یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- کاملا به این نتیجه رسیدم که رئیس جدیدم یک چیزیش میشه .

توی ماه رمضون ساعت کاری ما شده تا ساعت سه و ربع . دیروز من تا ساعت یک ربع به پنج شرکت بودم و کارتابلم رو خالی کردم . امروز ساعت هفت و نیم اومدم شرکت و دیدم توی کارتابلم ٣۵ تا نامه است . ای میل نه ها ،‌کارتابل .

البته اگه رئیسم یک چیزیش نشه من به زودی یک چیزیم میشه . ابله

٢- به نظر میاد درز پنجره های خونه ما باز هستند . به چشم نمیاد اما الان که پای کامپیوتر هستم تا حالا سه تا پشه رو با دست خالی کشتم و یکی دیگه هم داره دور سرم عربی می رقصه . این همزیستی غیر مسالمت آمیز رو دارین که !

3- امشب به یک مسافرت میریم . مسافرتی از روی اجبار . یک هفته ای نیستم . احتمال زیاد از اونجا هم میتونم متصل بشم به اینترنت اما خیلی قول نمیدم روی من حساب نکنین عینک

4- چقذه کار دارم .

5- چقدر قشنگه که یکی از خواننده ها میاد سر میزنه و وقتی کامنتی هم نداره یک گل  میگذاره و کلی خوشحالم میکنه. خیلی ممنونم باد صبای عزیز .

6- عزت همگی زیاد .

 

[ ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- خیلی بده که به عنوان یک مادر از اینکه از تنهایی لذت میبرم احساس شرمندگی میکنم . فکر میکنم باید از سر کار بیام خونه و در خدمت بچه هام باشم .فکر میکنم به اندازه کافی در طول روز ازشون دور بودم دیگه حق ندارم برای خودم کاری بکنم . بدی این طرز تفکر اینه که وقتی ازشون دورم احساس عذاب وجدان میکنم و وقتی زیاد پهلوشون باشم احساس خفگی .خجالت

٢- ماه رمضون در اداره /شرکت / محل تحصیل شما چگونه گذشت ؟ ما سر ظهر نهار خوری شرکتمون باز بود و غذای سرد میشد خورد. باز هم کاچی به از هیچی .

٣- آخ امروز انقدر کار داشتم که نگو . رئیسم هم گیر سه پیچ داده بود به یک کار خیلی معمولی و تا تمام تاریخچه و جد و آباء ش رو در نیاوردم ولم نکرد . کلی استرس کشیدم که چرا نمیگذاره به بقیه کارهام برسم . دو سه ساعت آخر روز رو رفت جلسه و من یک نفسی کشیدم و یک کم کارم رو سبک کردم .

۴- من دارم به یکی از طرفداران جدی و سر سخت برنامه پا*را*زیت تبدیل میشم . خیلی باحاله خدائیش . هر دفعه میبینم کلی میخندم . این دو نفر مجری و تهیه کننده‌اش خیلی با نمکند .

۵- فیلم و سریال تعطیل شده . مجبوریم یک مقدار درس بخونیم . خیلی داره سخت میگذره . همیشه عقیده داشتم سخت ترین کار دنیا درس خوندنه . با اینکه سالهاست درس نخوندم اما هنوز هم همین عقیده رو دارم .

سایه عالی مستدام

 

[ ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

همه جا میشه صحبت در مورد فارسی وان رو شنید . در مورد شخصیتهای سریالها ش . نگرانی برای ویکتوریا ،‌ خانمهایی که با شنیدن اسم سالوادور آب از لب و لوچه‌شون سرازیر میشه .این شبکه  از اون چیزهایی بوده یک حتی یکبار به خودم زحمت ندادم بگردم ببینم داریم یا نه . حتما داریم چون ساختمون ما سه تا دیش مشترک گذاشته و سه تا ماهواره رو میگیره . پس حتما هست . اما نمیدونم علاقه ای نداشتم ببینمش یا اینکه ترسیدم آلوده‌اش بشم .

دیروز داشتم یک مجله می خوندم . یک قسمتش اختصاص پیدا کرده بود به نقدهای مرتبط با فارسی وان.

خب طبق معمول همه بد گفته بودند و اه اه پیف پیف چه شبکه بدی و داره گند میزنه به فرهنگمون و حالمون ازش بهم می‌خوره و غیره . اما یک نقد نوشته بود که خیلی متفاوت بود . نوشته بود که چه جوریه وقتی که تلویزیونمون چپ و راست فیلم و سریال نشون میده که توش مردها زن دوم و سوم می‌گیرن فرهنگمون به هم نمیخوره اما وقتی ویکتوریا میفهمه که شوهرش معشوقه داره و میره روی پای خودش می‌ایسته و بعد هم برای خودش یک جفت جور میکنه فرهنگمون به هم میخوره .

بابا دمت گرم با این نقدت .من که ندیدم اما اگه واقعا اینطوریه که خب دم ویکتوریا هم گرم .

[ ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- آخر هفته ای مادرم زنگ زد که دعوتمون کنه برای نهار گفتم نه خیلی کار دارم و در ضمن میخوام یک مقدار استراحت هم کنم . نشون به اون نشون که برای پنجشنبه نهار مهمون داشتم ،‌ عصر مهمون داشتم ، شب یکی از دوستای بچه‌ها اومد و شب هم موند . فکر کنم دفعه بعد که دعوتم کردند با سر برم !!

٢- کارم داره روی روال میفته . استرسم کمتر شده . بد نیست . خدا رو شکر

٣-  بابا این مدادسفید یک توضیحی داد و غیب شد اما این پیپ خسته هیچی نگفت و غیب شد . انصافه ؟

۴- با توجه به اینکه مشکلات موبایلیم کلا حل شد رفت پی کارش میشه مشکلات هندی کمی من رو هم حل کنید . خدا یک در دنیا و صد در آخر بهتون عوض بده .

۵- عزت همگی زیاد .

[ ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- خانمی که از بچه ها نگهداری می‌کنه یک روز دیر اومد خونه . بچه ها از کلاس ورزش میومدند و احتمالا پشت در میموندند . خدا رو شکر همسر گرامی عقلش بیشتر از من بود و یک کلید به بچه ها داده بود و اونها رفتند تو . خلاصه یک کم قاطی پاتی شد من هم یکی دوبار زنگ زدم خونه پسرم برداشت و گفت هنوز تنهاییم  چند بار زنگ زدم به موبایل این خانم بر نداشت دوباره بعد از مدتی زنگ زدم خونه اشغال بود دیگه کیفم رو برداشتم و با توپ پر رفتم سمت خونه . وسط راه زنگ زد که رسیدم . من هم گفتم چه فایده هی زنگ میزنم برنمیدارین من هم دارم میام خونه فهمید که عصبانیم . رسیدم خونه دیدم دختر دبیرستانیش رو با خودش آورده (قبلا به من گفته بود که شاید مجبور بشه امروز بیاره و من هم گفتم هر وقت دلش خواست میتونه بیارتش) بهش نتوپیدم که جلوی دخترش کوچیک نشه . عصبانیتم رو کنترل کردم و اونهم بقیه کارهاش رو انجام داد و رفت . با خودم گفتم فردا حسابش رو میرسم . صبح دیدم بازهم با دخترش اومد . دیگه قضیه لوث شد ! حتما فهمید احترامش رو جلوی دخترش نگه داشتم بازهم آوردش که پشتش قایم بشه !!

٢-شرکت قبلی که بودم برای هر چیزی باید صد تا زنگ میزدی تا میفهمیدی مسوول مربوطه اش کیه . بعد صد تا زنگ میزدی تا طرف رو پیدا میکردی بعد هم تازه احتمال داشت اطلاعات غلط بهت بده . مثلا سال گذشته همین موقع بود که اونجا بودم اطلاعیه دادن که کارنامه بچه هاتون رو بیارین تا بهشون جایزه بدیم . زنگ زدم گفتم به من تعلق میگیره ؟ کسی که پای تلفن بود گفت نه چون توی دوره آزمایشی هستی . یکی دوماه بعدش جشن گرفتند و یکی از قسمتهاش دادن این جایزه ها بود. رئیسم گفت میای ؟ گفتم نه آخه به بچه های من علیرغم معدل خوبشون جایزه نمیدن و اونها حتما ناراحت میشن پس تصمیم گرفتیم نیایم . گفت کی گفته بهت تعلق نمیگیره ؟ ماجرا رو گفتم خودش زنگ زد به مسوول مربوطه و طرف گفت به ایشون تعلق میگرفته اما حالا دیگه دیر شده !!! حالا توی این شرکت اعلامیه در همین مورد دیدم اما روم نشد به کسی زنگ بزنم گفتم بگذار یک چند روز بگذره تا تماس بگیرم . بعد از دو روز خودشون بهم زنگ زدند که چرا کارنامه رو نمیاری ؟ اون رو بردم اما واقعا در مورد بقیه مسائل رفاهی دیگه روم نمیشه برم درخواست کنم احساس میکنم اگه بهم تعلق بگیره خودشون میان دنبالم . جل الخالق.

٣- از همین شرکت قبل از اینکه بیام سر کار زنگ زده بودن به مدیر قبلیم که نظرت راجع به این خانم چیه . اون هم گفته بود خیلی خوبه و ما مشکلی نداشتیم اما ایشون یک مدت خارج بوده و فکر میکنه همه چیز باید خیلی منظم باشه !!!! حالا نمیدونه توی همین ایران خودمون از این شرکت به اون شرکت تفاوت از زمین تا آسمان است .

۴-در همین مورد بالایی باید بگم که توی شرکت قبلی حکمم دوماه بعد از شروع کارم حاضر شد ،‌ این شرکت صبح که کارم رو شروع کردم قبل از ظهر حکمم رو برای امضا آوردند . از روز اول منو شوکه کردند !

[ ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- هفته پیش یک درد با درمان گرفتم . مثل مسمومیت بود و حسابی نای بدنم رو برد . آخرش هم نفهمیدم که مسمویت بود یا ویروسی چیزی چون حاضر نشدم برم دکتر . اما نمیدونین چی بود .

٢- دیشب همستر دخترم مرد و مراسم عزاداری مفصلی براش راه افتاد . خیلی دلم برای دخترم سوخت . از هم بدتر این که همسترش رو قبلا خیلی بغل میکرد و فشارش میداد و ما میگفتیم نکن این کارو ،‌ میمیره و دیشب هی میگفت من کشتمش . انقدر که بغلش کردم و فشارش دادم . من قاتلم !!! خیلی صحنه بدی بود . دلمون خیلی سوخت براش .

٣- آقا یک گوشی موبایل خوب اما ارزون سراغ ندارین ؟ من هم زورم میاد پول زیاد بدم هم اینکه گوشیم خیلی بی امکانات و زاغارته .

۴- من دلم میخواد یکی دو روز فقط بخوابم . دوستم رفته بود یک کروز اگه اشتباه نکنم روی دریای سیاه . میگفت این اروپاییها فقط از صبح آفتاب میگرفتند و بعد میرفتند توی آب و بعد دوباره آفتاب میگرفتند اما ما و خانواده ای که باهاشون بودم اصلا بلد نبودیم بگیریم بشینیم . مثل اینکه مسافرت برای ما هم بدو بدو است . نه کارمون مثل اونهاست نه تفریح و استراحتمون مثل اونهاست .

[ ٦ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- اومدم سوار تاکسی بشم بی خود و بی جهت بهم گفت حاج خانم . بهش گفتم من حاج خانم نیستم . گفت ایشالا بشی گفتم ایشالا ولی الان نیستم بهم نگین . گفت چه اشکالی داره ؟‌گفتم مثلا اگه کسی به شما بیخود و بی جهت بگه آقای دکتر بهت برنمیخوره که داره دستت میندازه‌ ؟ خب وقتی نیستم نباید بگی دیگه . چیزی نگفت .

این رسم مزخرفیه . وقتی میشه به هم بگیم خانم یا آقا لزوم گفتن یک عنوان بی ربط و بی پایه چیه ؟ سعی کنیم این رسم مسخره  رو برداریم نه اینکه بهش پر و بال بدیم . حداقل توی نسل ما که بیشتریها تحصیل کرده هستند و بالاخره ادعای روشنفکری هم داریم .

٢- نهار با دوستم رفتم بیرون . کلی بهم خوش گذشت . دوست قدیمی ای که یک مدت با هم کلاس کنکور میرفتیم . بعد کلاس تموم شد و هر کس رفت دنبال کار خودش . بعد من توی دوران دانشجویی که توی یک شرکت کار میکردم اون هم اتفاقی اومد برای کار آموزی ، جالب بود ، یک مدتی با هم بودیم و بعد رفت و باز کاری به هم نداشتیم ، بعد که من درسم تموم شد رفتم توی یک شرکتی برای کار و دیدم که اون هم اونجاست و به هم گفتیم بابا ما که بیخ ریش هم هستیم بیا بریم و بیایم و همون شد الان بیشتر از ده ساله که با هم ارتباط داریم . حتی وقتی که خیلی از هم دور بودیم .

٣- چرا دوستیهای زمان دانشجویی و مدرسه عمیق تر از دوستیهای الان هستند ؟ جدن دوستی هر چی قدیمی میشه بهتر میشه ها .

۴- بالاخره شروع کردیم به فیلم دیدن . فیلم love actually  رو برای بار دوم دیدم و خیلی خوشم اومد .  فیلم دشمن مردم با بازی جانی دپ عزیز رو دارم میبینم اما وسطش خوابم برد و بقیه اش رو گذاشتم برای امشب . یکی دیگه هم دیدیم اما اصلا اسمش یادم نمیاد .

 

[ ٤ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

با جمعی از دوستان رفته بودیم بیرون . رسیدیم به یک جای خوش آب و هوا از ماشین پیاده شدیم و داشتیم دور و بر رو نگاه میکردیم که یک آقای دکتری از دوستان شروع کردند به جمع کردن هر چی آشغال از روی زمین بود و یک جا جمعشون کردن و آتیشش زدن . من با تعجب نگاه کردم دیدم ، کیسه و بطری پلاستیکی ،‌ دستمال کاغذی ، قوطی نوشابه و هرچی پیدا کرد رو ریخت توی این آتیش ،‌هوا هم سرد نبود که آتیش لازم باشه . بهش گفتم چی کار میکنی ؟ گفت من هر جا میرم طبیعت اونجا رو تمیز تر از قبل تحویل میدم . هرچی آشغال گیر میارم آتیش میزنم و اونجا رو تمیز میکنم . گفتم آخه این پلاستیکها چی ؟ گفت اونها هم میسوزه نگران نباش . دیدیم بعله ، پلاستیکها سوخت و نه بوی بدی داشت و نه دود خاصی ،‌ قوطی ها نوشابه هم جمع شدند و احتمالا بعدا پروسه زنگ زدنشون و برگشت به طبیعتشون راحت تر انجام میشه ،‌ بقیه آشغالها هم که تبدیل به خاکستر شدند .

دوتا مورد داشت این قضیه : اول اینکه یک آدم اینقدر مسؤوله که هر جا میره شروع میکنه به آشغال جمع کردن که اونجا رو تمیز کنه . این درصورتیه که یک عده آدم این آشغالها رو ریختند و رفتند و به روی خودشون هم نیاوردند که آشغالهاشون رو با خودشون ببرن .

دومین مساله که برام جالب بود این بود که معمولا هر چی دکتر دیده بودیم به شدت خودشون رو نژاد برتر میدیدن و حاظر نبودن خم بشن خاک کفششون رو بتکونن ،‌حالا یک آقای دکتر که با رتبه (حدودا) ١۵ در کنکور سراسری قبول شده و فوق تخصص هم گرفته توی طبیعت خم میشه و آشغال جمع میکنه . واقعا کارش قابل تقدیره .

[ ۳ امرداد ۱۳۸٩ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب