یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

روز چهارشنبه  روز آخر کارم در شرکت قدیم بود . وسط روز رئیسم منو خواست و گفت من دلم می‌خواست حداقل یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیری که شاید برگردی که قبول نکردی اما حالا این یک ماه از امور اداری نمی‌خوام که کارهای تسویه حسابت رو انجام بده که اگه خواستی  برگردی بشه . ازش تشکر کردم چون به نظر من بازم لطف کرد . بعد گفت اینکه نتونستم راضیت بکنم بمونی رو بگذاربه حساب کم تجربگی من . من اگه تجربه دار بودم از اولش که میدیم ناراضی هستی نمیگذاشتم به اینجا برسه . خلاصه من رفتم نهار و با بچه های هم نهاری (!) خداحافظی کردم و داشتم مثل اسب کار میکردم که یک کار رو تموم کنم قبل از رفتن که یکهو دیدم اومدن یک بسته کادویی گذاشتند جلوم . میز من پشتش به فضای اصلی هست . برگشتم دیدم همه اومدند پشت سرم و من همینجور دهنم باز مونده بود که همه شروع کردند به دست زدن ، کاملا خودمو کنترل کردم که گریه نکردم . خلاصه بهم کادو دادند مفصل و یک برنامه تودیع خیلی خیلی محترمانه برام گرفتند . رئیسم گفت این کادوها رو دیدی ؟ اگه برگردی چند برابر اینا رو بهت میدیم . دیگه با احساست بسیار یک نطق کردم و در حالی که واقعا شوکه بودم از همه تشکر کردم . واقعا انتظار یک همچین برنامه ای رو نداشتم .

بعدش یکی از همکارها اومد گفت از کی میری سر کار جدید ؟ گفتم از شنبه گفت آخی ، خسته میشی که . بگذار یک هفته دیرتر برو . گفتم اشکال نداره کاره دیگه .

خلاصه با دلی پر درد که چرا یک شرکت به این بدی کارمندهای به این خوبی داره رفتم خونه . نیم ساعت نگذشته بود که از شرکت جدید تلفن و با کارفرمای کار جدید تلفن بازی و قرار شد همون عصر جلسه بگذاریم . من رفتم جلسه و ساعت ٣٠/٧ رسیدم خونه مثل گوشت کوبیده شده . گفتم کاشکی از شنبه شروع میکردم نه از همین چهارشنبه عصر !! خلاصه خدا بهم رحم کنه از این کار جدید . اما مسلما اگه از این کار هم بعد از مدتی بخوام به هر دلیلی جابجا بشم مسلما شرکت قبلی نمیرم چون واقعا شرکت بدون نظم و سیستم و خیلی افتضاحی بود .

 خداحافظی معمولا بده ،‌ اما این خداحافظی خیلی سخت بود . با تمام قوا میخواستم از این شرکت برم و وجود این آدمها در اطرافم کار رفتنم رو تلخ کرد .

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- فکر میکنم بقالی یا همون سوپر مارکت سر کوچه هم یک جورهایی مثل دکتر محرم خانواده هاست .

یک خانم ازسر کار خسته و مونده وارد مغازه میشه و سه تا کنسرو لوبیا و نخود طلایی و عدس با سبزی آش و رشته و کشک میخره . معلومه امشب شام آش دارن و خانم بدبخت که حالا یا هوس کرده یا باید این کارو بکنه میدونه که این بار حبوبات رو یادش رفته خیس کنه و باید کنسرو بخره .

بعد از ظهر یک روز تعطیل یک خانم دیگه وارد میشه در حالی که توی دستش یک کیسه سبزیجات هست میره چند تا بسته نودلز میخره و سس سویا و قارچ و جوانه ماش . به به اینا هم که امشب شام خوراک چینی دارن .

فکرشو بکنین یک خانم وارد میشه و هر چی لواشک و قره قوروت و آلو و غیره هست جارو میکنه و میبره . خب دیگه معلومه چه خبره .

کاشکی میشد یکی دو ماه برم توی یک مغازه کار کنم و برم تو نخ مردم . در اینکه من آدم فضولی هستم هیچ شکی نیست اما خدائیش یک تز جامعه شناسی خوبی هم میشد.

٢- از دیروز هر کاری توی شرکت بهم ارجاع دادن پس فرستادم . به مدیرم هم گفتم که مرخصی بدون حقوق هم نمی‌خوام . با رقم اضافه کاری‌ای که شرکت میده واقعا ارزشش رو نداره . اما هنوز به شرکت جدید نرفته درگیر کارشون شدم . به نظرم میاد خیلی با اینجا متفاوته و احتمالا حداقل اولش سختمه اما چیزهای خوبی یاد میگیرم .

٣- وقت امتحان بچه هاست درس میخونیم آی درس میخونیم . هفته‌ی پیش جلسه توی مدرسه  بچه ها بود . معلمشون داشت میگفت از چه مباحثی سوال میده . سوال که میکرد من فرز جواب میدادم گفت معلومه این خانم درسهاش رو خوب خونده . ناراحت

 

[ ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم کدوم سخت تره . تحمل تنگی دست یا گذاشتن خونه و زندگی و بچه و رفتن سر کار .

هیچ وقت این سوال جواب قاطعی نداره . کاملا بسته به زمان و مکان و شخص داره .اما خب فکر میکنم یک مساله شخصیه البته قبلا فکر میکردم مساله شخصیه اما الان که دارم با یکی از بچه هام برای امتحان آخر سال اجتماعی میخونم به این جملات در کتاب اجتماعی رسیدم :

-در خانواداه هر کس وظیفه ای دارد . معمولا پدر در بیرون از خانه کار میکند و برای همسر و فرزندانش خوراک ، لباس و سایر وسایل را تهیه میکند .

- مادر خانه را مرتب می کند ، برای همسر و فرزندان خود غذا می پزد ، لباس آن ها را آماده می کند و بچه ها را تربیت میکند .

- در بعضی خانواده ها مادر در بیرون خانه نیز کار می کند ...

یادمه وقتی خاتمی برای بار دوم رئیس جمهور شد با یکی از دوستام داشتم تلفنی حرف می زدم. بهش گفتم خاتمی توی این 4 سال اگه آموزش و پرورش رو درست کنه همه چیز خود به خود درست میشه . هنوز به نظرم مهمترین وزراتخونه کشور همینه و متاسفانه این هم متن کتاب درسیشه .

منظورم با شخص خاصی نیست . مسلما من هم در مورد زندگی دیگران نظرهایی دارم که اصلا به من مربوط نیست اما اگر بیام و مثل همین کتاب آموزش و پرورش یک عقیده غلط 50 سال پیش رو بخوام رواج بدم واقعا خیانت کردم .

لطفا مساله رو شخصی نگیرید اما این اصطلاح " زن امروز ، مرد دیروز " به نظرم باید از بین بره .

در مورد کامنت خصوصی هم منظورم این بود که حتی اگه بخوام بنویسم "ممنونم از کامنتت" و یا "آی گفتی " و یا من موافق نیستم و ... دیگه نمیشه . مسلما هیچ کس حرف بدی نزده که بخوام چیزی در جواب بگم باز هم صد در صد نظر شخص کامنت گذاره اصلش خود کامنته که هیچ وانمود نمیکنم برام اهمیتی نداره که هیچ بسی بسیار زیاد هم از کامنت ها خوشحال میشم و بهم انگیزه نوشتن میده .

عزت همگی زیاد .

راستی راستی اینو تازه یادم اومد "سال همت مضاعف و تعطیلی مضاعف " رو که دارین؟

 

[ ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بدی کامنت خصوصی اینه که نمیشه زیرش جواب داد .

گفتم که یک وقت خفه نشم لبخند

[ ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- یک جورهایی خوشحالم . برنامه رفتنم از این شرکت رو رواله . کارهایی که بهشون در موردش شکایت کردم رو رسیدگی کردند اما من گفتم بازم می‌خوام برم . برای اونهایی که میمونن بهتر شد .

2- یک شعر باحال به دستم رسید در مورد کارمندی . حیفه در تاریخ این وبلاگ ثبت نشه . شاه بیتش هم بیت دومشه :

پدرم گفت اداری نشوید                       اسب وابسته به گاری نشوید

در ادارات کسی کس نشود                  تا که وابسته به ناکس نشود

شد فراموش چو حرف پدرم                   تا بناگوش کله رفت سرم

کارمندی چو مرا شد پیشه                   تیشه عمر زدم بر ریشه

سوختم شعله شدم دود شدم              بعد خاکستر و نابود شدم

پسرم حرف پدر را بشنو                      تو به راهی که پدر رفت نرو

اسم شاعرش هم "نراقی" هست . دمش گرم .

3- دیروز دوتا همستر برای بچه هام خریدم . خیلی بانمکند . دیروز عصرشون به درس خوندن ،‌بازی با همسترها و یک کم اسکیت سواری در پارکینگ  گذشت . دوز بازیهای پلی استیشن و DSI شون کم شد . خدا رو شکر .

4- چند تا پیوند جدید گذاشتم توی پیوندهای وبلاگ . یکیشون مارسالاد هست و اون یکی نوشته های ماتیکی . جالبند .

5- قربون همگی

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

یک وقتی یک تلفن چغر زیمنس مشکی توی اتاق خوابم داشتم . صداش مرده را از توی قبر به لرزه در میاورد . چیزی هم نداشت صداش رو کم کنیم . یک بار  لجم رو در آورد پیچهای کف تلفنه رو باز کردم دیدم دوتا از این نیمکره های فلزی با یک چکش بینشون صدای زنگ رو در میاره . یکی از نیمکره ها رو در آوردم . گذاشتم زنگ بزنه دیدم نه خیر بازم افتضاحه . در محل خوردن چکش به نیمکره یک کم چسب کاغذی زدم . دیدم بهتر شد چند لایه دیگه زدم تا اینکه به نظرم زنگش قابل تحمل شد . بستمش و تا سالها همونجوری کار میکرد .

خب حالا مسخره نیست منی که اینقدر به دوگوله‌ام فشار آوردم تا صدای زنگ این تلفن رو کنترل کنم حالا صدای زنگ موبایلم رو همون صدا بگذارم و کلی عشق کنم که چقدر نوستالژیکه  ابله

عجب آدمهایی پیدا میشن نیشخند

[ ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

همکاری دارم که داستان زندگی و خانواده شون خیلی عجیبه .

خدا رو شکر که نه منو میشناسین و نه اونو و میتونم اینجا در این مورد بنویسم چون به نظر من ( که خودم آدم مذهبی ای هستم ) خانواده شون گند زدند به مذهب .

اشتباه نشه . خانواده به شدت مذهبی اند . مادرش در موارد خاص چادر سر میکنه و غیره اما میگه وقتی ما بچه بودیم مامانم هفته ای سه بار جلسه قران میرفت و ما رو توی خونه تنها میگذاشت . بهش گفتم جلسه قران رفتن به نظر من وقت تلف کنی از نوع مذهبی هست . غیر مذهبیش هم که آرایشگاه و پاساژ رفتنه . گفت اشتباه نکن مامان من خودش خانم جلسه ای بود نه اینکه بشینه پای صحبت بقیه . اما ما رو توی خونه تنها میگذاشت و وقتی من ده سالم بودم باید خواهر تازه به دنیا اومده ام رو نگه میداشتم و غذا میدادم و عوض میکردم . خودش میگه من خیلی مستقل شدم و این خوبه اما هیچ کدوم ما بچه ها اون توجهی رو که باید از مادرم نگرفتیم . اعتماد به نفس خواهرم پائینه .  هیچ کدوم به غیر از یکی از برادرهام ( دوتا خواهرند دوتا برادر ) مذهبی نشدیم . خودش دوران مجردی دوست پسر داشته و به خاطر اینکه با طرف رابطه جن 30 برقرار کرده خودشو موظف کرده باهاش ازدواج کنه ، ازدواج ناموفقی که بعد از 5 سال شکست خورده . یک برادرش به شدت از مذهب گریخته و الان خارج از کشور با دوست دختر غیر ایرانیش زندگی میکنه . خواهر کوچیک این خانم  پای کنکوره و مشغول دوست پسر و یواشکی خونه بردن و غیره . هیچکس هم حریفش نیست .

من نمیدونم ما زنهایی که مجبوریم کار کنیم چه جوری سعی میکنیم به بچه ها توجه نشون بدیم که دچار کمبود محبت نشن . البته شامل همه نمیشه اما واقعا فرقه بین خانمی که مجبوره کار کنه و مجبور نیست .

یک دوست دیگه دارم . اونها هم به شدت مذهبی اند . شیش تا بچه اند . وضع مالیشون هم خوبه . این دختر میگفت وقتی من دبستان میرفتم هر روز مامانم موهام رو میبافت و انقدر به من میرسید که همکلاسیهام فکر میکردند من بچه یکدونه هستم . خودش و بقیه هم کاملا مذهبی شدند . آدمهای موفقی در کار و زندگی هستند . 

این دومی رو نوشتم که کسی اصولا مذهب رو زیر سوال نبره . اما واقعا مادر توی خانواده و برای تربیت بچه ها نقش اساسی داره و اگه بی توجه باشه کمی تا قسمتی فاتحه تربیت توی اون خانواده خونده است .

[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- کمتر از یک هفته است که اینترنت  ADSL از مخابرات گرفتیم اما نمیتونیم بهش متصل بشیم . زنگ میزنم به خدماتشون میگن چون مودم از ما نخریدین به ما مربوط نیست ! میگم خب من مودم بیسیم میخواستم شما نداشتین بازم حالیشون نیست . مملکته داریم ؟ چشمک

2- تازه بعد از استعفا از شرکتمون ، اره و اوره و شمسی کوره منو خواستند دفترشون که بیا و شرایطت رو بگو . بزن توی سرما ، گوش ما رو بکش اما نرو ما گیر میفتیم . به رئیسم میگم 6 ماه پیش بهتون گفتم با این شرایط نمیمونم و میرم دنبال کار هیچ کار نکردی حالا که رفتم این طرف و اون طرف کلی وقت و انرژی گذاشتم حالا میگی شرایطت رو قبول میکنیم بمون ؟ میگه تو فقط یک بار گفتی ،‌من بعدش فکر کردم منتفی شده !!! به قول سهراب عزیز هیچ کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت !! حالا که من رفتم  دفعه بعد همه زاغچه ها رو جدی میگیرن .

به رئیسم گفتم من اگه بمونم هر چیزی یک ذره این طرف و اونطرف بشه میام استعفا میدم . گفت مطمئن باش من هر روز صبح به صبح میام بالای سر میزت اول مطمئن میشم که مشکلی نداشته باشی بعد کارم رو شروع میکنم . دیگه از این جرات ها ندارم که بگذارم تو ناراضی باشی .

3- احتمال اینکه توی این شرکت بمونم نزدیک صفره اما نمیتونم یکهو بزنم زیر همه چیز . دارم باهاشون کج دار و مریز طی میکنم .

4- بابا این شادی صدر چی نوشته که اینقدر به همه برخورده ؟ خب درسته نباید میگفت همه  . باید میگفت بیشتر مردها . اما شنیدم مسیح به جمع کسانی که میخواستن یک نفر رو سنگسار کنن گفت هر کس گناه نکرده سنگ اول رو بزنه . حالا هر مرد ایرانی که در عمرش متلک نگفته و  اگه خواهر داره بهش نگفته اون کی بود زنگ زد و تا این وقت شب کجا بودی و ... حق داره بیاد اعتراض کنه .

5- برم سر کار و زندگیم .

 

[ ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- این روزها خیلی کار دارم . دور از جون شما مثل اسب دارم می‌دوم تا به کارهام برسم . منظورم کارهای شرکته . نامه استعفام رو هم نوشتم و الان توی کشوم هست تا وقت رفتن بدم به منشی رئیسم . احساس سبکی میکنم .

2- اون شرکت آخری که رفته بودم برای مصاحبه که در مرحله اول قبول شدی . چیزی نگفتم که نمیخوام بیام اما اگه برای مرحله دوم زنگ زدند نمیرم .

3- آخر هفته ای با دوستامون رفتیم پارک و بازی کردیم و بادبادک هوا کردیم . خوب بود اما بارون اومد و زد به کاسه کوزه‌مون . نه به اون زمستون گرم نه به این هوای پر بارون الان .

4- با دیدن عکسهای لاله عزیز حسابی هوس عکاسی کردم . دوربین و فلاشم خوبن اما به نظرم لنزم زیاد جالب نیست . لنزم  55- 18 هست و اصلا برای عکاسی دست آدم رو باز نمیگذاره . قبلا که دوربین آنالوگ داشتم لنزم  70 - 35  بود و باهاش راحت تر بودم  . یک لنز نرمال هم داشتم که دیافراگمش  4/1  باز میشد و بی نظیر بود . این دیافراگم رو الان توی دوربین های دیجیتال هم به زور میشه پیداش کرد . حیف که دیگه کسی عکس آنالوگ نمیگیره . راستی جهت پز ، عرض کنم که دوربین قدیمیم یک کانن A1  بود .

5- وبلاگ  فر.و.غ هم فیل شد . اسم فر.و.غ هم از کتاب شعر خط خورد . به قول بعضیها مملکته داریم ؟ :)

 

[ ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب