و ضعف رقبا گاهی بالا و گاهی پایین رفته وحالا هم در اوج قدرته. یکی از جریانهای رقیب هم که اتفاقا رگ و ریشه اونهم در تاریخ پیدا میشه جریانیه که معتقد به انسان محوری و عقلانیته و آرزو داره روزی بر سرزمین ما حاکم بشند و گمان میکنم شما هم خودتون را متعلق به این جریان میدونید، اما لابد تایید میفرمایید که این جریان هرگز نتونسته تفکر غالب در این سرزمین بشه. میبینید آقا، دعوا دعوای تاریخی دو (چند) جریان فکری است، مثل دو (چند) جبهه هوای گرم وسرد که مدام به هم فشار میدهند و سعی میکنند همدیگه را پس بزنند، نه راه حل فوری داره و نه توهم و انکار وجود رقیب (مثل این توهم که ما شایسته حکومتی متفاوت با آنچه امروز داریم هستیم) دردی را دوا میکنه. اگر واقعا فکر میکنید تسلط جریانی بهتره یا معتقدید تسلط جریان دیگری خطرناکه باید بایستید سرجاتون و ناامید نشید.

پرسیده بودید چرا میخواهم رای بدم و به کنایه عتاب فرموده بودید که تا احمقهایی هستند که هنوز رای میدند و نمیفهمند که هر که را بخواهند از صندوق در میاورند وضع ما بهتر از این نمیشه. این داستان از آن روی کردم که عرض کنم؛

به نظرم باید رای داد و امسال باید خیلی هم جدی دیگران را به رای دادن تشویق کرد چون واقعا فکر میکنم که احمدی نژاد نماینده صادق جریانی است که اولا عقلانیت را انکار میکنه و ثانیا برای رسیدن به ایده آلها و آرمانهاش (صرف نظر از اینکه این آرمانها چه هستند) حاضره قانون و اخلاق را زیرپا بگذاره و به نظر من تداوم حکومت چنین جریانی از هر چیز دیگه خطرناکتره. بله با داستان تقلب، خرید و فروش رای، ساماندهی آرا و ... هم آشنا هستم. اما در عین حال یادم هم هست که ما درباره انتخابات فرانسه صحبت نمیکنیم، یادم هست که همه اینها مکانیزمهای کارکرد همان جریانهای تاریخی هستند و جزء قواعد بازی در این سرزمین. کنایه حماقت هم که جدی گرفتنی نبود.

و در آخر پرسیده بودید آیا امیدوارم، چرا دروغ قربان، نه نیستم. امیدوار نیستم، آشفته ام و بیش از آن ترسیده. از رای آوردن دوباره احمدی نژاد میترسم. نه به خاطر اینکه او چهارسال دیگه هم رییس جمهور خواهد بود، نه این دلیل ترس من نیست. چهارسال پیش فردای انتخابات مرحله اول دوستی را دیدم از طرفداران معین، برآشفته، سرخورده و غمگین. افسوسش به خاطر رای نیاوردن معین نبود. اما ناباورانه میپرسید: "علی، یعنی ما در این مملکت فقط دو میلیون نفریم؟ " میترسم که فردای انتخابات بفهمیم چقدر تنهاییم.

[ ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٩:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دلم میخواد بیشتر اون قسمت فیلم رو بنویسم اما امکانات صفحه ام خوب نیست .

وقت هم زیاد میخواد و همسر گرامی هم که تازگیها از صبح علی اطلوع تا بوق هاپو پای کامپیوتره . هیچ وقت اینقدر احساس نکرده بودم که یک کامپیوتر دیگه لازم داریم .

اما یک فیلم دیدم به اسم

Lorenzo's oil

جدید نبود اما خیلی قشنگ بود.

راستی دلم هم داره پر میکشه برای سر کار رفتن . مسخره است نه ؟

در ضمن دلم برای هشت کتابم تنگ شده . دلم میخواد یک ورقی بزنمش .

اه چقدر خرم

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

نزدیک انتخاباته . دل من تاپ و توپ میزنه وقتی حرف انتخابات میشه . یک وبلاگی هست که تقریبا هر روز سر میزنم . رفتم دیدم کنارش زده تحریم انتخابات . دلم گرفت . چرا باید انتخابات تحریم بشه ؟ به هزار دلیل میشه تحریم بشه به ملیونها دلیل نباید تحریم بشه .

اما دلایلی که میگن باید تحریم بشه :

 

١- همه بفهمن که مردم ایران با دولتش مشکل دارن .

بابا جون سی سال انتخابات تحریم شد همه هم  فهمیدن . خب حالا که چی ؟ کی تونست جلوشون در بیاد . این که دلیل نشد

 

٢- انتخابات الکیه . هر کی رو دلشون بخواد از صندوق در میارن .

من با این نظر مخالفم . دولت میتونه یک پادگان بسیجی رو ببره رای بدن و با هزار جور تبلیغ کاری کنه به نامزد مورد نظر رای بده اما در مورد شمارش چون حزبهای مختلف نظارت دارن نمیتونن یکهو نتیجه رو از این رو به اون رو کنن . در نتیجه هر چی آرای نامزدی مورد نظر من نوعی هست بیشتر باشه با اون تقلب نوع اول کمتر میشه شکستش داد.

 

٣- اگه بریم هی میان و فیلم و عکس میگیرن که ببینین چقدر مردم ما رای دادن .

خب این حرف رو توی هیچ کدوم از انتخاباتها شده که نشنوین ؟ هر انتخاباتی بوده بعدش توی بوق بود که حضور میلیاردی (!!!) ملت همیشه در صحنه . خیلی ناراحتین بگذارین ساعت ده شب و با لباس مبدل و با ماسک برین که کسی شما رو نشناسه و نتونن با اون قیافه ازتون فیلم بگیرن .

 

با تمام دلایل دیگه هم از اینجا اظهار همدردی میکنم اما باز میگم ما که حق نداریم بریم مثلا (میگم مثلا)‌ر.ضا پهلو.ی رو انتخاب کنیم (مثلا اگه مورد خوبی بود )‌حالا بین بد و بدتر که میتونیم اون بده رو انتخاب کنیم . شما ببینین خاتمی آدم قوی ای نبود . قدرت نداشت و خودشو یک تدارکاتچی معرفی کرد . اما وضع اقتصادی دوره خاتمی کجا و وضع اقتصادی این چهار سال اخیر کجا ؟ خب حالا اگه کسی مثل معین رئیس جمهور میشد که همون سیستم خاتمی رو داشت باز یک کم بهتر نبود ؟‌

خانمها ،‌آقایون من از این دیار غربت اگه لازم باشه که به پایتخت سفر کنم تا رای بدم میرم و به موسوی رای میدم . شنیدم که ممکنه صندوق رای توی شهر خودمون بیارن که عجیب نیست چون تعداد ایرانیهای اینجا خیلی زیاده اما به هر حال من هستم .از شما خواهش میکنم نسبت به شرایط وطنمون بی تفاوت نباشین . به خدا حیفه .

 رای من موسوی

[ ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دو روزه آقای خونه ،‌خونه است . بدبخت بیکارم نیست از صبح پای کامپیوتره و داره کار میکنه تا شب . از جای دیگه ای کار گرفته و میخواد در خواست بده که چکهای دستمزدش رو به نامه من بزنن که با حقوق بیکاریش تلاقی نداشته باشه . اما مساله این نیست . مساله اینه که من دارم خل میشه . مگه میشه مرد خونه باشه ؟ دیروز که یک نموزه به پر و پای هم پیچیدیم . امروز هم از صبح یا با دوستم رفتیم قهوه خوردیم یا رفتم ورزش و الان هم که کتابخونه ام . اما بازم لجم گرفته که چرا خونه است . خمیازه

بدبخت

خدا این چند هفته رو به خیر کنه .

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خبری امروز از طرف همسر گرامی به من داده شد که میتونست در حالت عادی فاجعه باشه اما برای ما خبر بسیار خوبیه .

همسرم با تقاضای خودش امروز از کار اخراج شد !!

برنامه این بود که همسرم مدتها بود دنبال یک فرصت میگشت تا از محل کارش تقاضا کنه که اخراجش کنن تا برنامه های بعدی خانواده با زمان بیشتر و آب باریکه ای از حقوق بیکاری ادامه پیدا کنه . امروز این فرصت رو داشته و مطرح کرده و اونها هم قبول کردند و گفتند از دوشنبه دیگه نیا سر کار و دو هفته بهت حقوق کامل میدیم و بعد از اون هم باید بره و تقاضای حقوق بیکاری کنه .

به همین مناسبت برای هفته دیگه یک روز نهار به رستوران  Mandarin   دعوتش کردم ! خلهای خوبی هستیم، نه؟

[ ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

امروز رفته بودم خرید . مدتهاست به دلیل کاملا مشخصی که از نوع جیبی (!!) هست خریدی نمیکنم . امروز با دوستم رفته بودیم یک مرکز خرید جدید رو بهش نشون بدم . شروع کردیم از اولش رفتن تا آخرش . هر مغازه ای رو دیدیم دوستم رفت تو لباسهاش رو دید بالا و پایین کرد . از مغازه گوشواره ، لباس ، کفش ،‌کیف . بهش میگم آخه تو چی میخواهی ؟‌هر چیزی رو میخواهی برو توی همون مغازه . دیگه آخرش داشت منو عصبانی میکرد . از همه بدتر این بود که میگفتم خب بریم توی این مغازه . من میرفتم یک سمت یک چیزهایی رو ببینم اون میرفت یک سمت دیگه . هر سی ثانیه یک بار منو صدا میکرد : ماراااااااااااااااااااااال بیا اینو ببین . یک بار با خنده بهش گفتم مگه سر جالیزه ؟ خندیدیم و گذشت . بعد میرفت توی اتاق پرو . میپوشید میومد بیرون میگفت چطوره ؟ میگفتم مثلا اندازه اش خوبه . جنسش به نظر خوب نمیاد . قیمتش مناسبه . میگفت خب چه کار کنم بخرم ؟!!! ای بابا من چه میدونم بخری یا نه . خودت باید تصمیم بگیری . میگفتم بخر . میگفت آخه یکدونه عین این دارم !!!! میگفتم خب پس برای چی برش داشتی و امتحانش کردی؟ یک نموره خل شدم از دستش .

این دوستم مثل گل میمونه . خیلی ماهه اما فکر کنم اگه بخوام دوستیم رو باهاش نگه دارم باید دیگه باهاش خرید نرم .

[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

الان توی کتابخونه نشستم . یکی از دلنشین ترین جاهایی که توی این غربت پیدا کردم همین جا است . پر از فیلم و کتاب . قسمت بچه ها جداست . با کلی کتاب و فیلم و کامپوترهایی که بازیهای فکری برای بچه ها داره . کلی کتاب و فیلم فارسی هم داره . میدونم از اینجا که برم برای این کتابخونه دلم تنگ میشه . دلتنگی هم داره .

[ ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دیدیم نه خیر مشکل کامپیوتر به دست دوستان حل نمیشه و دادیمش دست آدم متخصص که فورمتش کنه و ویندوز اوریجینالش رو روش نصب کنه . ویندوز قبلیش قلابی بود و یک مقدار ازش دل چرکین بودیم . حالا میتونیم قیافه آدمهای درستکار رو بگیریم نیشخند .

با بچه ها مثل چی میشینم به درس خوندن . بعضی اوقات دلم به حالشون میسوزه که باید اینقدر بشینن درس بخونن اما بعد که یادم میاد اون وقت که سر کار میرفتم چقدر درس پسرم بد شده بود و اعتماد به نفسش ضربه خورده بود به خودم میگم ادامه بده .

بازم فیلم دیدم اما نمیرسم صفحه فیلم رو آپ دیت کنم . یک چیزی یکی از خواننده ها پیشنهاد خوبی داد که برای هر فیلم یک پست جداگانه بگذارم . خیلی پیشنهاد خوبیه اما احتمالا مجبورم به این خاطر یک وبلاگ دیگه بزنم . این صفحه جدید امکان داشتن پستهای متفاوت رو نمیده و فقط یک پست داره . ببینم چی میکنم .

نوشتم که فیلم زیاد دیدم اما از هیچ کدوم خیلی خوشم نیومده . مدتهاست هیچ فیلمی برای من جای  the others   یا مثلا  

13 going on 30

و  

 The butterfly Effect   

و البته 

 Babel 

  رو نمیگیره . مشکل دیدن فیلم خیلی خوب اینه که بعدش دیگه فیلمهای متوسط به آدم نمیچسبه . فیلمهای ایرانی که متاسفانه خیلی کم بهم میچسبه . نه اینکه از فیلم ایرانی بدم بیاد . چهارشنبه سوری رو برای بار دوم دیدم . ماهی ها عاشق میشوند رو دلم میخواد باز ببینم با اینکه گلشیفته توش خیلی بد بازی میکرد اما بازی رویا نونهالی و رضا کیانیان معرکه بود . در کل مشکلم با فیلمهای ایرانی الان ضعیف بودنشون نه خود نفس فیلم ایرانی .

 

[ ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ ٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب