یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- آگاهی که اومد خونه مادر و پدرم رو بازدید کرده گفته مطمئنه که دزدی کار کیه . از روش و سبک کارش فهمیدند . گفتند کسی هست که حدود یک ماهه از زندان آزاد شده . حالا نمیدونم جواب انگشت نگاری هم چیزی نشون میده و یا کسی که انقدر حرفه ایه اصلا اثر انگشت به جا گذاشته یا نه .

2- سه روز بعد از دزدی یک بسته با پست پیشتاز به دست مادرم رسیده که تمام مدارک موجود در گاو صندوق توش بوده تعجب. پاکت رو هم دادند به آگاهی برای بررسی . ما دیده بودیم مدارک رو یک جایی بندازن که یک رهگذر برسونه به دست صاحبش اما پست پیشتاز !!! جل الخالق .

3- به شدت مشغول کارم و از هفته گذشته نه وبلاگ نوشتم و نه خوندم . به غیر از مداد سفید که ماشاالله انقدر پر کاره که میترسم چند روز نرم سراغش حسابی عقب بمونم .

4-در گیر مسائل مربوط به ثبت نام پسرم در یک مدرسه هستم و از بازیهایی که در میارن و خودشونو مهم میکنن داره (ببخشید ) حال تهوع بهم دست میده . خیلی دلم میخواست یک مدرسه دولتی میگذاشتمش و هر چی میگفتن محل نمیگذاشتم اما متاسفانه ساعت کار توی مدرسه دولتی کمه و این پسره چموش به کار بیشتری احتیاج داره مخصوصا که من هم سر کار میرم و خونه نیستم . کار دنیا در ایران بر عکسه جایی که پول میدی باید سرت و بندازی پائین و حرف نزنی ، جایی که پول نمیدی میتونی حرف بزنی !!

5- کار جدیدم یک جورهایی مربوط میشه به یک محیط خیلیییییییییییی مذهبی در شهر قم . خودم حسابی ترسیده بودم . گفتم حالا اینا منو آدم حساب نمیکنن . ما رفتیم و دیدیم نه خیر خیلی هم آدمن و برخوردهای بسیار خوبی از طرف کارمندهای عادی و حتی مدیرشون که معمم هست میشه . داشت خیالم راحت میشد که برخوردی داشتم با کارشناسشون که مثلا فوق لیسانس مهندسیه . دریغ از یک جو فهم و شعور که توی این آقای مهندس باشه . با همکاری که رفته بودم جلسه آقا بود . در تمام جلسه به من و اون اشاره میکرد و میگفت آقایون !!! خدائیش نفهمی از سر و روش میبارید . حیف اون درسی که خونده بود .

[ ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- دیشب از مهمونی میومدیم . به طرز وحشتناکی موتور سوار با لباس شخصی و مسلح و با لباس نیروی انتظامی توی خیابون ریخته بود و یک جو وحشتناکی رو درست کرده بودند . به غیر از همین ها کسی رو ندیدم . البته خیلی دیر وقت بود که برگشتیم اما جو به شدت بدی بود . احساس بدی به مناسبت این روز خاص و این تجمعات بهم دست داد ...

٢- دیروز عجب روز بدی بود . بهت خودم در زمان شنیدن این خبر یادم نمیره . ببینین چی نوشتم : پارسال همین موقع

٣-  بعد از نوشتن دو تای بالای یک روز گذشته . روز روشن دیروز دزد به خونه مادر و پدرم زد و وسط روز گاو صندوقشون رو درسته برد جوری که حتی پلیسهایی که برای بازدید اومدند هم اینطوری شدند تعجب . اولین سوالی که به ذهن من رسید این بود که اون صدها پلیسی که شب قبلترش توی خیابون بودند روز روشن کجا بودند ؟

 حال همه مون خیلی بده و از همه بدتر این فکر رو میکنم که اگه این دونفر یا بدتر از همه یکیشون خونه بودند ما باید چه خاکی به سرمون میریختیم . البته الان هم کلی درگیر پلیس و آگاهی و مسائل مدارکی هستند که توی گاو صندوق بوده اما خب باز هم به قول معروف مساله پوله و جون نیست . من برای بار سوم تو عمرم دچار تب خال شدم که اولی و دومیش مسائل مربوط به بچه هام بودند و دیروز از هول این قضیه برای بار سوم تبخال زدم .

[ ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- همسترها خوبن و سلام می‌رسونن . توی خونه شون هی میرن بالا و میان پایین و جاشون باز شده راحتن . هیچ کس هوست عکس معرفی نکرد پس من هم نمیتونم عکسشون رو بگذرام . البته به زودی خودم سعی میکنم هوست عکس پیدا کنم .

٢- دیروز با یک تلفن بسیار غافلگیر شدم . خانم خانواده ای که به یکباره ارتباطشون رو با ما قطع کرده بودند و به شدت کارشون به من ضربه روحی زده بود ، زنگ زد و گفت کجایی هیچ خبری ازت نیست و من با اینکه بهت زده بودم اما سعی کردم خوب جوابش رو بدم و بگم میدونی که چقدر کار و گرفتاری دارم . البته نتونستم به گرمی اون زمانها باشم . مشخصا با من هم کار داشت و یک چیزهایی می‌خواست بپرسه اما به هر حال هم برام سخت بود باهاش حرف بزنم هم دلم نمیومد بگم حالا من نمیخوام این ارتباط وجود داشته باشه .

٣- اول این ماه به همسر گرامی گفتم این ماه زیاد خرجی نداریم احتمالا بریم دو سه تا خرت و پرتی که تو خونه لازم داریم رو بخریم . یکهو زد و روز مادر شد . کادو برای مامان جونم و مادر همسر ( که متاسفانه اصلا "جون" نیست ) کادو برای خانمی که توی خونه مون کار میکنه . بعد نوبت رسید به کلاسهای تابستوی بچه ها و ... خلاصه سرویسی شدیم که نگو . به همسر گفتم من یک گوشی تلفن موبایل دیدم پولهایی که کادوی تولد بهم میدم رو جمع میکنم و میرم میخرم . میگه خب الان بخر بعد اون پولها رو بگذار سر جاش . گفتم با کدوم پول ؟ لبخند عاشق کشی تحویلم میدم نیشخند.

۴- آخ اخ چقدر چیز میز توی خونه احتیاج داریم . واقعا فکر کردم این ماه میتونیم بریم بخریم . ای خدااااا

[ ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١-  شرکتی که قبلا توش بودم خوب به هم ریخته . البته ربطی به اینکه من ازش اومدم بیرون نداره . خودشون افتادند به جون هم . باندهای مختلف با هم سر ناسازگاری گذاشتند و باقی قضایا . امروز با یکی از همون همکارها صحبت می‌کردم . ازم پرسید راضی هستی ؟ گفتم فعلا خوبه اما مشکل اینجاست که اون شرکت خیییییییییلی بد بود . یک نفر از راه رسیده و بدون اینکه تجربه کاری مرتبط داشته باشه شد مدیر فلان مجموعه تخصصی . اونوقت من با اینهمه تجربه کاری مرتبطم وقتی یک پست سرپرستی واقعا بی ارزش باز شد نگذاشتند برم و مدیر من به مدیر اون قسمت گفت من نمیتونم فلانی رو جایگزین کن تو جذبش نکن . گفتم من با اینهمه سابقه کار مرتبط چند سال دیگه باید مینشستم پشت میزم کار کارشناسی ای که ٧-٨ سال پیش انجام میدادم انجام بدم ؟ اونوقت خواهر مدیر ارشد فلان قسمت یک کاره باید میشد مدیر قسمتی که هر و از برش تشخیص نمیداد .

٢- در همین رابطه بالا ‌این نوشته مداد سفید رو بخونین . یک جورهایی به همین مربوطه .

٣-مدتها بود دو تا همستر خریده بودیم . فکر کردم خیلی زود بچه ها ازشون خسته میشن و بیخیالشون میشیم که نشد . تازه دیروز رفتیم براشون قفس مخصوصشون رو خریدیم . سه طبقه داره با دوتا راه پله و یک پنت هاوس ابلهیک چرخ مخصوص بازی همسترها و ظرف آب و غذا . باورتون نمیشه ؟ یک هوست عکس معرفی کنید عکسشو میگذارم .

۴-هنوز نرسیدیم بریم فصل هشتم ٢۴ رو بخریم . توی ترک هستیم . خیلی شبها سخت میگذره نه سریالی نه تخمه ای ...

 

[ ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بابا جان کاری که بلد نیستی توش نظر نده.

نشستم برنامه fashion television  رو میبینم . موهای این مدلها در هم و برهمه . عین وقتی که خودم از خواب بیدار میشم . میگم نمیشد اینا یک شونه به موهاشون بزنن قبل از اومدن به سن ؟

پشت صحنه رو نشون میده . میبینم که ساعتها روی موهای طرف کار کردند تا به این شکل دراومده . نمیدونم باید از اظهار نظری که کردم خجالت بکشم خجالت یا از اینکه بدون اینهمه زحمت هر صبح همین شکلی هستم خوشحال باشم از خود راضی

 

[ ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- دیروز ماموریت بودم و خورد و خاکشیر رسیدم خونه . خیلی هم دیر برنگشتم اما خیلی خسته شدم .

2- کلی با کارفرما دیروز جرو بحث کردم . آدم خوبیه احترامش به جای خودش اما من زیر بار حرف غیر منطقی نمیرم .

3- راستی روز زن مبارک . از صبح چند مسیج با حال به دستم رسیده . بعضیهاش فینگیلیشه اما من فارسیش رو اینجا مینویسم :

-عشق یعنی مادر ، صبر یعنی یک زن ، نور یعنی دختر ، مهر یعنی خواهر . هر چه هستی ، عشق یا صبر ، نور یا مهر ... روزت مبارک

-سلام چهار حرفه ، عشق 3 حرفه ، گل دو حرفه اما تو حرف نداری چون از گل هم گل تری روزت مبارک

- خداوند زن را نمک زندگی قرار داد تا مردها نگندند شیطان. روزتان مبارک

4- تو راه برگشت ماموریت دیروز بعد از قم توی مجتمع مهتاب ایستادیم که چیزی بخوریم . من این مجتمع رو چند سال بود میدیدم اما اولین بار بود که توش رفتم و دومین دستشوئی تمیز غیر خونگی رو توی ایران دیدم . اولیش مال رستوران بوف در کاشان بود . توی تهران هم معمولا دستشوئی نمیرم . اما مطمئنا برای وسط جاده دستشوئیش فوق العاده بود . تمیز و بزرگ عین دستشوئی های خارج (!!! ) یک کانتر خشک برای آرایش کردن خانمها داشت ، توالت فرنگی جدا داشت و توالتی که بشه با ویلچر توش رفت جدا. خود مجتمع هم دو تا رستوران غذا های برنجی و فست فود مجزا داشت . بیرونش هم یک رستوران سنتی بود که توش رو ندیدم . خانمهای شیک با لباس فرم دستور غذا رو میگرفتند و غذا رو تحویل میدادند . کاملا بالاتر از استاندار ایران ، دیگه چه برسه به قم !!!

5- امروز یک خبر جالب توی همشهری خوندم که اگه اینجا نگم میترکم :

عرضه نمک تقلبی و سرطان زا در بازار

در تازه ترین خبر یک مقام وزرات بهداشت از عرضه نمک های خوراکی آلوده در بازار خبر داد ... که مصرف آنها در طولانی مدت به بروز مشکلات کلیوی ، بیماری های قلب و عروق و سرطان منجر می شود ... دکتر ... با توصیه به مردم برای امتناع از خرید نمک تقلبی گفت : متاسفانه برخی از این نمک ها در بسته بندی های مناسبی تهیه شده و در دسترس قرار دارد ...

 بخندیم ؟ گریه کنیم ؟ اسم محصول تقلبی رو نمیگن . ظاهرش هم میگن خوبه . اما اونهایی که تقلبی هستند رو نخریم !!! میشه بگین از کجا بفهمیم که تقلبیه ؟ این توصیه تقریبا شبیه همون توصیه به موشهاست که یک زنگوله بندازن گردن گربه . اصلا از اصل زیر سواله .به خدا دولت باحالی داریم . خدا نسلشونو برداره .

6- دوست عزیزی پیغام خصوصی گذاشته بودند که یک offer  کاری خوب گرفتند . بسیار خوشحالم و حتما لیاقتش رو داشتین که گرفتین . همونطور که گفتم این شغل من هم برای من ترسناک بود ولی با کمی زحمت دارم از عهده اش برمیام . حداقل خودم از خودم تا اینجا راضی هستم . شما هم حتما موفق میشین . کاری نیست که آدمیزاد بخواد و نتونه انجام بده . این جمله آخر از کلمات قصار خودم هست که سالهاست بهش اعتقاد پیدا کردم .

[ ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- در نگارش این متن اسمها عوض شده :

پسر خاله من فوق لیسانس داره . خانمش زیر دیپلمه . دقیقا نمیدونم تا چه سطحی . پسر خاله من خیلی توی کارش موفقه . خودش و خانمش هم خیلی مذهبی هستند . عید اومدند خونمون . چند سال بود به دلایل اینکه ما دور بودیم و اونها تهران نبودند و غیره هم رو ندیده بودیم . یک پسر سه ساله داشتند که من تا حالا ندیده بودم . از خانم پسر خالم پرسیدم اسمش چیه ؟ گفت آقا مرتضی !!!  بعد توی حرف گفت میدونین که ما داریم میریم ... ( یک کشور خارجی ) آخه آقای مصطفوی (همسرش ) ورک شاپ داره !!! من که عمرا بتونم پسر خالم رو آقای مصطفوی صدا کنم و همش اسمش رو صدا میکردم . حالا بدش اومده یا خوشش اومده دیگه نمیدونم . همین خانم چند روز قبلش زنگ زده بوده خونمون و میگه منزل کامیاری ؟!!! ببینم تو که به پسر سه سالت می گی آقا ، نمیتونی وقتی تلفن میزنی خونه دختر خاله همسرت یک آقا هم بگذاری سر اسم همسرش ؟

2- این هم شد کار که چای سبز درست میکنم بعد با شکولات طعم قهوه میخورمش ؟ خب برو قهوه بخور کی جلوت رو گرفته ؟!

3- وسطهای فصل هفتم سریال 24 هستیم و دیگه فصل هشتم رو ندارم . همکارهای اون شرکت سابق هم نیستند که بتونم ازشون بگیرم . باید بسلفم و بخرمش .

4-در شروع یک کار  جدید هستم . از اون کارهای پر مسولیت که نمیدونم از پسش برمیام یا نه اما به شدت دلم یک مرخصی چند روزه در دامنه های کوههای البرز میخواد . دوست دارم برم تو ییلاق و یک دو سه روز فقط بخوابم .

5-اون مورد یک ، خیلی لج منو درآورده . 

[ ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- این نوشته رو بخونید . غیر از اینکه اطلاعات جالبی میده نگارش بسیار قشنگی داره ،

برگرفته از وبلاگ من و پسرم :

کت و شلوار می‏دوزه، پیرهن چین‏دار می‏دوزه!

شما هم از اونایی هستید که پارچه اضافه تو خونه دارید؟ از این پارچه هایی نه چندان ارزشمندی که بی مناسبت و با‏مناسبت کسی بهتون هدیه داده؟ چند سال گذشته و نمی‏دونید باهاش چی کارکنید و به عبارت بهتر چه خاکی تو سرش بریزید؟
فکر می‏کنید پارچه‏هه ارزش چند بار رفتن خیاطی و پروف و این بساط‏ها رو نداره؟ خودتون هم حال و خوصله خیاطی کردن ندارید؟
خب. من یه راه پیشنهاد می‏کنم به ساکنین تهران. راهش اینه که هرجا هستید خودتون رو برسونید به خیابون ولیعصر. چه با اتوبوسهای بلیطی و چه با اتوبوسهای 150 یا 200 تومنی ، این خیابون رو بالا برید یا پایین، یه ایستگاهی هست به اسم مهدیه ( بعد از منیریه و اون طرفا). روبه روی ایستگاه مهدیه، یه ساختمون قدیمی‏ه و یه تابلو که روش نوشته" مزون ش ق ای ق". انتظار یه مزون شیک و با کلاس و چیتان پیتان نداشته باشید. پله‏هاش قدیمی و موزاییک‏های کنده شده و فضای کمی رعب آمیز! دو طبقه برید بالا تا برسید به یه دری که بازه. این‏ور یه آرایشگاهه. اون‏ور، یعنی درست بالای پله ها،خیاطی یا مزون مورد نظر قرار داره. از در که نگاه می‏کنید، یه راهروی باریک می‏بینید و اون روبه رو هم یه میز برش که چند نفری همیشه دور و برش ایستادند. بین اونها حتماً خانم جوان که ایده و فکر این مدل کار رو داشته و راه انداز این سیستم بوده رو حتماً می‏بینید. یه خانم چاقه با صورتی خونسرد که اگه دقت کنیم، می‏بینم نصف صورتش کمی گوشت اضافه داره که نشون دهنده یه سوختگی قدیمی‏ه.
درو دیوار این مکان پر از عکس لباس و مدل این جور چیزهاست. همینطور بریده نشریاتی که راجع به همین خانم جوان نوشتند. بانوی پارچه‏ها، زن کارآفرین، همت قوی، خواستن توانستن است، لباس عروس را یک‏روزه می‏دوزم، و..
تو همون حینی که منتظرید نوبت‏تون بشه، بریده نشریات چسبیده شده به دیوار رو می‏خونید- البته اگه قبلاً مطلبی راجع به این خانوم جایی نخونده باشید؛ سوختگی 85 درصد در دوازده سالگی. چند بار زیر عمل رفتن. ازدواج با یه مردی که 75 درصد سوخته بوده و محل آشنایی همون بیمارستان بستری بودن بوده. رفتن به یه روستا اطراف اصفهان، وحشت مردم از قیافه. دایر کردن کلاس گلدوزی و خیاطی و ... تو همون روستا. اومدن به تهرون. توسعه کار. کارآفرینی برای حداقل 50 زن سرپرست خانوار و ...
خودش، دخترش، و خواهرش عضو ثابت و همیشگی این محل هستند.
بسته به شلوغی و خلوتی کار، بین 5 دقیقه تا نیم ساعت منتظر می‏مونید. بعد وقتی نوبت پارچه‏تون می‎رسه. مدلی که مد نظرتونه رو می‏گید. خانم جوان نه متر می‏گیره دستش نه چیزدیگه. به هیکل‏تون نگاه می‏کنه و قیچی رو می‏زنه. اون‏هم فقط با کمک دست راستش. دست چپش به دلیل همون سانحه قدرت کمی داره. در عرض چند دقیقه پارچه‏تون قیچی می‏خوره و می‏ره پیش خیاط مورد نظر. می‏شینید تو همون سالن و منتظر. یه خانم دیگه یه گوشه لباس زیر ارزون قیمت گذاشته و می‏فروشه. روبه رو هم یه آشپزخونه است با یه میز پلاستیکی اون گوشه هم یه قفسه و یخچال مانند که اونجا رو کمی شبیه بوفه کنه! توش پفک و چیبس و بیسکوییت گذاشتند و می‏فروشند. یه لیوان نسکافه چهارصد تومنی فکر بدی برای گذروندن وقت نمی‏تونه باشه. بین نیم ساعت تا 45 دقیقه خیاط مورد نظر صداتون می‏کنه و لباس نصفه دوخته شده رو تن‏تون میکنید. یه جاهاش رو قیچی می‏کنه. یه جاهاش رو تنگ می‏کنه، یه ایرادایی که گرفتید و خودش می‏بینه رو می‏گیره و بعد از این کارا می‏رید دوباره می‏نشینید سر جاتون. بعد از یه مدت دیگه دوباره صداتون می‏کنه و این بار پروف نهایی می‏شه. یا هنوز احتیاج داره به کمی تغییر یا نداره. اگه نداشته باشه. می‏ره برای دوخت قسمت پایینی و جا دکمه و فلان.شما پولتون رو حساب می‏کنید و تمام. اتوی پرسی اونجا ندارند بنابراین باید لباس دوخته شده رو بدید یه جای دیگه اتوی نهایی بشه. دکمه هم یا خودتون می‏برید اونجا میدوزند، یا ازبین دکمه های اونجا یکی رو انتخاب می‏کنید ، یا اینکه خودتون بعداً میخرید و بهش می‏دوزید .
چند ساعته لباس یا لباسا تحویل گرفته می‏شند. من توصیه‏ام اینه که پارچه های گرون قیمت رو اول کار ندید دست اونا. اول با پارچه های معمولی یه لباس معمولی یا تو خونه‏ای بدوزید اونجا. اگه کیفیت کار به مذاقتون خوش اومد. اونوقت پارچه گرون تر رو بگیرید دستتون و برید اونجا( من یه بار سه سال پیش با یه جین قرمز رفتم اونجا برای اینکه یه مدل مانتوی چیتان پیتان برام بدوزند. گفتند نمی تونیم این مدلی! لازم به ذکره که بگم سرنوشت اون جین قرمز دلخراش تر از مدل ساده پیشنهادی اونها بود. چون یه خیاطی دیگه که کلی ادعاش می‏شد دادم دوخت . بعد از کلی رفت و آمد عین اون مدل که می‏خواستم نشد که هیچ. وقتی هم میپوشم‏ش، بنا به دلایل نامعلوم عین بچه مدرسه‏ای‏ها می‏شم!).
اگه چند تا هم پارچه دارید نگران نباشید. همه شون تو یه روز دوخته می‏شند. اصلاً فکر کنم بهتر اینه که با چند تا پارچه برید اونجا که حالا که وقتتون داره می‏گذره، حداقل چند تا کار رو باهم کرده باشید.
حسن این مرکز برای مشتری سرعت کاره و یه چند ساعتی رو سپری کردن تو یه محیط آروم و بی تنش وخب، قیمت به نسبت مناسب. قیمت برای بلوز 6 تا 7 تومن، دامن: 4 تا 6 تومن. مانتو 7.5 تا 14 تومن (معمولاً مانتوهای خیلی مدل دار نمی‏دوزند اونجا)، شلوار 4 تا 5 تومن. لباس مجلسی 23 تا 30 تومن ( من راستش دو بار رفتم اونجا، یکی سه سال پیش و یکی هم دیروز! مدل لباس مجلسی چندان دلچسبی رو ندیدم تو این دو روز. معمولاً خانمهای چاق با پارچه های گرون بودند که یه لباس پوشیده و ساده سفارش می‏دادند!) ، لباس آستر دار 15 تا 20 تومن و ...
برای کسانی که اونجا هم کار می‏کنند، یه منبع درآمده و کارکردن تو یه محیطی که اونطور که به نظر می‏رسه براشون راحته و دوستش دارند. دست مریزاد به این خانم جوان پر انرژی با این ایده خوبش.
پی نوشت: اون روبه رو هم یه آرایشگاهه. یه خانومی تو ساعات انتظارش برای خیاطی، موهاش رو هم رنگ کرد! استفاده بهینه از وقت .

2- اینو کی یادشه ؟ یاد قدیم به خیر . من یک چند دست بازی کردم . هنوز یک چیزهایی یادم بود .

3- درگیر استخدامم . عجب کار سختیه . یادش به خیر غر زدن به جون رئیسم رو و حالا باید همون غر ها رو بشنوم .

 

 

 

[ ۸ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- داشتم یک صفحه توی وب میدیدم ، کنارش تبلیغ خرید داشت که یکیش spong bob square pants  بود . نوشته بود کارتون جالب باب اسفنجی شلوار چهارگوش !!! خیلی ترجمه باحالی بود . درسته که لغت به لغت ترجمه کرده بود اما خب انگار خنده دار تر شده بود .

٢- ای بابا کلی نوشتم اما نمیدونم چرا یکهو کامپیوترم ریست شد .

٣- در مورد اون فیلم تعرض به دو دختر نوشته بودم . اون فیلم خیلی وحشتناک بود اما اونهایی که خارج از ایران هستند نباید فکر کنند که صحنه‌ی عادی‌ای در خیابونهای تهران بود . من فکر میکنم اون دوتا دختر با سر و وضع نامتناسبی در محله‌ی بدی بودند و شرایطی که بوجود اومده بود خاص بود . درسته که امنیت اجتماعی توی ایران کمه اما دیگه به اون وحشتناکی هم نیست .

۴- احتیاج به چند نفر کمکی داشتیم و تعداد زیادی رزومه به دستمون رسید و از استاندارد نبودن و بی ربطی رزومه ها واقعا تعجب کردم . یک کم گشتم و این مقاله رو پیدا کردم . به نظر خوب میاد و البته یکی دیگه هم هست که به نظر خیلی خوب میاد  اما واقعیتش من ده جا گشتم بالاخره نفهمیدم که منبع اصلیشون کجاست . شما همینا رو منبع اصلی یا فرعی در نظر بگیرین !!

۵- قبلا فکر میکردم چه جوریه که ما ١٢ سال مدرسه میریم و انشا مینویسیم . هیچ وقت به ما نگارش یک نامه اداری رو یاد ندادند . حالا به این فکر افتادم که حداقل ۴ سال دانشگاه میریم (اونهای که ما رزومه گرفتیم حداقل لیسانس داشتند ) کافی بود یک با دوجلسه از اون فارسی ١ و فارسی ٢ رو بگذارند برای توضیح رزومه نویسی اما فارغ التحصیل شدیم و اینو هم یاد نگرفتیم .

 ۶-ببینم این کلمه فارغ التحصیل فارسی نداره ؟

٧- میگن هفت عدد مقدسیه . پس همینجا شما را به خدا می‌سپارم لبخند

[ ٥ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- توی جلسه رسمی نشستم و دارم در مورد کار با کارفرما حرف میزنم . یک مانتو و روسری سبز ارتشی تنمه . داره شرایط کار رو توضیح میده یک کاره وسط صحبتها میگه یک مقدار محیط اون کار خاصه مثلا شما نمیتونیند با این لباس بیاید اونجا !! فکر میکنم برای حجابمه که یک نموره شله و رنگی بودن لباسمه ، هیچی نمیگم . بعد از یک چند تا جمله میگه چه میشه کرد این آدمها به رنگ سبز حساس شدند !!!!!!! میگم مشکل رنگ لباسمه ؟ من فکر کردم رنگی بودنش مشکله ! گفت نه متاسفانه به رنگ سبز حساسند ؟ گفتم محوطه سازیشون رو چه میکنن ؟ خشکش میکنن که به جای سبز زرد باشه ؟ مسخره ها . البته این اخرین کلمه رو توی دلم گفتم .چیه تا حالا با کارفرما روبرو نشدید که مجبور باشین هر چی اون گفت رو یک جوری تائید کنین ؟ لبخند

٢- دلم برای همکارهام تنگ شده مخصوصا بعد از اون تودیع مفصلی که برام گرفتند . اون تودیع بی هیچ اغراقی تا حالا برای هیچ رئیس‌جمهوری گرفته نشده *  . اما خدائیش کدوم رئیس جمهوری رو می‌شناسید که براش یک تودیع دوستانه با اینهمه تشکر از زحمتهاش ،‌خواهش برای برگشت به سر کار با قبول بیشتر شرایط کاریش ،‌خرید کادو ، بی ریا و به صورت سورپریز گرفته باشن ؟

اما بعد از چند روز کار کردن در این شرکت جدید به این نتیجه رسیدم که همکارهای خوبی که الان دوستام محسوب میشن تنها حسن اون شرکت بود . کاملا این چند ماه کارم که نزدیک به یک سال بود رو از نظر حرفه ای تلف شده محسوب می‌کنم . تمام دانسته‌هام رو اونجا هی دوره کردم . هیچی بهم اضافه نشد .حتی از نظر مالی هم راضی کننده نبود .

  ٣- من لینک اون فیلمی که توی پست قبلی نوشتم رو ندارم آخه یوتیوب توی ایران فیلتره و ایرانیها خود فیلم رو به صورت زیپ شده برای هم میفرستند . متاسفانه حتی فیلمش رو هم ندارم که برای کسی ای میل کنم . با عرض معذرت .

۴- آخرین روز هفته اول کارم در این شرکته و با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم میکنم . امیداورم از پسش بربیام . البته نمیشه گفت مشکلات . یک کارهایی باید انجام بشه که تا حالا انجام ندادم و کسی هم دم دستم نیست که ازش بپرسم . خوشبختانه در مورد نادانیم با کسی رودربایستی ندارم و به هرکس می‌شناختم زنگ زدم و ازش سوال کردم و بعد به این نتیجه رسیدم که نصف بیشتر اون آدمهایی که بهشون زنگ زدم و خیلی با اعتماد به نفس جوابم رو دادند خودشون از من کمتر بلد بودند !! اما همین که به دیگران میگم من اینو بلد نیستم همیشه توی زندگیم خیلی به دردم خورده .

۵- آقا این لغت نامه جلسات کارشناسی رو خوندین ؟ معرکه است . هر کس یک بار توی جلسه کارشناسی شرکت کرده باشه میدونه چقدر درسته . میگذارمش اینجا ،  خیلی باحاله .

لغت نامه جلسات کارشناسی!

1.  این بستگى دارد به... یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

2.  این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

3.  نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است. یعنى: سیستم کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!

4.  کاملا انجام شده یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!

5.   ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!

6.  پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!

7.  ما پیش بینی مى کنیم... یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

8.  این موضوع مستند نشده... یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!

9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند. یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!

10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!

11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!

12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!

13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!

15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!

16.به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع... یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

19. ثابت شده که ... یعنى: من فکر می کنم که ...!

20.  این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است  **

* خب با یک کمی اغراق . بیشتر از یک کم رو اصلا زیر بارش نمی‌رم .از خود راضی

** مسلما این لحن صحبت فقط با کارفرما به کار میره و وقتی با پیمانکار صحبت میشه گفته میشه غلطه و من اصلا زیر بار این حرف نمیرم . بیچاره پیمانکارها .

پ.ن. بابا هر جا میری صدای زنگ تلفن زیمنس قدیمی از موبایل ها میاد . قبول نیست . همه زنگشون مثل زنگ منه . باید عوضش کنم . راستش دنبال آهنگ متن کارتون پت و مت هستم . آهنگ تیتراژش رو گیر آوردم اما اون حس خرابکاری رو نداره .

[ ٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- دوتا پیوند جدید اضافه کردم . یکی مداد سفید که واقعا معرکه است و من نمیدونم چرا مدتها بود نرفته بودم سراغش و حالا از کم کاری خودم اظهار شرمندگی میکنم . یادداشتهای شهربانو هم خیلی قشنگه فقط متاسفانه نمیشد پیغام بگذارم و ازش اجازه بگیرم . حالا اگه اومدند اینجا و مخالف بودند همینجا به من بگن .

2- یک نوشته خیلی قشنگ به دستم رسید که اینجا کپیش میکنم و البته یک جورهایی توضیحی در مورد فیلم اخیر تعرض به دو دختر در وسط خیابون هست که حتما همه دیدنش .

نقل قول این مطلب به منزله تائید کاملش نیست اما واقعا قشنگ و درسته .

مستراحی به وسعت یک سرزمین

 بسیار دور از هم قد کشیده ایم . هر یک بر فراز صخره ای بلند و دره   ای عمیق میان مان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد .   جدایمان کردند . از روز اول مهر .

 با پوشش های متفاوت . مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس فرم و کله ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند . من رابه مدرسه ی دخترانه و تو را پسرانه . دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند . با ردیف های دور از هم . نیمکت های خانم ها و آقایان . با درها و راهرو ها و ورودی ها و خروجی های خواهران و برادران .

 جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم . در اتوبوس با میله ها و در حرم و امامزاده با نرده ها و در دریا و ساحل با پارچه های برزنتی.

 آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز درک ناشدنی ای  برای من و من شدم عقده ی جنسی سرکوب شده ای برای تو .تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند، در تاکسی و خیابان ، از زور بیماری و عقده های جنسی خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی ات کند و نگاه حریص ات مانتو ام را بدرد .

 جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم و بعد هم با هزاران عقده ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .

  بسیار دور از هم قد کشیدیم . انقدر که دیگر نگاه مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و نگاه های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا . در محل کار ، در محافل فرهنگی و علمی و حتی جلسات سیاسی .

  و من باید تقاص همه ی این فاصله ها را بپردازم . تقاص دوری از تو و بر صخره ای دیگر قدکشیدن را . تقاص تو را ندیدن و نشناختن را . باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می شود و من تنها در خیابانم . وقتی دنبال کار می گردم . وقتی تاکسی سوار می شوم .

 اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور .

 وطن پرستان عزیز . بهتان بر نخورد . آخر سالیانی است که در همه جای دنیا فقط مستراح ها را زنانه و مردانه کرده اند.

پ.ن : مجبور شدم فونت بالا رو از حالت ایتالیک در بیارم چون اول جمله ها خونده نمیشد . برای اینکه یک فرقی داشته باشه رنگش رو عوض کردم .

پ.ن دوم : اگر کسی نویسنده این متن رو می شناسه به من بگه . خیلی قشنگ بود . یا اینکه بهش بگین من یکی از وطن پرستهای این سرزمینم اما بم برنخورد چون دلیل نمیشه به خاطر دوست داشتن این کشور بلاهایی که به سرمون آوردند رو انکار بکنیم .

[ ۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- از دیروز سر کار جدید هستم . همه چیز متفاوته . ظاهرا توی همون فیلد هست ( ببخشید فیلد رو توی فارسی چی میگن که منظور رو برسونه ؟) اما خیلی متفاوته . کارش خیلی سنگین نیست اما حتی وقتی خونه میرم هم بازم پیگیری و تلفن و اینا داره . همه چیزش متفاوته و فعلا برام نامانوسه .

2- دیشب فصل هفتم سریال بیست و چهار رو شروع کردم . دوز دیدنمون روی دوتا اپیزود در شبه که دیشب وسطهای اپیزود دوم همسر جان خوابش برد و خاموش کردیم .

3- از کسی که برای جشنواره امید فعالیت میکرد سری planeth Earth  و How it's made و سریال به سوی جنوب زبان اصلی رو خریدم . آخریش به دستم نرسیده اما من خیلی دوستش داشتم . دوتا اولیها هم بیشتر برای بچه هاست . اونها خیلی از این مستندها خوششون میاد . ما هم ترجیح میدیم به جای جونوورهای عجیب و غریب کارتونها ژاپنی اینا رو ببینن .

4- باید برم فصل هشتم سریال 24 رو بخرم چون ندارم . ظاهرا تازه داره نمایشش تموم میشه و فصل نهایی هم هست .

5- موقع امتحانهای بچه هام هست و منو دارن دق میدن با درس خوندنشون .

6- یک فولدر از هارد کامپیوترم دارم میفرستم به سرور که اگه لازمش دارن دی وی دو تهیه کنن ازش و اگه لازم ندارن پاکش کنن . اولش که گفت 187 دقیقه برای جابجایی لازمه ! الان رسیده به 73 . کسی که پشت این کامپیوتر بوده دهنش رو سرویس کرده با فایلهایی که گذاشته توش .

7- یک موسیقی فوق العاده به دستم رسیدم که رپ هست و برداشت با نمکی از نوحه ممد نبودی ببینی ... هست . من بلد نیستم بگذارمش اینجا خیلی حیفه اما خیلی معرکه است .

[ ٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب