یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

تو بگو همسنگر من ، ما تقاص چی رو میدیم ؟

(بر گرفته از آهنگ خون بازی با صدای داریوش )

ناراحت

[ ٢٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

 

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

این جمله بالا تازه با ای میل برام رسیده . یاد یک موضوعی افتادم .

تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم . رفتم یک شرکتی برای کار . یک آقای دانشجویی اونجا کار میکرد ، به صورت پارت تایم . ارتباط خوبی داشتیم . تا مدتها بعد از اونکه از اون شرکت بیرون رفتم به من تلفن میکرد و سوالاتی در مورد کارهاش و پروژه هاش میپرسید ، من هم هر چی میتونستم راهنمائیش میکردم .

پارسال توی شرکتی بودم که کار طراحی میکرد  . مشاورمون خیلی نکته میگرفت از کارمون و سخت کار تصویب میشد . یک بار از شرکت پیمانکار به من زنگ زدند که یک بار خودت با ما بیا جلسه شاید بتونی مشاور رو قانع کنی . رفتم و دیدم مهندسه چقدر آشناست . اسمش هم آشنا بود خلاصه فهمیدم خودشه . توی اون جلسه خیلی احترام منو نگه داشت و زیاد پیله نکرد . ادامه کارمون هم بد نبود ، بیچاره برام شاخ نمیشد . تا اینکه اومدم این شرکت و به محض اینکه اومدم از یکی دیگه از این گروه همین شرکت بهم یک کار پیشنهاد شد . من دیگه از کار عوض کردن خسته بودم و مدیرهام توی این شرکت خیلی بهم لطف کرده بودند برای همین گفتم که نمیتونم بیام اما از اون طرف هم میدونستم این مهندسه از کارش راضی نیست .  همونو معرفی کردم و خلاصه داریم همکار میشیم. با هم حرف میزدیم که از اول چقدر بالا و پایین داشتیم و یک وقت یک جورهایی من بالای سرش بودم ، یک وقت اون باید کار منو تائید میکرد و حالا هم قراره همکار بشیم . خلاصه کلا دنیا بالا و پائین داره خوبه نه موقع بالا رفتن آدمو هول برداره نه وقت پائین بودن خودشو بخوره .

[ ٢٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- عنوان پست - هویجوری - در اصل برگرفته از اون جوکی هست که به خرگوشه می‌گن شما چرا اینقدر هویج میخورین ؟ میگه هویجوری. اما با کمال میل کپی رایت این کلمه رو با مبلغ توافقی حاضرم به لاله عزیز تقدیم کنم .

٢- کمتر آدم بدبختی رو دیدم که بزرگترین عامل بدبختیش خودش نباشه .

٣- انقلاب مصر رو دنبال میکنم و از ته دل میخوام که پیروز بشند . نه به وضعیتی که ٣٠ سال بعد بزنن توی سر خودشون که چه غلطی کردیم . نه ، به وضعی که همیشه راضی باشند .

۴- این شماره بالا رو در مورد یمن و اردن و ... مخصوصا همین ... هم میخوام .

۵-در مورد شماره ٣ خیالم راحت شد ، وقتی که جواب محکم جامعه اسلامیشون به بعضیها رو شنیدم .

۶-میگن یک یارویی رو داشتن میبردند اعدام کنن ، یارو افتاده بود به غلط کردن . آخر هم گفت حالا چرا اصلا منو اعدام میکنین ؟ گفتند برای اینکه درس عبرتی بشه برای بقیه . گفت حالا نمیشه بقیه رو اعدام کنید درس عبرتی بشه برای من ؟

حالا یک کشور یک انقلاب خاصی کرد و مردمش بعد از چندین سال افتادند به غلط کردن و درس عبرتی شد برای بقیه کشورها . نمیشد اونها اول این کارو بکنن بشه درس عبرتی برای ما ؟

٧-با بچه هام سوارتاکسی شدیم . معمولا نمیگذارم هیچ کدوم جلو بشینن اما اون دفعه مجبور شدیم . پسرم که نشست جلو ، زود رفت سراغ کمربند که ببنده . راننده گفت نمیخواد ببندیش . پسرم محل نگذاشت و سرگرم کار خودش بود . راننده گفت نمیخواد ببندی . باز پسرم کارشو ادامه داد . راننده گفت آقا ، نگاه کن چه ترافیکیه ، سرعت نمیرم که خطر داشته باشه . پسرم کمربند رو بست و نشست ، انگار نه انگار که راننده داره باهاش حرف میزنه . راننده چند لحظه ساکت شد و بعد گفت ، ببینم تو از خارج اومدی ؟ خندیدم و گفتم برای چی میپرسین ؟ گفت آخه کارش روی حسابه . به کسی که ایران بوده نمیخوره .

این که خیلی بده ، واقعا ما همه کارمون الکیه ؟ بعد اگه بستن کمربند کار حسابیه چرا اصرار داشتی که نبنده ؟ وقتی سنگ روی یخت کرد و بست ، معلوم شد از جای با حساب و کتاب اومده ؟ کجائیم ؟ کجا میریم ؟ به کجا میرسیم ؟

٨-ای خدا امیدوارم زنده باشم و اون روز رو ببینم که بیشتر چیزها درست شده . (ننه جون )‌

[ ۱٦ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- عشق خواب بعداز ظهر پنجشنبه یا جمعه هستم . حتما باید یکی از این دو روز ظهر بخوابم تا برای هفته بعد  انرژی داشته باشم . قشنگ بعد از نهار هم چشمام سنگین میشه مثل چی . اما امروز رفتم که بخوابم و خوابم نبرد . با خودم گفتم ول کن حتما شب بهتر خوابت میبره . نشون به اون نشون که الان حدود یک و نیم نصفه شبه و سعی کردم بخوابم و نشد و پا شدم گل گاو زبون دم کردم و خوردم و منتظرم که خوابم بگیره .

2- مشخصا به گل گاو زبون احتیاج داشتم چون استرس دارم . البته استرس چی رو نمیدونم ، اما دارم .

3- دوتا تولد در پیش داریم و کادوی هیچ کدوم رو نخریدم .

۴- وقتی برای مصاحبه به این شرکت اومدم بهم گفتند که پوشیدن مقنعه اجباری هست و من هم قبول کردم . اعتراضی هم به این موضوع ندارم . اما چند وقت پیش یک خانم دکتر استخدام کردند . دکتر منظورم پزشکه . برای ویزیت همکارها . این خانم دکتر با روسری میومد . من به این موضوع حساس شدم و با خودم گفتم همه جا دکترها هر جوری دلشون خواسته پوشیدند ، کراواتشون از گردنشون نیفتاده اما وقتی این دکتر اومده توی شرکت ما کار کنه چرا باید براش بیشتر از مهندسها ارزش قائل باشند که خب تو چون تافته جدا بافته ای هر جور خواستی بیا . با خودم گفتم برم به امور اداری و انسانیمون گله کنم . یک هفته که گذشت مثل اینکه بهش تذکر دادند و اون هم مقنعه گذاشت .  هیچ حرفی در این مورد به کسی نزدم و احساس خوبی داشتم از اینکه توی محیطی کار میکنم که تبعیضشهاش خیلی تابلو نیست . در مورد زیر پوستی ها که اصلا نمیشه کاری کرد .

داستان رو برای یکی از دوستامون تعریف کردم . این دوستانمون ، وضع مالی بسیار خوبی دارند . شاید " بسیار "براش کم باشه . هیچ وقت کارمند کسی نبودند . خودشون کارخونه داشتند و شرکت داشتند و خودشون همیشه رئیس بودند . آقای خونه به من پرید که به تو چه مربوط که اون چه جوری میاد ، تو کار خودت رو بکن . گفتم نباید بین من و اون تبعیض بگذارند ، گفت حالا که اون مقنعه گذاشت تو حالت بهتر شد ؟ حالا که اونو پائین کشیدند تو رفتی بالا ؟ خانمش اومد وسط و قائله رو ختم کرد . الان هم نمیخوام از خودم دفاع کنم اما حداقل دلم میخواد بهش بگم هر وقت تو هم مثل من بی پارتی و بی پول کارت رو شروع کردی ، با جون کندن یک کم موقعیت خودتو ، اونهم به عنوان یک کارمند خیلی سطح پائین تثبیت کردی ، اونوقت میتونی بگی که از تبعیض رنج میبری یا نه . تو که همیشه خودت رئیس بودی و اگه تبعیضی هم بوده از طرف تو به بقیه تحمیل میشده نمیتونی نظر بدی .

 راستش جای بحث نبود چون این آقا یک مقدار هم مریضه و ظاهرا بعد از مریضی اخلاقش تغییر کرده ولی واقعا دلم میخواد یک روزی اینو بهش بگم .

5- ممنون که در مورد قالب بهم تذکر دادین باد صبای گرامی . قالب رو اول که عوض کردم درست بود بعد به هم ریخت . حالا اینو گذاشتم تا بعد یکی که بیشتر دوست دارم پیدا کنم .

[ ٩ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

پست خصوصی رو نمیدونم دیروز پابلیش کردم یا پریروز . به هر حال وقتی پابلیش میکردم مطمئن بودم که براش رمز گذاشتم . برای همین وقتی اومدم و دوتا نظر در موردش خوندم چشمام گرد شد و همون موقع فهمیدم که نمیدونم به چه دلیلی رمز نداره .

به هر حال رمز رو گذاشتم چون اشتباه شده بود و از دوستانی که براش کامنت گذاشتم ممنونم .

[ ٧ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
[ ٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- کرایه تاکسی ها هم که گرون شد . دلم به حالشون میسوزه ، توی جیب اونها هم چیزی نمیره  شاید باید بیشتر از این اضافه درآمد خرج بنزین کنند اما بازم کنتاکت بین مردم بوجود میاد .

٢- برای همین وقتی بچه هام بعد از داشتن سه تا کنسول گیم تو خونه چهارمیش رو میخوان لجم میگیره و بچه های دستفروشی که توی سرما دارن چیز میفروشند رو بهشون نشون میدم و میگم لطفا بس کنید . اینا رو ببینین و خجالت بکشین .

٣- راستی امتحانهام تموم شد و با توجه به جونی که کندم نتیجه بدی نگرفتم . خدا رو شکر .

۴- در مورد نگرانی برای بچه ها مخصوصا پسرم باید یک اعترافی بکنم .

سالها پیش که پسرم مهد کودک میرفت ، خیلی پرخاشگر بود . یک بار سر کار نشسته بودم که از مهد کودکش به من زنگ زدند . گفتند بیا که حسابی اینجا دعوا کرده و همه چیز رو به هم ریخته . من هم سریع رفتم مهد کودک و دیدم بعله حسابی گرد و خاک کرده . اونها هم دارن زمینه چینی میکنن که دیگه نیارش اینجا ( راه حل مهد رو متوجه شدین ؟ پاک کردن صورت مساله ) . خلاصه کلی منت کشیدم و خواهش کردم و بردمش خونه سپردمش دست پرستارشون و برگشتم سر کار . اون موقع توی محل کار توی یک اتاق مینشستم که به غیر از من فقط یک خانم اونجا بود . پشت میزم نشستم و رفتم توی فکر که خب الان اینو از مهد کودک بیرون میکنن . بعد ها هم از مدرسه بیرون میکنن. پس درس نمی خونه . میره بیرون ول میگرده . بزهکار میشه . میفته زندان و ... و همینطور اشکم سرازیر شد و زار مفصلی زدم . خب حالا اونهایی که مادر یا پدرند منو درک میکنن اما بقیه اگه توی دلش بگن چه احمقهایی پیدا میشند ، منهم نفرینشون میکنم که ایشال پدر مادربشی بفهمی من چی میگم ( ننه جون )

حالا هم شاید من زیاد نگران باشم . اما خب به هر حال مادرم .

5- ممنون از پیغامهای آرامش بخش بابای صبای گرامی .

6- عزت زیاد

[ ۳ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب