یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- دو تا موضوع این روزها داغه ، یکی دولت تونس که به خاطر خودسوزی یک جوون سرنگون شد . دومیش جوابی که دولت افغانستان به ایران داده ، وفتی که ازش خواستند اعتراضات مردمش رو سرکوب کنه *.

٢- یادتون باشه الکی به کسی اه و پیف نکنین که سرتون میاد . اولین بار به اینهایی که بچه هاشون هی ریخت و پاش میکردند و مامانه دنبال بچه هاش جمع میکرد انتقاد کردم که خب معلومه هر کس باشه هی براش جمع کنند ،‌میریزه . حالا خودم دوتا بچه دارم که میریزند و میشکنند و من هم باید جمع کنم . اگه توی دلتون گفتین بخور نوش جونت ،‌باید بگم صبر کنید تا بقیه اش رو بگم . بعدها به اینهایی که مینشستند کنار بچه هاشون باهاشون درس میخوندند انتقاد میکردم . حالا واو به واو درس پسرم رو باهاش میخونم و رسما به مرز جنون رسیدم اما جرات اینکه ولش کنم رو ندارم چون یک سال ولش کردم و هنوز دارم تقاص اون یک سال رو پس میدم . سومین چیزی که از تصورش پشتم میلرزه اینه که هر کس بچه اش دانشگاه درپیتی قبول میشد و ذوق هم میکرد کلی توی دلم اه و پیف میکردم و به رتبه دو رقمی کنکور خودم و همسر گرامیم مینازیدم . حالا با این درسی که فرزند گرامیم میخونه میتونم ببینم روزی رو که دانشگاه دولغوز آباد ، رشته آبیاری گیاهان دریایی قبول شده و من محله رو سور میدم از کیف این قبولی .  بعدا نگی نگفته بودی ها اینو نوشتم برای ثبت در تاریخ .

٣- توی شرکتهای فنی همه نوعی کار کردم . شرکت مشاور که باید طرح رو تصویب کنه ، شرکت طراح که بدبخت ترین نوع شرکت بود . شرکت مدیریت و یا پیمانکاری . همین تنوع کاریم باعث میشه خیلی نتونم در یک موضع قرار بگیرم و معمولا تنها هدفم  بالا بردن کیفیت کاره و همین باعث شد تو آخرین جلسه ای که رفته بودم به قول همکارها گل به خودی بزنم و صدای مدیر پروژه دربیاد . خودم بعدش خیلی ناراحت شدم و رفتم پیش مدیرم و گفتم بابا جون من شفاهی یک چیزی گفتم ، حالا چیزی نشده که ، تعهدی هم ندادم . اگه هم خلاف سیاستهای شرکت بوده شرمنده ام ، سعی میکنم تکرار نشه . دیدم مدیرم یک سری تکون داد که بیخیال و گفت اینا همه تجربه است و کلی آرومم کرد . داشتن یک همچین مدیری خیلی خوبه .

۴- امتحانهام به زودی تموم میشه اما چون دیکته رو کمی تا قسمتی گند زدیم بلافاصله باید شروع کنیم به تمرین دیکته تا گند به ترم بعدی نکشه .

۵- درسته شماره هام کمه اما هر کدومشون طولانی تر از همیشه هستند !

تا بعد

*حتما شنیدین ولی اگه احیانا نشنیدین ، گفته که کابل ، تهران نیست و مردمش حق دارند اعتراض کنند .

[ ٢٧ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1-      بعد از شنیدن خبر سقوط یک هواپیما در نزدیکی ارومیه اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که از همکارهام بپرسم  اگه توی این ماموریت ها بلایی سرمون بیاد ،‌شرکت پول خونمون رو میده ؟

2-      دومین چیز هم این بود که بگم دیگه ماهایی که دائم ماموریت میریم رو هم باید به عنوان شهید زنده محسوب کنند .

3-      آما هوا خوب شده ها . سرماش هم می‌چسبه .

4-      داریم فصل دوم لاست رو تموم میکنیم . خوب سریالیه ‌، خوب .

5-      اما در دنیای واقعی ،‌ توی این دوره و زمونه و با اینهمه ماهپاره و جعبه سیاه و غیره ، ممکنه هواپیمای آدم بیفته توی یک جزیره و هیچکس سراغ این بنی بشرها نیاد ؟

6-      خودتون رو بگذارین جای ما ، مثلا جون خودمون میشینیم لاست رو با سینمای خانگی میبینیم که صداش Surround  باشه بعد برای اینکه بچه ها از خواب بیدار نشند انقدر صدا رو کم کنیم که به زیر نویس متوسل بشیم .

7-      این خاطرات پزشک قانونی رو می‌خونید ؟ خیلی باحاله . من که مشتری شدم . مداد سفید رو کسی خبر نداره ؟ خیلی بده که دیگه نمی‌نویسه ؟ مهندس خسته رو که دیگه کاریش نمیشه کرد .

٨- کلی کار دارم . دیگه حتی یادم میره بشینم لیست کارهام رو بنویسم .

٩-قربون همگی

[ ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- ما ایرانی ، طراح ایرانی ، سازنده تجهیزات ایرانی ... دردشون چیه که مکاتبات رو انگلیسی انجام میدن ؟

٢-معمولا خواب نمیبینم . یا شاید میبینم و یادم نمی‌مونه . چند وقت پیش همه عزممون رو جزم کردیم که توی یکی از این تعطیلات آلودگی بریم مسافرت که شب قبلش یک خواب بد دیدم . به همسری گفتم میشه نریم ؟ و اون هم گفت احتمالا چیزی نیست اما اگه اینطور خیالت راحتتره باشه و نرفتیم .

 یکی دوهفته قبل خواب دیدم خیلی راحت پرواز میکنم . از یک جا به جای دیگه با پرواز میرم .  برای خودم و بقیه هم عجیب بود اما راحت و خوب بودم . صبح پاشدم و تعبیرش رو سرچ کردم و دیدم تعبیرش پیشرفت خیلی زیاد در شغله . گذشت و البته در این مدت هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد .

یک خانمی توی شرکت هست که تایم شیتهامون رو باید برای اون ای میل کنیم . من همیشه از این کار عقبم و یکی دوتا یادآوری باید برام بفرسته و یکی دوبار حضوری بهم یادآوری کنه تا براش بفرستم ( به خدا کارم زیاده ،‌نمیرسم ) خلاصه امروز دیدم بدو بدو اومد جلوی میزم و گفت دیشب خوابت رو دیدم . گفتم خوب بود یا بد ؟ گفت خیلی خوب بود . گفتم حتما خواب دیدی من سر وقت برات تایم شیت فرستادم (همکارام کلی خندیدند ) گفت نه خواب دیدم کنکور دکترا قبول شدی !! گفتم جل الخالق اصلا توی خطش نیستم . گفت خوابهای من الکی نیست . ما هم با هم رابطه ای نداشتیم که توی فکرم باشی . حتما برو کنکور بده ، میتونی قبول بشی !!

حالا میخوام بپرسم که شما به خواب عقیده دارین ؟

٣-عمرا اگه به این زودی شماره ها رو تموم کنم :)

۴- عموم رو سالها بود ندیده بودم . فامیل پدرم شهرستان زندگی میکنند و اصولا هم رابطه خیلی خوبی باهاشون نداریم .برای خوشحالی پدرم سالی یک بار یک تلفن برای تبریک سال نو میزنم و همین . بهمون خبر رسید که حالش بده و البته چیز خاصی هم نبود و فقط پاش شکسته بود . اما باید میرفت که پلاتین توی پاش کار بگذارند و آزمایشات قبل از عمل رو میده و یک زمزمه هایی در میاد که حالش خوب نیست . میارنش تهران و میریم دیدنش . خوشحال میشه از دیدنمون . در جا هم یکی از بچه های فایمل که دکتره میره پرونده اش رو مبینه که ببینه چه خبره که میفهمیم بعله سرطان در قسمتی از داخل شکمش بود و زده همه اعضای حیاتی دور و برش رو گرفته و خلاصه اوضاع خرابه . به بزرگترها نگفتیم که هول نکنند و فقط بین خودمون موند .

حالا دلم براش میسوزه و نمیفهمم چرا باید برای کسی که سالهاست ندیدم و فقط یک رابطه خونی داریم چرا باید ناراحت باشم . واقعا رابطه خونی برای ایجاد احساس کافیه ؟

۵-فردا دوباره ماموریت و باز هم جنوب و خاک و خل . حالش رو ندارم . خونه کثیفه باید حسابی تمیزش کنم (منظورم در و دیواره )‌ دلم میخواد سه چهار ساعتی تنها باشم توی خونه . برای خودم باشم . کی میگه همه چی آرومه ،‌من چقدر خوشبختم . از این خبرها نیست .

۶- نمیدونم وضع عموم چی میشه . اون دکتر فامیل فقط میگفت خدا کنه کارش به اون دردهای وحشتنکاش نرسه . چقدر این دکترها واقع بینند !

٧- یک وبلاک کشف کردم به اسم خاطرات یک پزشک قانونی . خیلی معرکه است . کارو زندگی رو ول کردم و تمام آرشیوش رو خوندم . یک نگاهی بکنید شاید شما هم مثل من مشتری شدین

[ ۱٢ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- فصل اول لاست رو داریم تموم میکنیم و به نظرم میاد حجم رازهای موجود در سریال خیلی زیاده . باز هم باید جلو بریم و ببینیم . در کل خوش ساخته اما همون که گفتم کلی چیز به صورت راز هست که یک مقدار دوزش بالاست .

٢- با مامانم رفتیم خرید . صبحش رفته بودم آزمایشگاه و نمونه خون دادم اما به نظرم زیاد بود و صعف کردم (چهار تا شیشه خون گرفتند ). خلاصه همینطور که با مامانم میرفتم بهش گفتم من یک کم ضعف دارم یک چیزی پیدا کنم و بخرم برای خوردن که دیدم یک کیسه از کیفش در آورد و گفت بیا اینو برات آوردم . دیدم یک کیسه کوچیک هست که توش شکلاته و یک مقدار آجیل . با خودم فکر کردم که ایران تنها کشوریه که مامانها وقتی با بچه شون میرن بیرون حتما با خودشون خوراکی میبرند حتی اگه بچه شون در آستانه چهل سالگی باشه .

٣- گفتم رفتم آزمایشگاه . دکترم گفت برو آزمایشگاه مسعود . توی خیابون میرداماد نزدیک ولی عصر . چهار ماهه ساختمونشون رو عوض کردند (اینو تکنسینشون گفت )‌. ساختمون بسیار بزرگ و قشنگی ساخته بودند . توش کاملا کار شده بود ، منظورم اینه که طراح داخلی توش رو طراحی کرده بود . اول کار نسخه رو میدادی به پذیرش و بقیه اش اتوماتیک انجام میشد . یعنی وقتی میرفتی طبفه بعد برای پرداخت پول ،‌ مشخصاتت رو صفحه شون میومد و خودشون صدات میکردند و همینطور قسمت بعدی . وقتی وارد شدم و تعدا افرادی که اونجا بودند رو دیدم با خودم گفتم ای بابا تا ظهر اینجا هستم اما فکر کنم حدود سه ربع ساعت طول کشید تا همه کارم انجام بشه وبیام بیرون . نمونه یک محل کسب که هم خوب و دقیق سرویس میدند و هم اینکه مدیریتش خوبه و به مشتری احترام میگذارند . موفقیتشون بیخود نیست . نوش جونشون .

۴- بالاخره یک مسوول HSE * منطقی دیدیم . هر وقت میرم بازدید چون محیط صنعتیه مجبورم کفش ایمنی بپوشم . هوار میزنم که بابا پای من حداقل سه شماره کوچیکتر از کوچکترین کفش شماست و این کفشها انقدر گشادند که باعث میشن من بخورم زمین ولی قبول نمیکنن . ایندفعه مسوولش اومد و وقتی کفش رو توی پای من دید گفت لطفا شما کفش خودتون پاتون باشه این خطرناکتره . بعد هم در جا زنگ زد که کفش کوچیک برام سفارش بده بیارند که برای دفعه بعد آماده باشه .

* - Health Safety and Environmet

[ ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- ماموریت میرم همچین و همچون . همش هم جنوب و وسط خاک و خل .

٢- تلفن خونه مون مال ده یازده سال پیش هست . حسابی هم خش خش میکرد و شماره گیرش هم حال آدم رو میگرفت انقدر که هر عددی رو میگرفتی دو سه تا میگرفت خلاصه دل به دریا زدیم و یک تلفن جدید خریدیم . قبلی رو هم دادیم تعمیر که بگذاریم برای خط دوم خونه . حالا چرا نوشتم ؟ خب معلومه برای اینکه پز بدم :)

٣- سریال لاست رو شروع کردیم و حسابی جلوی خودمون رو میگیریم که شبی بیشتر از دو قسمت نبینیم . خوب کشش داره . جالبه . بلاخره ما هم آلوده شدیم .

۴- یادمه وقتی دبیرستان میرفتیم و تاریخ میخوندیم ،‌وقتی رسیدیم به قسمت قاجاریه چقدر حرص خوردیم که خاک کشورمون رو به باد دادند و میراث فرهنگیمون رو از دست دادند و مردم اون زمان چقدر خر بودند که هیچی نگفتند .

گلاب به روتون ،‌روم به دیوار یک ذره به این فکر کنید که ١٠٠ سال دیگه در مورد مردمی که نشستند تا سهم دریای خزرشون بشه یک پنجم و باغ گیاهشناسیشون با خاک یکسان بشه چی میگن ؟ تازه زمان قاجار اینترنت هم نبود که ملت خبر بشن . ما چی داریم جواب نسلهای بعدی رو بدیم .

۵- توی یک جمعی بودیم . یک آقای دکتر بسیار باسواد و خیلی مذهبی و استاد دانشگاه زیر ۴٠ ساله بود (همه اینها رو میگم که بگم کسی نبود که بیخودی حرف بزنه ) میگفت من هر چی فکر میکنم به این نتیجه میرسم که شاه این مملکت رو نفرین کرده . حالا نمیگم واقعا حرفش درسته اما واقعا داریم تقاص چی رو پس میدیم ؟ فقط همون انتخاب نادرستمون ؟ حتی اگه به این فکر کنیم که اول انتخابمون غلط نبود اما نتیجه تغییر کرد ؟

۶- خدایا این مملکت رو از دروغ و خشکسالی و دشمن محفظ بدار  . حتی اگه هر سه اینها الان تمام مملکت رو گرفته باشند ،‌با تمام قوا .

٧- معلومه دلم گرفته ، نه ؟

[ ٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب