یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

این قسمتی از مصاحبه با مخملباف هست :

در حال حاضر مردم در یک حالت پرسش هستند و می خواهند یک صدای بلند واحد به آنها بگوید چه کنند. می دانید؛ ما انقلاب کردیم پشیمان شدیم؛اصلاحات کردیم، پشیمان شدیم. قهر کردیم،  پشیمان شدیم؛ ولی  قرار نیست این بار که با صندوق ها آشتی کردیم باز پشیمان بشویم. اگر پشیمان بشویم تنها یک راه باقی می ماند و آن انقلاب است. 

همیشه این مرد رو به خاطر شهامتش حتی در مورد اعتراف به اشتباه کردنش ستودم .

تهران که حسابی شلوغه . اوضاع خیلی خرابه و نمیدونم آیا به جایی میرسه یا نه . اما مردم زیادی برای تظاهرات میرن . با دوستی که توی همه تظاهراتها بوده صحبت کردم . گفت که مثل ١٨ تیر نیست . زن و مردو جوون و پیر و سوسول و چادری و غیره رو میشه توی تظاهرات دید.

هر شب از ساعت ١٠ تا ده و نیم روی پشت بومها برنامه الله و اکبر به طرفداری از موسویه . سایت بی بی سی  که بسته بود اما فیس بوک رو هم بستند ،‌مسیج های موبایلها رو هم قطع کردند .

بر پدرشون لعنت

[ ٢٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

کوروش کجایی که دروغ رو از این مملکت جدا کنی ؟ دل همه مون خونه

اصلا حتی حال نوشتن ندارم از این خبر بد

[ ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بحث داغ بحث انتخاباته و من هم طرفدار یک کاندیدا هستم و هم میترسم .

نمیترسم که تو انتخابات تقلب بشه که حتما میشه و با بیشتر رای دادن میشه این توطئه رو خنثی کرد  .

میترسم که کاندیدای محبوبمون رو انقدر الکی ببریمش بالا که وقتی واقعا انتخاب شد رو رفت سر کار با محدودیتهایی که داره بخوره توی ذوقمون و بگیم این هم که مثل بقیه بود .

نظرم این نیست که مثل بقیه نیست اما باید بدونیم که این هم اختیارات محدودی داره و اولین شرطش برای کاندیدا شدن التزام به ولایت فقیه بوده .

یادم میاد اون شوری که در انتخابات اول خاتمی بود و به خاتمی رای دادیم . چقدر توی ذهن خودمون بردیمش بالا . خودم رو میگم فکر کردم حالا مملکت میشه گل و بلبل . خب رویا پردازی آخرش هم تو ذوق خوردن داره و توی ذوقم خورد و دور دوم بهش رای ندادم . اما الان که دارم به اون روزها نگاه میکنم فرق اون هشت سال با این چهار سال اخیر رو دارم میبینم . میفهمم که اشتباه کردم . میفهمم وقتی همه جا ساکت بود یعنی فشاری به کسی نبود . انقدر دروغ نشنیدم . اینقدر اتهام نشنیدم .

بگذریم . منظورم این بود که بگم نگرانم . نگرانم که زیاد موسوی رو بالا ببریم و بعد خودمون با توقع بالامون بزنیمش زمین .این کارو نکنیم .

[ ٢۱ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

خدایا این سرزمین را از دروغ ، قحطی و دشمن محفوظ بدار.

[ ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

یک جورهایی تو زندگی به بده بستون عقیده دارم . میگم یک جورهایی یعنی عقیده ندارم اگه یک نفر به من محبت کرد باید بدوم برم و حساب کنم چقدر به من کمک کرده و همون اندازه براش جبران کنم . معمولا تشکر مفصلی میکنم و صبر میکنم . احتمالش زیاد که توی یک موقعیت دیگه به من احتیاج داشته باشه کمتر یا بیشتر از اون کاری که برای من کرده . سعی میکنم در اون موقعیت کاری براش بکنم . یا ممکنه یک کس دیگه ای احتیاج به کمک داشته باشه حتی کمک به شخص ثالث رو یک جورهایی جزو همون چرخه بده بستون میدونم . عقیده دارم همه آدمیم و توی یک جامعه زندگی میکنیم . با دست به دست هم دادن میتونیم مشکلاتمون رو حل کنیم . از اون طرف هم وقتی کسی برام کاری میکنه انتظار دارم اگه من دلم خواست با یک کاری جبران کنم نباید بزنه توی پوزم . اینجوری من نوعی خودم رو کمتر زیر دین میدونم و خوشحال ترم .

در راستای افاضات بالا (!) چند ماه پیش یک خانم از دوستای مادرم با دخترش که یک چند سال از من کوچکتره و مجرده از یک شهر دیگه دوتایی اومدند خونه ما . ساعت ۵ و ۶ عصر رسیدند و من شامی که درست کرده بودم گذاشتم جلوشون و نخوردند و گفتند ما بیرون شام خوردیم . رفتم ملافه تخت خوابمون رو عوض کردم و اتاقمون رو در اختیارشون گذاشتم که من و همسرم بیرون و توی اتاق بچه ها میخوابیم . چون شب همسرم کاری داشت که تا نصفه شب باید مینشست پای کامپیوتر و اگه اونها بیرون میخوابیدند هم اونها معذب میشدند هم ما . صبح پا شدیم و ما آماده شدیم و رفتیم مدرسه و سر کار و براشون یادداشت گذاشتم که صبحونه حاضره میل کنید . نهار هم از غذای دیشب که نخوردین هست گرم کنین و بخورین و برای شب میایم و میریم رستوران . عصری ... درست یادم نیست قبل از خونه اومدنمون یا بعدش زنگ زدند که ما از این   Bed & Breakfast    ها گیر آوردیم و رفتیم و ببخشید زحمت دادیم . بعد دیدم حتی نهار خونه رو هم نخورده بودند . بعدها یک بار دیگه هم اومدن شهرمون و با ما تماسی نگرفتند و گفتند خیلی گرفتار بودیم و من هم گله ای نکردم . همیشه گفتم اگه اومدین قدمتون روی چشم ما . به ما همون شبی که اومدین خیلی خوش گذشت و ما انقدر تنها هستیم که اومدن هر کس برامون غنیمته .

بعد و قبل از این قضایا مادره که دوست مادرم میشه بارها زنگ زد که یک سر بیاین اینجا و شهر مارو هم ببینین و ما هم دیدیم بد فرصتی نیست که هم یک آشنا رو ببینیم و اونجا بگردیم . بهش زنگ زدم و گفتم اگه ممکنه یک متل یا همون   Bed & Breakfast  نزدیک خونشون پیدا کنه و ما میام . زنگ زد و گفت برای چی پول جا بدین ؟ خونه مادرم که نزدیکه . من بعضی اوقات شبها پهلوی مامانم میمونم حالا شما هم اومدین میاین خونه من و من شبها میرم پهلوی مامانم . هر چی گفتم من با بچه هستم و معذبم گفت نه من که جای غریبه نمیرم و بیاین . ما هم رفتیم .  یکشنبه صبح راه افتادیم و نهار هم توی راه خوردیم  عصری رسیدیم یک کادوی متوسط هم برای اینکه اولین بار خونه اش میرفتیم بردیم و رسیدش رو هم گرفتم و بهش دادم که اگه نخواست بره پس بده یا عوضش کنه . برای شب شام درست کرده بود . دستش درد نکنه . خوردیم و اومدم ظرف بشورم منو به زور بیرون کرد و گفت ظرف امشب با منه .اونوقت من نشستم و اونی که سن مادرمه ظرفها رو شست . بعد شب جای خواب مارو به راه کرد و رفت . ما خوابیدیم و فرداش رفتیم بیرون به گشت و گذار و نهار رو هم بیرون خوردیم و شب اومدیم خونه با هم شام درست کردیم و خوردیم و اومدم برم ظرفها رو بشورم که  گفت نه تو نشور! ای بابا تو گفتی دیشب نشور . گفت نه حالا امشب هم نشور دیگه من کوتاه نیومدم و با کشمکشی که اصلا دوست نداشتم برنده شدم و ایستادم به ظرف شستن . فرداش اومدیم با هم بریم بیرون که گشتی بزنیم و ما بعد از نهار راه بیفتیم به سمت شهر خودمون . دیدیم اومد دم ماشین و کادوم رو داد زیر بغلم !!! ای بابا اینو برای چی آوردی ؟ گفت یعنی چی که برای من کادو آوردی ؟‌گفتم خب رسمه خونه کسی میری کادو میبری گفت نه من جا ندارم . گفتم رسیدش رو گرفتم برین عوضش کنین هر چی خواستین بگیرین . گفت نه الا و بلا باید ببریش ... و دیگه هر کاری کردم نتونستم کاری بکنم و کادوم رو داد بهم .همون روز صبح رفتیم یک سر به مادر مسنش بزینم . هر چی گفتم یک دقیقه دم این مغازه وایستیم من یک شاخه گل بخرم نگذاشت . گفتم زشته داریم دست خالی میریم دیدن مادرت گفت خودتون گلید . اما خب وقتی یک رسمی هست ، هست .

امروز با مادرم حرف زدم . ازم پرسید خوش گذشت گفت بد نبود اما کاشکی نمیرفتم . گفت چرا ؟ گفتم طرف خودش خونه من نموند وگفت تو گرفتاری . منو دعوت کرد و من رفتم . آخر کادوم رو هم داد زیر بغلم آخه این درسته ؟ من با کادوم نمیخواستم محبتش رو جبران کنم . به نظر من محبتش بیشتر از این بود . اما به هر حال برای نظر من هم باید احترامی قائل میشد . نباید کاری میکرد که من الان انقدر احساس بد بکنم .

[ ۱۳ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خیلی وقت بود توی محل کارم ، همکارم بهم اصرار میکرد که عضو فیس بوک بشم . بهش گفتم من اهلش نیستم و دوستام عضو نیستند و وقتش رو هم ندارم .

تا از اون کار اومدم بیرون . بعد از مهمونی سال نو به همون همکار زنگ زدم و گفتم عکسهای مهمونی رو برام بفرست گفت بابا جون خب برو عضو فیس بوک بشو و عکسهای منو ببین . گفتم باشه ضرر که نداره ، زیاد نمیشینم پاش... همون شد که که همون . مثل قارچ از زمین دوستهای قدیم و جدید و در اومدند و چشم به هم زدیم تعداد دوستان زد بالای صد و بیست تا .

حالا روزی چند بار بازش میکنم . لینک میدم ، عکسم رو رنگ میکنم ... همش تقصیر همون همکارمه که آلوده ام کرد ، لعنت بر رفیق ناباب چشمک

 

پی نوشت مرتبط اینه که دو روزی فیس بوک توی ایران فیل-تر شده بود ولی به حال عادی برگشت .

در باغ سبز قبل از انتخابات رو که دارین ؟

 

 

[ ٦ خرداد ۱۳۸۸ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب