یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

سالی یک بار کارم به اون اداره میفته . چاره ای نیست باید برم . همیشه خر تو خره (ببخشید ) هیچ کس نمیدونه چی کجاست . همه کارها دستی انجام میشه و روی میز کارمندها کامپیوتر نیست . یک مدرک رو میدی سال بعد میگن چرا نیاوردی . چه جوری میشه ثابت کرد که آوردم . بازم میبرم . خدا میدونه بعدش چی میشه .

شنبه رفته بودم همون اداره گفتند کارمند مورد نظرتون مرخصیه . نامه تون رو با شماره تلفنتون بگذارین روی میزش خودش با شما تماس میگیره . من تو دلم خندیدم که ما هم باورمون شد که کارمند اداره دولتی انقدر کاری باشه که با آدم تماس بگیره !! فرداش بهم زنگ زد . من هنوز توی شوک تلفنش بودم که تمام بالا و پایین پرونده ام رو ریخت بیرون . گفت کلی مدارک اضافی توی پرونده تون هست میگذارمش بیاین ببرین ! در ضمن یک کاری جا مونده باید انجام بدین . همین امروز هم اون نامه تون حاضره بیاین بگیرین ببرین اداره فلان . من هنوز فکم به زمین نخورده بود که آس رو رو کرد . گفت در ضمن همین مراحل رو باید آقای همسرتون هم طی کنن نامه ایشون رو هم میدم به شما که شما که دارین میرین اون رو هم انجام بدین !!! من موندم که این اصلا از کجا فهمید همسر من کیه و بقیه داستانها . گفتم من امروز نمیتونم بیام . فردا صبح میام . گفت باشه من هفته و نیم صبح اداره ام .

فرداش هفت و نیم صبح اداره بودم . با هم وارد شدیم و اون منو به اسم صدا کرد که فلانی هستین ؟ گفتم  آره . همه مدارک اضافی رو گذاشت رو میزم و توضیحات رو داد و آدرس اون اداره ای که باید برم رو خیلی دقیق بهم داد و گفت یک نامه از اونجا بیاری کارت اینجا انجام میشه . هر پرونده ای رو باز کرد دیدم به شدت مرتب . همه کاغذها با گیره پوشه بدون اینکه یک میلی متر چپ و راست باشه به خود پوشه وصل بود . توی حرفهاش گفت که  تازه اومده این قسمت و چند وقته فقط داره اینجا رو مرتب میکنه . جوون هم نبود . میان سال بود . قیافه اش با یک ته ریش خاکستری شاید بیشتر از اونی هم که بود میزد .  اما فوق العاده بود .

تصمیم گرفتم وقتی کارم انجام شد یک نامه تشکر ازش به مدیرش بدم .

[ ٢٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دو چیز با هم جور در نمیاد . اولیش اینه که من همیشه دقیقه 92 - 93 تصمیم میگیرم برم دستشوئی  . دومیش اینه که دستشوئی خانمها همیشه در طبقه ما اشغاله کلافه

چه باید کرد ؟

خواهش میکنم که نگین زودتر برو . من توی بچگیم اکه یک کم زودتر میرفتم دستشوئی نصف  اون دفعاتی که خودمو خیس میکردم ازش جسته بودم ناراحت

لبخند

[ ٢۳ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بیست و چهار سالم بود ،‌دانشجوی فوق لیسانس بودم ،‌کار خوبی داشتم و حقوق مناسبی . کلی دلیل داشتم برای اینکه کله ام پر باد باشه که به کسی احتیاج ندارم و هر مشکلی رو میتونم خودم یا نهایتا با پول حل کنم .

در بیست سالگی گواهینامه رانندگی گرفته بودم و پدرم برام یک ماشین خریده بود . ماشین نو نبود اما راه میرفت . توی این چهار سال تصادف نکرده بودم و به دست فرمون خودم کلی ... خلاصه زد و در بیست و چهار سالگی تصادفی کردم که دهنم سرویس شد . مشکل مالی و درگیری با کسی که من بهش زده بودم و ... پدرم رو در آورد . کار و زندگی رو ول کرده بودم و دنبال این کار میدویدم . اما این مساله  بعدها یکی از بهترین تجربه های زندگیم شد. رئیس شرکتم یک آشنایی توی شرکت بیمه داشت که اونها کلی کارم رو پیگیری کردند . پدر و مادرم کلی پشتم رو داشتند ،‌ از دوستام هر کس شنید بهم زنگ زد و گفت اگه کاری از دستشون برمیاد برای من انجام بدن . یکی از دوستام از امریکا زنگ زد و گفت اگه پول لازم دارم برام بفرسته ...

.اون قضیه حل شد و رفت و هنوز یادمه که اطرافیانم در اون موقعیت چقدر بهم لطف داشتند و خلاصه اون کله پر باد خالی شد و فهمیدم که با کلی پول هم نمیشه یک چیزهایی رو خرید ، مثل دلگرمی ،‌ صمیمیت و دوستی.

[ ۱۸ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

هنوز اون شرکته خبری نشده . فقط بهشون زنگ زدم و اتمام حجت کردم که اگه قراره برم توی این گروه دوم روی من حساب نکنید . دیگه خبری ازشون ندارم . قصد ندارم بهشون زنگ بزنم . اگه گروه اول بخواد که باهام تماس میگیره .

دو روز تعطیلی به مهمون داری گذشت . گروه اول یک خانواده به شدت دلچسب و دوست داشتنی که وقتی میخوان بیان خونمون من میخوام هر چی میشه توی خونه داشته باشیم و ازشون پذیرایی مفصلی کنم . انقدر از بودن باهاشون شاد میشم و بهمون خوش میگذره که نگو .

روز بعد یک خانواده ای از فامیلها اومدن دیدنمون . عصر بود . یک دو ساعتی نشستند . خانواده خوبی هستند . آمهایی هستند که خودشون و بچه هاشون موفق و باهوشند . از نظر مالی از هیچی به همه چی رسیدند . با این همه وقتی پهلوشون میشینی حال تهوع میگیری انقدر قربون صدقه خودشون میرن .  به این فکر میکردم که اگر اینها انقدر قربون خودشون نمیرفتند آدمهای قابل تحسینی بودند اما با اون حرفهایی که میزنن فقط به این میشه فکر کرد که چقدر حال به هم زن هستند . حتی بدیشون هم به کسی نمیرسه  (جز اینکه در این قربون خودم برم سعی میکنن دیگران رو بکوبونن ) اما به شدت مورد تنفر همه هستند .

 ---------------------------

دو ساعت بعد از پابلیش این نوشته با اون شرکته صحبت کردم . گفتم که حاضر نیستم توی گروهی که اونها مورد نظرشونه کار کنم و معذرت میخوام . مدیر گروه هم گفت که هر جور صلاحتونه . یعنی خوش اومدین .

خیلی خوشحالم . فکر کنم تصمیم درستی گرفتم .  

[ ۱٤ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

توی آخرین شرکتی که برای کار رفته بودم خوردم به یک باند بازی حال به هم زن . امروز زنگ زدم اتمام حجت کنم . اون آقایی که باید باهاش حرف میزدم نبود . اگه این شرکت و اون گروهی که خودم میخواستم شد ،‌که شد اگه نشد انقدر از اپلای کردم و مصاحبه رفتن و امتحان دادن و بیشتر از همه این باند بازی حال به هم زن خسته شدم که دیگه تا مدتی ولش میکنم . یک کم خستگی در کنم و بعد دوباره شروع میکنم .

این لینک رو ببینین خیلی قشنگه : دفاتر کار زیبای جهان

 

[ ۱۱ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

محل کار آخری داره قطعی میشه . وقتی حقوق و مزایاش ر وبهم گفت حتی نتونستم رل بازی کنم و چونه بزنم چون از چیزی که فکر میکردم خیلی بیشتر بود . فقط یک جلسه دیگه قراره برم و بعد دیگه قطعی میشه .

دخترم دبستان میره . عاشق ازدواج کردن و بچه دار شدنه . چند روز قبل میگفت که وقتی ازدواج کرد میخواد توی برج تهران خونه داشته باشه . تا جایی که من شنیدم گرونترین ( و شاید یکی از گرونترین ) خونه های تهران هستند . گفتم خب ببین عزیزم اینجوری اگه میخوای شوهرت باید خیلی پولدار باشه . با یک لبخند نمکی گفت میدونم ! گفتم اونوقت اگه کسی که خیلی پولدار نبود اومد خواستگاریت بهش چی میگی ؟ گفت میگم  عمرا !!!

من و همسر گرامی اینطوری شدیم :تعجب

خدا عاقبت ما رو با این دختر به خیر کنه

[ ٩ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٧:٢٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

پدرم حالش خوب نیست . چیز مهمی نیست و ظاهرا یک عمل با لیزر باید روی چشمش انجام بشه اما به هر حال من نگرانم . خودم از پنجشنبه که آنفولانزا کردم هنوز خوب نشدم و تنم حسابی کوفته است . هر شب یک کم دمای تنم بالا میره و حسابی کرخت میشم اما باز  هر روزصبح باید پاشم برم سر کار .  دوباره از یک شرکتی تماس گرفتند برای مصاحبه ،‌البته اون اخر هفته پیش بود . رفته بودم . دیروز زنگ زدند که امروز صبح بیا برای امتحان . چشمتون روز بد نبینه چهار تا دفترچه مثل دفترچه کنکور گذاشتند جلوم با پاسخنامه ، امتحان هوش و زبان و مهارتهای کامپیوتر . با توجه به مریضیم حسابی  خسته شدم تا جواب این تستها رو بدم و  بعد هم اومدم شرکت . خلاصه همه اینها رو دارین ؟ حالا اینو بگم که دیشب مادر شوهر گرامی زنگ زده که مثلا (!) حال منو بپرسه . میگه من امروز رفتم آزمایشگاه که آزمایش خون بدم . خون رو که گرفت انقدر حالم بد شد که هر کس دیگه جای من بود به شما تلفن میزد که بیاین منو بردارین ببرین بیمارستان !!!!!!

حالا توی این موقعیت کسی از من انتظار داشته باشه نازش رو بکشم دیگه خیلی زورم میاد .

[ ٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب