یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- ماموریت رفته بودم . یک روزه و صبح با هواپیما رفتم و شب با هواپیما برگشتم . رفت و برگشتمون با فوکر 100 بود . احساس میکردم سوار اتوبوس بین شهری توی جاده خاکی هستم . هر دوتا پرواز هم ... گلاب به روتون . تا دو روز بعد هم حالم بد بود و نمیتونستم چیزی بخورم . توی جلسه هم که رفتم بهم توپیدند که چرا این کار اشتباه بود و اون کار اشتباه بود که همش قبل از ورود من به شرکت انجام شده بود و به من ربطی نداشت . به خودم و جد و آباء م فحش دادم که جایی کار میکنی که دوست نداری ،‌با هواپیماهای آت و آشغال ماموریتش رو هم میری و جونت رو میگذاری کف دستت ،‌ حرف مزخرف میخوری ،‌پول درست هم نمیگیری . واقعا باید هم به خودم فحش میدادم .

٢- من نمیدونم چرا پیپ خسته از پرشین رفت . مشکل پرشین چیه . من که مشکلی نمیبینم .

٣- هفته پیش یک مصاحبه توی یک شرکت خوب نفتی رفتم . باور کنید خودم از خودم انرژی منفی درکردم . دیدم اصلا حوصله کارمندی ،‌مقنعه سر کردن ،‌سر ساعت  اومدن و سر ساعت رفتن رو ندارم . تصمیم دارم اگرهم خواستن بگم نه . از چاله دوست ندارم توی یک چاله دیگه بیفتم .

۴- کارم داره برای یک شرکت خصوصی کوچیک جور میشه . یک جورهایی قراره آقای خودم باشم و نوکر خودم . می‌خوام یک چند وقت اینو تجربه کنم ببینم چی میشه .

[ ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- پذیرای هر گونه کامنت اعم از خصوصی ، غیر خصوصی ، دولتی ، تعاونی و  ... هستیم

2- جمعه نهار رفتیم خونه مامانم اینا ( منظور همون مامان جونم ایناست !! ) پدرم میپرسه ماشینت رو کجا گذاشتی ؟ میگم جا نبود گذاشتم کوچه کناری . میگه این روبرو که جا هست چرا نگذاشتی ؟ گفتم من که رد میشدم نبود وقتی پارک کردم برگشتم دیدم جا باز شده . میگه حالا برو ماشین رو بردار بیار اینجا . میگم حالا ولش کن تا من برم اونو بیارم شاید اینجا پر شده باشه . میگه من اینجا می‌ایستم تا تو بری ماشین رو بیاری . میگم ولش کن . میگه می‌خوای خودم برم بیارمش ؟ میگم نه بابا ولش کن . میگه خواهرت کجاست چرا نیومده؟ میگم گفت رفته از سوپر خرید بکنه و بیاد . میگه خب پس من میرم این پایین می‌ایستم که وقتی میاد جای پارک داشته باشه . اما تو هم برای ماشینت رو بیاری بد نیست شاید موقع رفتن بارون بگیره کلافه. دیگه کم کم به قکر گرفتن پناهندگی از یکی از همسایه هاشون افتادم تا شاید این قضیه ختم بشه .

3- چند روز قبل مامانم سر کار بهم زنگ زد که داری میری خونه بیا در خونه ما من یک مقدار کله گوسفند پختم ازم بگیر گفتم باشه . اما وقت رفتن خونه یادم رفت . ساعت هفت و نیم هشت زنگ زده که کجایی ؟ میگم یادم رفت باشه فردا میام میگیرم . میگه نه این گرم و تازه است برای همین الان خوبه . میگم به خدا خسته ام نمیتونم بیام . میگه همسرت رو بفرست میگم اون خسته تر از منه نمیگم بهش . میگه الان خودم میام برات میارم . میگم تو خودت هم قدم زنون میای دوباره برگشتن حتما همسر گرامی باید تو رو برسونه که . میگه خب پس خودت بیا کلافه. خلاصه همسر و بچه ها رو سر شام تنها گذاشتم و ماشین رو برداشتم و رفتم کله پخته رو ازش گرفتم . نشون به اون نشون که سه شب بعدش خوردمش . هیچ نفهمیدم این اصرارش چی بود .

4- ما هم پیر بشیم این طوری میشیم ؟

5- پس چرا مردم عمر طولانی میخوان ؟ برای اینکه سوهان اعصاب بقیه بشن ؟

6- اما خدا حفظشون کنه . هر چقدر روی اعصاب راه میرن اما بی دردسرن . هنوز اونا برای ما بیشتر کار میکنن تا ما برای اونها .

7- امشب دو اپیزود آخر فصل چهار سریال بیست و چهار رو میبینیم .

[ ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

اولین خاطره دماغی من بر می‌گرده به سالهای حدود 67 خیلی سرما می‌خوردم و دچار گلو درد زیادی می‌شدم . پیش یک دکتر گوش و حلق و بینی رفته بودم . بعد از معاینه های مربوط به گلو دردم یک نگاهی به من کرد و گفت بیا دماغت رو هم عمل کنم . من خیلی بهم برخورد و گفتم مگه چشه ؟ دست زد و گفت خب یک مقدار قوز داره که برش میدارم  لازم به توضیحه که اون موقع هنوز 18 سالم هم نشده بود . هیچی نگفتم . بعد نمیدونم توی همون ویزیت بود یا یکی دیگه که یک خانمی که تازه توسط همین دکتر عمل بینی شده بود اومده بود برای تعویض پانسمان و در حین این تعویض از دماغ و دهنش خون میومد و خودش هم داشت غش میکرد از درد که دیگه اگه یک درصد من به این موضوع فکر کرده بودم پشیمون شدم .

بارها دماغم رو توی آینه نگاه کردم و هیچ ایرادی توش ندیدم ( به قول شمالیها من ،‌من رو قربان ) تا عروسی خواهرم شد . من به عنوان هنرپیشه کمکی زن در کنار سفره عقد ایستاده بودم و عکاس هم چلیک و چلیک عکس میگرفت . بعد که عکسها چاپ شد و من نیمرخ دماغم رو توی عکسها دیدم تازه فهمیدم که ای دل غافل مشکل از کجاست . من همیشه خودم  رو از روبرو توی آینه میدیدم و مشکل در نیمرخه . یک کم دنبال دکتر خوب و قیمت مناسب گشتم اما باز انگیزه ام اونقدر قوی نبود که تن به همچین عملی بدم و بیخیال شدم .

هر وقت کسی رو میبینم که با یک ایراد جزئی این کارو میکنه با خودم میگم یک دماغ عمل نشده با یک ایراد جزئی که به مرتب بهتر از یک دماغ عمل شده با کلی حساسیت و زیر تیغ رفتن و مشکلات تنفسی و غیره بعدش هست .

توی عروسی ای که عید رفتیم عروس و دوتا خواهرهاش رو از روی دماغهاشون میشد تشخیص داد . هر سه تا قوز دماغشون دوبرابر من بود . تازه نوک دماغشون هم به سمت زمین سقوط کرده بود . توی صورتشون ایراد دیگه ای نداشتند . وضع مالیشون هم نسبتا خوب بود و برای همین از اعتماد به نفس این سه خواهر در عمل نکردن دماغهاشون بسیار بسیار مشعوف شدم . دلیل نمیشه که وقتی یک کاری مد شد همه مثل گوسفند برن دنبالش .

این بود پست دماغی من

[ ۱۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- مرده این کسانی هستم که حتما تو تاکسی باید بشینن دم در در سمت شاگرد . هر کس میخواد پیاده و سوار بشه باید از سد اینا عبور کنه .

از اون بدتر کسانی هستن که میخوان بشینن دم در اما حتما باید بری دم تاکسی و در رو باز کنی تازه یادشون میفته که باید پیاده بشن و به آدم راه بدن سوار بشه . بابا پدرت خوب تو که میدنی باید پیاده بشی خب بشو دیگه حتما من باید در رو برات باز کنم؟!

٢- خب لاله در وبلاگ بارانی خداحافظی کرد . وبلاگ شراگیم هم که فیل هست و مدتهاست نخوندم اما از طریق وبلاگ "گفت و چای" فهمیدم اون هم دیگه نمینویسه . خیلی حیفه . دنیای وبلاگ بدون شما دوتا به خوبی قبل نمیشه . (عجب جمله ادبی ای گفتم خودم کیف کردم )

٣- چقدر حس بدی دارم . آرزوهام در حد پرداخت دیون و بزرگ کردن خونه و ماشین بهتر سوار شدنه . خیلی چیپ شدم . باید داروی ضد چیپی پیدا کنم .

۴- بیست و چهار میبینم آی بیست و چهار میبینم .

۵- یک هفته است اومدم سر کار اما امروز چون همه اومدن حس روز اول کار دارم .

۶- این اراجیف چیه من مینویسم ؟

[ ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- فصل چهار سریال بیست و چهار رو شروع کردیم و در حال دیدن هستیم .

٢- این همه دنبال کار گشتم به هیچ کجا نرسید . یکهو یک شرکتی خودش به من پیشنهاد کار داد که موقعیتش کاملا متفاوت از کاری هست که سالها میکردم . یک جورهایی احساس میکنم کائنات منو دارن هل میدن به سمت این کار . حتی اول خواستم استخاره بکنم اما بعد دیدم این تنها موقعیته و بعدش هم پتانسیل اینو داره که خیلی خوب باشه . البته ممکن هم هست من نتونم از پسش بربیام که نگران اون هم نیستم و فوقش میرم دنبال یک کار دیگه . فکر کنم بزودی اون کارو شروع کنم . مثلا از اویل خرداد .

٣- وقتی سریال میبینیم دیگه فیلم نمیبینیم . اینش بده .

۴- باز امشب مهمونی دعوتیم . حال بگین کجاش بده ؟ این جاش بده که هفته پیش یک عروسی بودیم .  شنبه فامیلهای همون عروسی رو توی یک مهمونی دیدیم  . امشب باز همونها رو میبینیم و پنجشنبه هم باز همونها رو توی یک مهمونی دیگه . بسه دیگه ابرو

۵-چقدر خوابم میاد .

۶- روز اول سال داشتیم میرفتیم دیدن دائی ام . از مامانم کوچیکتره اما همه اولین روز به احترام مادر خانمش که طبقه بالای خونه شون زندگی میکنه و سنش بالای هشتاد ساله میرن دیدن اون . امسال من تازه فهمیدم که این خانم روز تولدش اول فروردینه و روز قبلش با خودم کفتم که براش یک گل بخرم برای تولدش . صبح دیرمون شد و اول با خودم گفتم ولش کن . اما بعد گفتم مگه چقدر طول میکشه ممکنه خدای نکرده سال بعدی نباشه . راستش معمولا از پیرهامون به دلیل از خودراضی بودن بیش از حدشون و اینکه مثلا ده تا بچه زائیدن و دیگه باید همه بهشون احترام بگذارن خوشم نمیاد اما این خانم یک چیز دیگه است . واقعا نزدیک نود سالشه اما دو تا بچه بیشتر نداشته ،‌کارمند بوده و هنوز هم تیپ کارمندیش رو حفظ کرده .  به دلیل پا درد نمتونه بیرون بره  ولی هیچ وقت غر نمیزنه  ، بزرگترین تفریحش کتاب خوندنه . از اون پیرهایی هست که وقتی میبینمش دلم شاد میشه و کیف میکنم .  خدا حفظش کنه .

٧- یکی از همکارها خانواده به شدت مذهبی داره . نه بهتره بهشون گفت خشکه مقدس .  وقتی دور هم هستند نماز جماعت میخونند . به دخترهای هم تذکر میدن که این لباس مناسب نیست و تو تپلی باید لباست گشاد تر باشه و غیره . میگفت من میدونم که پسرهایی تو فامیل هستند که مشروب میخورن ، خود این خانم همکارم هم وقتی بزرگتر شده حجاب رو گذاشته کنار اما میگه هممون باید جلوی اینها تظاهر و به قول خودش ریا کنیم . نمیدونم ریا گناه نیست ؟

همین هفت تا بسه . اصولا هفت عدد مقدسیه

[ ٩ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1-     اولین روز کار در شرکت . خمودی همه رو گرفته و هیچ کس حال کار نداره .

2-      نمیدونم شما هم ای میلی بدستتون برسه و براتون جالب باشه فوروارد میکنین ؟ من خیلی به سختی همچین کاری رو میکنم . برای  اینکه به نظر من نودردصد اونهایی که اطلاعات میده غلطه . چند وقت قبل یک ای میل اومده بود که اگه کسی به سرش ضربه خورد ازش بخواهید بخنده و یک جمله بگه و ...  یکی اینو به همه فواورد کرده بود که مثلا در مواقع اورژانسی به درد کسی بخوره توی اون جمع یک دکتر بود برگشت جواب داد که این چرت و پرتها چیه و کی گفته این به اون ربط داره .

تازگیها یک ای میل میگرده که تعطیلات در ایران  74 روزه و در خارج (حالا این خارج کجاشت خدا میدونه ) 124 روزه . ای خدا آدم اینو به کی بگه ؟ اولا که پنجشنبه ها که شرکتها و دانشگاهها تعطیلند رو حساب نکرده . بعد تعطیلات غیر از شنبه یکشنبه رو  توی اروپا و آمریکا 20 روز حساب کرده که نمیدونم رو چه حسابیه  . حالا مثلا اگه کلمه   statutoryholidays  رو توی گوگل سرچ کنین و مثلا برین کانادا رو ببینین معلوم میشه که روزهای تعطیل حتی در استانهای مختلف کانادا متفاوته ولی حدود 10 - 11 روزهاین لینک رو ببینین . بعدش هم خارج میتونه بنگلادش هم باشه ، میتونه سوئد هم باشه این خارج که میگن کجاست ؟

چند وقت پیش هم یک hoax  میگشت به اسم عروسکهای زنده . اون دیگه لج منو در آورد . البته اولش یک کم باور کردم ولی بعد که فهمیدم واقعا دروغه با خودم گفتم چرا آدم هر چیزی رو نمیدونه درسته یا غلط برای این و اون فورارد کنه . مثل دروغگویی نیست ؟

3-      عزت زیاد

 

[ ۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1-     سلام به همگی – عیدتون مبارک  .

2-     عجب هوایی داره تهران توی عید . عجب راه های خلوتی داره و خلاصه همین یک موقع از سال اینجا جای زندگیه .

3-     دیشب جشن عقد یکی از فامیل های همسر گرامی بودیم . هر وقت عروسی یک از فامیلهاشون میریم میبینم کارهایی انجام میشه که طبق گفته ی مادر همسر گرامی سر عروسی ما ، اصلا توی خانواده شون رسم نبوده انجام بشه . جل الخالق .

4-     به دلیل بالایی به پسران جوان و مجرد شدیدا توصیه میکنم که تمام رسم و رسوم ها رو توی عروسشیون به جا بیارن چون خانمهایی زیادی دیدم که دارن بچه شون رو عروس یا داماد میکنن و هنوز خاطره بد از عروسیشون دارن .

5-     سعی میکنم زیاد از دیگران متوقع نباشم . نه اینکه بخوام بگم آدم خوبی هستم . واقعیتش اینه که سعی میکنم متوقع نباشم تا توی ذوقم نخوره ، همین . اما توی این چند هفته اخیر یک چیزی شد که فهمیدم بازهم آدم متوقعی محسوب میشم  . حدود 5 سال پیش متوجه شدم یک مشکلی برای دوستم پیدا شده . در حقیقت برای بچه اش مشکل پزشکی ای بوجود اومده . خیلی نگران شدم چند بار باهاش تماس گرفتم تا ببینم کاری از دستم برمیاد . فهمیدم که یک رزیدنت در همون رشته توی خانواده مون داریم . پیداش کردم و هر سوالی که این مادر داشت که نمیتونست از دکتر بچه اش بپرسه ازش پرسیدم و بعد جوابها رو به دوستم منتقل میکردم . شب عید بود و باید یک دارویی رو زود تامین میکرد تا درمان رو زودتر شروع کنه جای نمیتونست این کارو براش بکنه . کتاب اول رو باز کردم و به چند جا زنگ زدم تا یک جا قبول کرد اون دارو رو قبل از شروع تعطیلات فراهم کنه . دوباره وقت دکتر میخواست و تلفن دکترش جواب نمیداد . دکتره به ما خیلی نزدیک بود . رفتم براش وقت گرفتم . بعدها توی جمع به همه گفت که مارال توی اون شرایط کلی برام کار کرد و دلگرمی بزرگی برای من بود .

امسال تقریبا همون مشکل برای من پیش اومد . بهش زنگ زدم و پای تلفن گریه میکردم . ازش خواستم بپرسم چه دکترهایی رفته و مشکل بچه اش چه طور پیش رفته . برام با حوصله توضیح داد و دلداریم داد . ما درگیر این قضیه شدیم . به هیچ کس هیچی نگفتیم تا کسی رو نگران نکنیم به همین دلیل هم به اون رزیدنت سابق که الان فوق تخصص داره هم زنگ نزدیم که توی فامیل کسی متوجه نشه ... دو سه هفته گذشت و من متاسفانه چشم انتظار بودم که زنگ بزنه و ببینه ما چه کار کردیم اما زنگ نزد . چند روز قبل از عید یک اس ام اس ازش داشتم برای تبریک عید . دلم نمیخواست بازهم من زنگ بزنم اما بعد از اون پیغام تبریکش بهش زنگ زدم و بازهم راهنمائیم کرد اما ... فکر کنم اگه اون یک تلفن توی این مدت به من میزد برای من دلگرمی خوبی بود . به قول یزدیها یک جورهایی روی دلم ماسیده .

6-     بگذریم .

7-     اما واقعا زود دیر شد .

[ ٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب