یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- رئیس برگشت و منو انداخت توی هول و ولا . راندمان کارم اومده پائین و دست و پام رو گم کردم . نمیشد یک کم بیشتر بمونه و ما رو راحت بگذاره !!!

2- فردا ظهر مهمونی دعوت دارم . از مهمونی هایی که معمولا نمیرم : زنونه !!! راستش اصلا خوشم نمیاد از این تیپ مهمونی ها  اما این یکی رو میرم نباید بد باشه . راستش رو بخواهین خودم هم به زنونگیش دامن زدم و از دعوت یکی که تاروت میبینه (تاروت چه همون فال ورقه ؟ من تا حالا ندیدم ) استقبال کردم . خیلی دلم یک فالی چیزی میخواست . چیه تا حالا آدم سطحی ندیدین ؟ خب بابا برای تفریح که خوبه .

3- دلم میخواد 7-8 کیلو وزن کم کنم . برم لک های صورتم رو هم با لیزر ببرم . مدتیه که با انواع کرمها به دستور دکتر پوست سعی کردم پوستم رو یک کم صاف و بدون لک کنم اما نشده آخرین راه حل دکتره لیزر بوده که هنوز دنبالش نرفتم .

4- دوتا نهار باید بدم . یکی به همکارهای جدید بابت حقوق اولم که گفتم شما جا و زمانش رو مشخص کنین بقیه اش با من . یکی هم به یک گروه از نیمه همکارهای قدیمم که احساس میکنم یک نهار بهشون بدهکارم و دلم هم میخواد به یک بهانه ای ببینمشون . فکر کنم خیلی پیاده بشم اما ارزشش رو داره .

5- از پست جعبه ام به دو دلیل خیلی خوشم اومد . یکی اینکه نسبتا خوب احساسم رو توضیح دادم و دوم اینکه لاله جون نوشت که اون هم این حس رو داره . وقتی یک نفر که قبولش داری میگه کاری رو میکنه که خودت میکنی احساس خوبی به آدم دست میده .

۶-قربون همگی

[ ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

جعبه !! این هم شد عنوان پست !!!!

اما واقعا از وقتی یادمه عاشق جعبه بودم . هر جور جعبه ای البته یک مدتی به جامدادی هم خیلی علاقه بند بودم اما خب حالا از اون افتادم . وقتی دانشجو بودم برای کادوی تولد بهترین دوستم همیشه یک جعبه خوشگل درست میکردم . آخه اون وقت از این جعبه های هدیه نبود . خدائیش هم خیلی سلیقه توش بکار میبردم . برادر دوستم بهش گفته بود این دوست تو متخصص جعبه است .

هنوز عاشق جعبه ام . شکلات و چیزیهای دیگه رو از روی جعبه شون انتخاب میکنم و میخرم . از جعبه با قاعده دایره و بیضی و غیره هم اصلا خوشم نمیاد . جعبه باید مربع یا مستطیل باشه تا جا رو هدر نده . مثلا بستنی میهن نمیخرم و چوپان میخرم چون میهن قاعده قوطیش بیضی هست و چوپان مستطیل . بعد 4 تا از قوطی های بستنی چوپان رو گذاشتم توی قفسه داروهامون و روی هر کدوم نوشتم مثلا کرم ، قرص ، وسایل پانسمان و ... مرتب و منظم .

جعبه های چایی که میخریم مقوایی هستند اما خب یک اندازه و یک شکلند . اونها رو گذاشتم توی قفسه خرت و پرتها . یکی برای قفل های چمدونها یکی برای وسایل سفری (مثل سوزن و نخ سفری ، بسته گوش پاک کن کوچیک ، خمیر دندون کوچیک ... )

شما ها فکر میکنید من از جعبه دستمال کاغذی میگذرم ؟ نه خیر دستمال کاغذی ها که تموم میشه میگذارم توی قفسه خرت و پرتها . هر چند وقت یک بار میام یک کشویی از خودم یا بچه ها یک کشوی عمومی رو مرتب کنم میبینم باید یک نظمی بهش بدم . میرم چهار پنج تا از این جعبه دستمال کاغذی ها رو میارم . گوشه هاش یکی یک برش قطری میدم و لبه هاش رو تا میکنم به طرف داخل . بعد یک چند تا منگنه به این لبه های تا شده میزنم به قول اونطرف آبی ها ... تا دا ... چند تا جعبه درست شد که میشه باهاشون کلی نظم به هر کشویی داد .

پس چی فکر کردین ، حالا ما که آیکیا نداریم باید بشینیم غصه بخوریم ؟ نه خیر اصلا تمام محدودیت ها خلاقیت میاره .عینک

پی نوشت : از دیشب شروع کردیم به دیدن سریال Desperate  Housewives  فکر نمیکردم خیلی خوشم بیاد اما اومد . دیشب سه تا اپیزودش رو دیدیم .

 

 

[ ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

١- دیروز بعد از کارم باید سر یک ساعتی یک جایی می‌بودم . یک مقدار فاصله بین کارم و قرارم بود . یک کتاب هم احتیاج داشتم بنابراین رفتم یک سری به یک کتاب فروشی نسبتا بزرگ زدم . با خودم قرار گذاشتم که به جز کتابی که لازم دارم هیچی نخرم و وقتی با ۴ تا کتاب و یک پاک کن اومدم بیرون احساس کردم چقدر میتونم خودمو کنترل کنم چون اگه مثلا ده سال پیش بود احتمالا تمام پول کیفم رو خرج میکردم و یک چیز هم بدهکار میشدم و میومدم بیرون .

٢- توی کتابفروشی خیلی گشتم چون باید وقت هم میگذروندم . احساس کردم چقدر تشنه دونستن تاریخم . چقدر دلم میخواد بدونم توی انقلاب مشروطیت چی گذشت . ملی شدن صنعت نفت واقعا چطور بود ؟ و البته خیلی از رویدادهای معاصر که معلومه منظورم چیه . دلم رمان تاریخی میخواد . رمانی مثل " سهم من " که در عین حال که داستان قشنگ و روونی داره یک برحه تاریخی مهم رو تعریف کنه .

٣- سال تحصیلی داره شروع میشه و ماه رمضون هم تموم میشه . با اینکه محل کارم خیلی به خونه نزدیکه(یک کورس تاکسی ) اما بازم هول ترافیک افتضاح برم داشته . اگه از تهران ترافیک و آلودگیش رو برداریم شهر بسیار قشنگ و خوبیه اما متاسفانه نه تنها نمیشه این دوتا رو برداشت که روز به روز هم بیشتر میشه .

۴-این همکارهای جدید من اند مثبتی هستند . اعلام کردند شنبه تعطیله . اینها گفتند نه اگه دولت اعلام کرده شامل ما نمیشه . از شرکتهای تابعه ما زنگ زدند با توپ پر که به ما گفتند باید بیاین شما چی ؟ گفتم اینا خیلی آروم و بدون هیچ تنشی به هم گفتند که خب ما که باید شنبه بیایم . گفتند شما چقدر مثبتید !!! گفتم البته یک مقدار درکشون میکنم چون خیلی از چیزها توی این شرکت روی حساب و کتاب هست و حق کارمندها رو میدند دیگه روی ساعت کار کل کل نمیکنند . الان که ساعت کار سه و ربع هست من معمولا ساعت ۵ پا میشم در حالی که هنوز نصف همکارها همینطور نشستند و دارند کار میکنند . یکی از دلایلش رو توی همین ماموریت عسلویه فهمیدم . حق ماموریت و اضافه کاریم بین ۴ تا ۵ برابر ماموریت مشابه در شرکت قبلی بود . که رقم کمی نیست .

۵-یک عیب داره این شرکت که روز اولی که واردش شدم خیلی توی ذوقم زد . ساختمون قدیمی ،‌ تراکم زیاد کارمند در مساحت و لوازم اداری و میز و صندلی های خیلی قدیمی . دارند یک کمیته ای تشکیل میدن که ببیند برای ارتقا کیفی چکار میتونند بکند . من رو هم توی کمیته گذاشتند . من میخوام حتما قانعشون کنم که ساختمون رو عوض کنند و حتی المقدور بیان نزدیک خونه ما یک ساختمون بگیرند چشمکچه اشکالی داره ؟من اگه راحت باشم راندمان کارم میره بالا و به نفع اونها هم هست ! خنده

۶- در مورد آیتم شماره ٢ پیشنهادهای سازنده را پذیرا هستیم

٧- قربون شما

[ ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

-          ماموریت رفته بودم . به کجا ؟ عسلویه .  

چشمتون روز بد نبینه از گرما که خیس عرق شده بودیم . چشمتون بد نبینه از آلودگی هوا که چشمهام رو میسوزوند و فهمیدیم از تهران بدتر هم توی دنیا هست .

-          برگشتنه تعداد بسیار زیادی آخ.و ند توی هواپیمامون بودند . به قول همکارم ،‌مگه اینجا اتوبوس قم تهرانه که اینقدر از اینها هست ؟ از کیفهای دستشون فهمیدیم که برای شرکت در سمیناری به دانشگاه خلیج فارس رفته بودند و شاید از اونجا برای بازدیدی چیزی به عسلویه و بعد با هواپیما باید برمیگشتند تهران . نکته جالب این بود که تمامیشون با زن و بچه برای شرکت در سمینار بودند . خوشم میاد از پول این ملت که برای چی باید خرج بشه .

-          رئیسم رفته مسافرت و همه با آرامش دارند به کارشون میرسند . کاملا معلومه که همه آرامش دارند و با راندمان خوبی به کارشون مشغولند . انقدر که این آدم وسط کار هی حواس ادم رو پرت میکرد و هی دل و روده هر موضوع رو میکشد بیرون ،‌حالا راحت شدیم . امیدوارم تا برمیگرده حسابی کارهام روی روال بیفته.

-          هنوز معلوم نشده که تعطیلی روز عید فطر میشه سه روز یا نه ؟ ببینم وقتی ما باید مکتب ایران رو به جای مکتب اسلام بشناسیم ... اونوقت شهادت امام جعفر صادق باید تعطیل باشه اما روز ملی شدن صنعت نفت نباید تعطیل باشه ؟ آدم چی بگه ؟ یا مثلا اربعین چرا تعطیله ؟ مثلا آدم وقتی خدای نکرده پدرش میمیره یک ختم و هفت و چهلم میگیره و بعدش هر سال سال میگیره اما دیگه سالگرد ختم و هفت و چهلم که نمیگیره . یک بار تاسوعا تعطیله که هنوز خبری نشده فرداش قراره یک اتفاقی بیفته . یک بار عاشورا که خب یک چیزی یک بار هم اربعین . بابا جلوی منو نگیرین بگذارین من یک کاره ای بشم توی این مملکت اینا رو درست کنم .

 

[ ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

خانم "ن" رو خیلی وقت نیست می‌شناسم . خیلی شاد و بگو بخنده . همیشه خونه اش پر مهمونه . مثلا خواهر شوهرش میاد و ٣ ماه میمونه . یا اون یکی خواهر شوهرش که تازه به اون کشور مهاجرت کرده بود ٧-٨ ماه خونه شون موند . بعد که کم کم باهاش بیشتر آشنا شدم فهمیدم یک افسردگی شدید داره . خیلی با کارهای شوهرش مشکل داره . بهش گفتم بره دکتر و رفت . داره دارو میخوره با دوز نسبتا بالا . ببینیش باور نمیکنی این ادم افسردگی داره .

خانم "ش" رو بعد از سالها دیدم . توی این مدت ازدواج کرده بود . چه ازدواج خوبی . نه به این خاطر که شرایط مالی همسر و خانوداه اش هفت هشت سر و گردن از خودشون بهتر بود بلکه خیلی خانواده فهمیده و تحصیلکرده و خوبی هستند . یک بچه خوشگل و گل داره . خیلی شاد و شلوغه . با هم که هستیم میگیم و میخندیم و خیلی خوش میگذره . یک روز قرار بود بیان دنبال پسرشون که خونه ما بود . یک نیم ساعت مونده بود تا بیان . بچه ها داشتن سر به سر هم میگذاشتن و فکر کردم الانه که دعواشون بشه . گفتم تا مامانه بیاد بریم بیرون یک دور بزنیم و برگردیم . از خونه که اومدیم بیرون دیدم خانم "ش" و همسرش مثل اینکه زود رسیدند و همون دم در پارک کردند و دارند با هم حرف میزنند . رفتم جلو دیدم صورتش خیسه و چشمهاش قرمز . داشت گریه میکرد ،‌شدید . اولش به روی خودم نیاوردم اما دلم طاقت نیاورد رفتم بغلش کردم و گفتم نبینم گریه میکنی . گفت بهت زنگ میزنم یعنی که بعد برات توضیح میدم . گفتم خودتو توی دردسر ننداز ، راحت باش . یعنی لزومی نداره به من توضیح بدی و دیگه هم در موردش حرفی نزدیم . آدم باورش نمیشه که این آدم همون آدمه .

خانم "م" شرایط متوسطی داره . همسر خیلی خوبی داره و بچه خوبی . شلوغ جمع هست و کلی توی هر جمعی بره جوک میگه و شلوغ میکنه . میدونم از افسردگی شدیدی رنج میبره و بعد از ٨ سال که داره دارو مصرف میکنه جرات این که داروش رو قطع یا کم کنه نداره .

هیچ کس از دل آدمها خبر نداره .

[ ٩ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- یک کم دارم میفتم روی روال . این مسافره کاملا روالم رو عوض کرده بود .

2- دیروز عصر (ساعت 5 ) از شرکت رفتم بیرون . از دم یک سوپر رد شدم دیدم یک خانم ازش اومد بیرون در حالی که یکی از این کلاب ساندویچها خریده بود . با خودم گفتم خب لابد میره جایی میخوره که کسی نبینه . یک کم اومدم جلوتر توی یک فضای سبز کوچیک که خیلی هم جای کم رفت و آمدی نبود دیدم یک پیرمرد نشسته و یک ظرف ماست جلوشه و یک تکه نون . نون رو میزنه توی ماست و میخوره (خدائیش خودم هم خیلی هوس کردم ) گفتم بابا این هم بیچاره پیره و خب دیگه بیخیال ماه رمضون شده . دو قدم اونطرف تر دیدم یک پسر جوون نشسته توی چمن و داره یک ساندویچ گنده میخوره !!! چه خبره ؟

3- اما اصولا این قانون اینکه جلوی روزه دار چیز نخورین خیلی مسخره است . روزه دار کسی هست که میتونه اما نمیخواد بخوره . ما هر روز توی خیابون چیز میخوریم جلوی کسانی که شاید میخوان اما نمیتونن چیز بخورن . این دومی که بدتره .

4- من اگه یک کاره ای توی این مملکت بشم اول چادر رو ممنوع میکنم و بعد هم این قضیه تظاهر به روزه خواری رو برمیدارم . عملا ما همه مون داریم تظاهر به روزه داری میکنیم !!! مسخره ها

5-کم کم دارم میفهمم که چرا من توی این مملکت یک کاره ای نشدم لبخند

[ ٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- ببخشید که عنوان خارجکیه اما خدائیش خونه خیلی خوبه .

٢- دیشب رسیدیم . بچه ها رو دیدیم و ظاهرا بسیار بهشون خوش گذشته بود . سوغاتیهاشون رو گرفتند و کلی ذوق کردند .

٣- کلی خوابیدیم ،‌کلی خونه رو جمع و جور کردیم اما هنوز هم اوضاع خونه ریخت و پاشیده است . جواب امتحان رو گرفتیم که قبول شدیم اوه و خلاصه از فردا کار شروع میشه و غیره و ذلک .

۴- الان اومدم سر کار . ١۵٠ تا ای میل توی میل باکس شرکتم بود که دو روزش هم نرسیده بود به علت اینکه دیگه جا نداشت !!! ١٢٧ هم نامه توی کارتابلم . مطمئنم نصفش هم به من مربوط نمیشه اما متایفانه رئیسمون عشق اینو داره که هر چیزی رو به همه رونوشت بزنه .بنابراین تا ظهر بنده میگذره به پاک کردن نامه هایی که به من مربوط نمیشه !!!

۵- برم سراغ پاک کردن

 

 

[ ٥ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

هنوز برنگشتیم . همینجوریش از دوری بچه هام داشت دلم میترکید که دو روز هم تمدیدش کردیم! البته به نظر میاد خوبن و همینکه بهشون گفتیم سفارشاتشون رو براشون خریدیم خوشحال شدند . ما رو میخوان چکار؟

هوا خوبه و به شدت بدو بدو کردیم تا دیروز ظهر و دیروز دیگه یک نفسی کشیدیم و حسابی خوابیدیم . قردا هم برمیگردیم و روز از نو روزی از نو .

قربون همگی

[ ٢ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب