یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- کار میکنم ، به شدت اما از اونطرف هم به نظر میرسه پروژه جدیدی برای شرکت نمیاد و خدا میدونه عاقبتمون چی میشه . همه نگرانند .

2- پست دویست رو یادتونه ؟ توی اون پست به این نتیجه رسیدم که حتی فکر کردن در مورد اعتراض به یک بی عدالتی هم توی این مملکت جرمه . واقعا وقتی اون پست رو مینوشتم به اینکه قراره چه نتیجه ای بگیرم فکر نکرده بودم .

3- راستی همون خانم دکتر پست دویست برداشته یک سرم شستشو رو برای یکی از همکارهامون وریدی تزریق کرده و بدبخت به شدت حالش بد شده . حالا شرکت به اون همکارمون که این بلا سرش اومده قول داده که قرارداد این خانم دکتر رو تمدید نکنه . البته به انتقادی که من کرده بودم ربطی نداشت . هویجوری نوشتم .

۴- بازهم درراستای انتقاد . شرکت هر چند وقت یکبار بهمون بیسکویت میداد . یک بار بیسکویتی که داد تولید تقریبا یک سال پیش بود و همکارها خیلی بهشون برخورد . قرار گذاشتیم سر نهار همه بیسکویتهاشون رو ببرند توی نهار خوری و بعد از غذا بگذارند روی میزها و بیان بالا . همینکارو کردیم و امور اداری خیلی بهش برخورد و دیگه از اون به بعد بهمون بیسکویت ندادند !!! هر جور اعتراض ممنوع  ناراحت

5- کتاب "ما چگونه ما شدیم " رو تموم کردم . تا حالا یک کتاب اینقدر بهم نچسبیده بود . خیلی عالی بود . دست نویسنده اش رو باید بوسید . جالبه که در سی دی قبل قهوه تلخ نشون میداد که یک خانمی مثلا از موناکو اومده و به شاه ایران میگه یک گاز بدبوی خطرناک در زیر زمینهای شما هست و ما حاضریم بدون هیچ هزینه ای اینو برای شما تخلیه کنیم . هم زمان داشتم دلایل عقب موندگی ایران رو میخوندم و به همین نکات و دلایلش اشاره کرده بود . خیلی دردناک بود .

6- بابت معرفی کتاب از بابای صبای گرامی خیلی خیلی متشکرم .

7- حالا باید برم سراغ یک کتاب دیگه . بین " روزگاران " و "جدال دموکراسی و استبداد در ایران " باید یکیش رو انتخاب کنم . کسی توصیه ای نداره ؟

8- خیر پیش

 

[ ۱٧ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- محیط شرکت در مورد اتفاقات روز هم محتاطانه است و هم نیست . بعضیها حرف میزنند ، قرار میگذارند که با هم بیرون برند و هم جلوی بعضیها سکوت میکنند .

2- بعضی وقتها احساس میکنم بعضی آدمها خیلی برای خودشون ارزش قائلند . این میتونه مثبت یا منفی باشه . خانمی که چند سال از من کوچیکتره و بچه اش هم چند سال از بچه های من کوچیکتره میگه من هیچ وقت ماموریت نمیرم . گفتم وقتی بچه های من همسن بچه تو بودند یک هفته در میون ماموریت بودم (یعنی حالا کار خیلی شاقی هم نیست ) گفت اما من نمیرم . اون یکی آقاهه هم میگه من ماموریت نمیرم . چرا؟ جون اینها از ما عزیز تره ؟ دو هفته پیش یکشنبه داشتیم با هم قرار میگذاشتیم که بریم بیرون همون آقاهه اومد با یک نگاه ترس آلودی ما رو نگاه میکرد و وقتی بهش گفتیم تو با ما میای ؟ با ترس گفت نه . چرا ؟ بقیه برن جلو تا راه برای شما باز بشه ؟ از آدمهای خودخواه خوشم نمیاد .

3- با خونه تکونی چه میکنین ؟ مثلا من از اونهایی هستم که هیچ وقت خونه تکونی نمیکنم ها امروز یک پرده و پنجره اش رو تمیز کردم ، دیوارش رو هم همینطور ، اومدم یک کم آشپزخونه رو تمیز کنم حسابی آلوده شدم و ماشین لباسشوئی و گاز رو کشیدم بیرون و شبیخون زدم به زیر کابینتها و غیره . خوب شد نمیخواستم کاری کنم .

4- وقتی میگم خونه تکونی نمیکنم منظورم اینه که یکهو نمبینین تمام وسایل وسط خونه باشه و ما شام و نهار نداشته باشیم و مشغول دیوار شستن باشیم و غیره . از یک ماه پیش هر آخر هفته یک پرده رو کندم ، تا شسته بشه شیشه و دیواردورش رو تمیز کردم و پرده رو زدم . به خانمی که توی کار خونه کمکم میکنه هر چند وقت یکبار میگم مثلا کابینتها رو بریز بیرون، یا مثلا بوفه کثیفه تمیزش کن و غیره برای همین نه هیچ وقت خونه ام از تمیزی برق میزنه و نه هیچ وقت کثیفه . این هم برای خوش یک سیستمه .

5- امروز با دوستی حرف میزدم که تقریبا همسن خودمه و اون هم دوتا بچه داره . ورودی سال 67 دانشگاهه و لیسانسش رو همونوقت گرفته و الان تازه رفته که فوق لیسانسش رو بگیره . بهش گفتم من هم هوس درس خوندن کردم یکهو دیدی من هم اومدم . واقعا اگه بدونم کشش دارم شاید برم سراغش .

6- یک جهار قسمت از لاست مونده که ببینیم و تموش کنیم . دیگه این آخرش آدم به زور میشینه پاش . اصلا کشش نداره .

 

[ ٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب