یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

توصیه لاله عزیز در مورد وبلاگ نوشتن عجیب بهم چسبید . ممنون لاله جان

از شرکت سومی تماس گرفتند و گفتند که متاسفانه ما برای یک نفر ماه توی رشته شما کار نداریم . خب اینها آگهی استخدام نداده بودند و من با معرفی کسی رفته بودم  پس عجیب نیست . شرکت چهارمی رفتم برای مصاحبه و به نظر خوب میومد . من که خوشم اومد و اونها هم به نظر مثبت میومدند . تا ببینیم چی میشه .

نمیدونم میتونم ریسک کنم و قید کار کارمندی رو بزنم ؟ از یک طرف ریسکهایی که توی زندگیمون کردیم و فشارهایی که  بعدش بخاطرش تحمل کردیم  تحملم رو کم کرده و ریسک پذیریم رو کمتر . از طرف دیگه احساس خوبی به کارمند بودن ندارم . حس میکنم بد جور باید هی بله قربان بگی و از قوانین مسخره محل کارت تبعیت کنی تا پیش بری یا بهتر بگم پس نری !!!

زندگی میگذره . آرامشمون بیشتر از پارسال همین موقع هست و این خودش یعنی خیلی .

[ ۳٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خیلی وقته ننوشتم ، میدونم . الان هم مطمئن نیستم که به نوشتن ادامه بدم یا نه . دو جور فکر توی ذهنمه و تضاد این دوتا اذیتم میکنه . یکی اینکه دلم میخواد یک جایی مسائل مهم ،‌تاریخی و وقتیع خانوادگی و شخصی و کاریم رو ثبت کنم . یکی دیگه هم اینه که هر کس که توی وبلاگش خیلی توی دیتیل خانواده اش رفته رو دیدم که بعد از یک مدتی پشیمون شده .

سعی میکنم یک تعادلی بین این دوتا ایجاد کنم . ببینم میتونم یا نه .

سر کار هستم . کارم رو دوست دارم اما رقم دریافتیم رو نه . برای چند تا شرکت اپلای کردم . دوتاش رو وقتی رفتم مصاحبه خوشم نیومد و دنبالش رو نگرفتم . سومیش تا اینجا بد نبوده ولی بعد از مصاحبه باهام تماسی نگرفتند . ازشون پرسیدم که من تماس بگیرم یا شما میگیرین که گفتن که خودشون تماس میگیرن و من به احترام حرفشون بهشون زنگ نزدم .

بچه هام خوبن . در مورد کارهای درسیشون اذیت میشم . خیلی باید دنبالشون باشم و از این کار متنفرم . به نظر میاد که کم کم در مورد بعضی کارهاشون دارن مستقل میشن اما من طاقتم کمه و دلم میخواد هر چه زودتر این اتفاق بیفته .

همسر گرامی میره سر کار . از کارش ظاهرا راضیه . اصولا توقعش از من کمتره . دنبال اسم و عنوان شغلی نیست . رقم دریافتی براش بی اهمیت نیست اما مثل من هم نیست که خودشو به آب و آتیش بزنه براش . با من خیلی فرق میکنه .

یک هفته ده روزی درگیری مریضی بدجور بودیم . حالا بچه ها بهترند . خدا رو شکر .

[ ٢٠ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب