یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

اگه یک روزی روزگاری بازنشته شدم ، وقتم زیاد بود ، خیلی به پول نیاز نداشتم ... چه میکنم ؟

١- ممکنه برم عضو شورایاری محله بشم و هر کاری از دستم برمیاد برای محله مون بکنم .

٢- ممکنه برم دنبال خیاطی و چیزی که یک عمر آرزو داشتم یاد بگیرم و حتی با وجود طرح کاد بیخود نسل ما یاد نگرفتم ،‌ یاد بگیرم .

٣- ممکنه برم ناخونهام رو برای اولین بار در عمرم مانیکور کنم تا ببینم چه حسی داره .

۴- ممکنه برم توی یک NGO یا یک چیزی شبیه این عضو بشم تا یک کار عام المنفعه بکنم .

5-ممکنه اولش مقدار بسیار زیادی بخوابم و مقدار بسیار زیادی حموم برم . کارهایی که الان خیلی وقتش رو ندارم .

6- ممکنه تمام خونه رو بریزم بیرون و مرتب و تمیز کنم .

7-ممکنه بشینم نوه داری کنم !!! البته گفته باشم که این احتمال خیلی کمه .

8-ممکنه با همسری بریم کلی مسافرت .

9-ممکنه بشینم هزار تا فیلم ببینم .

10- ...

 

[ ٢٥ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1-      برای اولین بار در تاریخ این شرکت مقدار مانده مرخصی من مثبت شد . هوراااااااااااااااااا

2-      دیشب پارازیت رو ندیدیم . حیف . حتما یکشنبه میبینیم .

3-      چندیدن روزه که از درد دندون دارم به خودم میپیچم . دندونپزشک هم رفتم فقط ویزیت کرد و وقت پر کردن برای امروز داد که باید برم . خدا کنه مشکل همین یک جلسه حل بشه که من حوصله بیشتر رفتن ندارم .

4-      چکار میکنید با ترافیک تهران ؟ واقعا که تهران در این 6 ماهه دوم سال غیر قابل سکونته .

5-      دیشب جای همگی خای رفتیم استوانه کوروش رو دیدیم . اولین تعجبم از قیمت بلیط موزه بود که 1000 تومن بود و به نظرم بسیار کم میومد . البته نه به تناسب درآمد ایرانی ها ، به تناسب بلیط موزه های بقیه ممالک . موضوع بعدی دیدن استوانه بود که بسیار مفتخر شدم از گذشته مون و وجود این همه فرهنگ در اون سالهایی که مثلا توی مصر برده ها زیر دست و پا کشته میشدند و کوروش این قدر برای مردم حق و حقوق قایل بود . و بعدش بسیار شرمنده شدم از حالمون که بهتره ازش حرفی زده نشه .

6-      به توصیه باد صبای گرامی کتاب " ما چگونه ما شدیم " رو خریدم و دارم میخونم . تا حالا نشده بود بالای 50 صفحه از یک کتاب رو بخونم و بعد برسم به اول فصل اول . اما تا همین الان از کتاب بسیار خوشم اومد . نقطه نظرش با تمام چیزهایی که تا حالا مطالعه کرده بودم متفاوت بود .

7-      عزت همگی مزید !!!!

[ ٢٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- مهمونی دعوت شدم . خونه یکی از دوستای قدیمی . دوستایی که به دلیلی با هم دوست شده بودیم و بعد من ازشون بریدم . یک اتفاق بینمون افتاد و مسببش بجای اینکه از همه عذرخواهی کنه گفت این قانون این جمع هست . من هم گفتم وقتی این جمع رو درست میکردیم بهمون نگفتی این قانون وجود داره و من نیستم . خداحافظی کردم و رفتم . با اعضای اون گروه تک و توک و گاه گداری تماس داشتم ، اما دیگه هیچوقت به اون جمع برنگشتم . حالا یکی از همون اعضایی که گاهی باهاش تماس داشتم داشت از ایران میرفت و مهمونی گرفته بود و رفتم و خیلیهاشون رو دیدم .

هیچ نمیدونم جزو آدمها ناشکر حساب میشم یا نه اما از شرایطم راضی نیستم . همیشه خودمو از زندگی عقب میدونم . خیلی چیزها میخواستم که نشدم و ندارم اما بعد از چند سال که این دوستان رو دیدم فهمیدم اوضاعم خیلی هم بد نیست . یکی رو دیدم که خیلی چاق شده بود ر‌تقریبا وحشتناک چاق و بعد دیدم که با خوشحالی داره میگه من بیشتر از ده کیلو وزن کم کردم !!! اون یکی که شاید ١۵ کیلو وزن کم کرده بود بعد از فوت برادرش دوباره همه رو برگشته بود سر جاش . سومی برگشته بود ایران برای اینکه همسرش رو در سفر به ایران گرفته بودند و الان توی زندان بود . خودش مریضی نادری گرفته بود و قادر به کار سخت نبود . روم نشد بپرسم الان از کجا خرج زندگیتون رو میارین . سراغ یکی دیگه رو گرفتم گفتند که اون خانواده از ترس به خارج رفتند تا دستگیر نشوند  . اونروز برای من با شوک بسیار زیادی تموم شد و آخرش نمیدونستم از شرایط دوستانم باید غمگین باشم یا از داشتن اینهمه نعمت که یکیش سلامت نسبی خودم و خانواده ام هست ، خوشحال.

٢- میدونم حداقل باید شاکر باشم اما شاد نیستم . خرید کردن و آرایشگاه رفتن که برای عده بسیار زیادی از خانمها تفریح و انرژی گرفتنه برای من همیشه در دقیقه نود که دیگه کارم بدونش راه نمیفته انجام میشه .  دندونم چند وقته درد میکنه . دیشب بلاخره رفتم پیش دندونپزشکم و گفت باید پر بشه و برای هفته دیگه وقت داد . یک جورهایی از اینکه وقتی رو برای خودم صرف کنم احساس عذاب وجدان دارم . انگار همیشه باید در خدمت خانواده ام باشم . خیلی بده .

٣- دلم یک روز صبح میخواد که تا لنگ ظهر بخوابم اما حتی جمعه ها هم هفت و نیم و یا هشت پا میشم . دلم میخواد یک روز توی خونه تنها باشم . هر کاری دلم خواست بکنم . حتی دریغ از اینکه یک روز برای خودم مرخصی بگیرم . با توجه به مسافرتی که اوایا شهریور رفتیم و مسافرت دیگه ای که به زودی باید بریم به مرخصی هام نیاز دارم .

۴-راستی یک لیوان قهوه هم میخوام . نه از این نسکافه هایی که نه مزه قهوه میده و نه برق از سرت میپرونه ... یک لیوان قهوه فرانسه مشتی با شیر و شکر که بخوری و احساس کنی شدی موتور جت . خسیسی هم بددردیه که نمیرم یک کافی میکر بگیرم .

۵-ترافیک هم بددردیه ها .

۶- یک غلطی کردم زنگ زدم به ١٣٧ که آقا این جوب کوچه مون گرفته بیاین ببینین . چه میدونستم که نصفه شبی یک مشت آدم میریزن زیر اتاق خواب ما و در مورد نحوه باز کردن جوب با هم بحث میکنن و بعد یک پمپ همون زیر روشن میکنن که خونه مون رو پر دود میکنه .

٧-خوابم میاد . شب به خیر 

[ ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دیروز توی بارون بیست دقیقه منتظر تاکسی شدم و گیرم نیومد . ده دقیقه پیاده رفتم تا یک جایی که فکر میکردم تاکسی گیرم میاد . یک صف بود . ایستادم تا نزدیک شدم وقتی ماشین اومد که باید سوار میشدم دیدم یک پسر جوون ،‌مثلا بیست ساله سرشو انداخته پایین داره سوار میشه گفتم آقا شما که تو صف نبودی . گفت مگه صفه ؟ حتی یک کم بینا هم میتونست ببینه که صفه . گفتم پس ما چی هستیم ؟ گفت من از اون طرف اومدم و به پاساژ کنار اشاره کرد !!! خودشو زده بود به اون راه که زرت سوار بشه بره . گفتم از هر کجا اومدی برو ته صف و روونه اش کردم .

سر کوچه مقصد که رسیدم دیدم نونوایی زیاد شلوغ نیست ایستادم توی صف یکدونه ای ها . یک آقایی داشت نون جمع میکرد تو صف بیش از یکدونه ای ها (!!!) به احترام اون آقا هیچی نگفتم تا کاملا کارش تموم بشه . چند دقیقه ایستادم دیدم یک دست از پشت سر من دراز شده و داره پول میده به شاطر که آقا بیا این پول من . برگشتم دیدم یک خانومیه . گفتم من هم توی همین صف هستم .جمله دقیقا این بود و لحنم هم شاید محکم بود اما اصولا کسی نیستم که جمله اول رو توهین آمیز و یا تند بزنم . خانومه بهم پرید که : مگه من نون گرفتم ؟ هر وقت گرفتم بعد بگو .من فقط پول دادم . گفتم من که چیزی نگفتم . گفتم بدونین که من هم توی صف یکدونه ایها هستم . هنوز هم پول ندادم . خانمه ول نکرد . گفت من نمیدونم مردم چرا اینطوری شدند . به هم میپرند !!! برگشتم گفتم کی به شما پرید من یک جمله عادی گفتم . گفت بعله ولی لحنت تهاجمی بود . اینطوری که شد داد زدم گفتم شما لحن تهاجمی ندید ؟ اینی که الان دارم میگم تهاجمیه ،‌اون اولیه تهاجمی نبود . اخم کرد ولی چیزی نگفت و ساکت شد .

هر وقت توی یک صف شنیدین کسی میگه :" سی ساله داریم صف میبندیم هنوز بلد نیستیم چطوری باید صف ببندیم " بدونین اون منم . کمتر صفی شده بایستم و آخرش مجبور نشم اینو بگم .

[ ۱٢ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- از هفته گذشته تا حالا 5 تا دفترچه بانکی ، یک کارت بانک و ویک کارت هدیه رو تموم کردم و بستم و انداختم دور . آخیش چه احساس خلوتی میکنم .

2- یک مقدار هم میخوام خونه تکونی کنم . چند وقته  به خونه نرسیدم افتضاح شده .

٣- دو روز ؤئیس نداشتیم و بالطبع مزاحم هم نداشتیم . کارهای زیر خاکی رو ریختم روی میز مثل تراکتور کار کردم تا همه اش تموم شد . توی کارتابل فقط یکدونه موند که اونهم مساله ای داشت که باید از رئیس میپرسیدم . آخر روز دوم همکارها صداشون دراومد . گفتند مثل چی افتادی روی کار . نه حرف میزنی ،‌نه نفس میکشی چهار چشمی داری به مونیتور نگاه میکنی و کار میکنی چه خبره ؟ گفتم به خدا از این فرصتها زیاد گیر نمیاد. شبها خواب این کارهای عقب افتاده رو میدیدم بذارین تا نیومده اینها رو تمومش کنم . خلاصه اگه پس فردا شنیدین جایزه کارمند نمونه رو گرفتم (جون خودم ) تعجب نکنید .

۴- پنجشنبه یک مهمونی زنونه دعوت بودم خونه عموی همسرم . استثنا ا" این قوم شوهر رو دوست دارم و هر کاری کردم که یک عذری بیارم و نرم نتونستم خودمو راضی کنم که خانم عموی همسرم رو ناراحت کنم و رفتم . چشمتون روز بد نبینه انقدر بد گذشت چون بچه ها همبازی نداشتند و یکسره به جونم غر میزدند . بعدش توی ساعت پر ترافیک پاشدم و باید مادر همسر رو میرسوندم خونه و خلاصه دور شهر رو زدم تا رسیدیم خونه و خرد و خاکشیر شدیم .

۵- ببخشید که نوشته بیخودی شد .

 

[ ٦ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

چند تا اتفاق مهم

1- این یادداشت شماره صد و هشتاده سوال خب مثلا رونده دیگه از خود راضی

2- در یادداشت قبلی من 500 امین کامنت خودم رو گرفتم که طبق معمول از آقای سیاوش گرامی بود که فکر کنم یا تنها خواننده این وبلاگند و یا جزو معدود خواننده ها.

3- یادمه سایت آی تون گفته بود هر کی نمیدونم آهنگ یک ملیونم رو دانلود کنه بهش یک کامپیوتر اپل میدم . به همین روش الان آقای سیاوش ، پدر صبای گل برنده یک ماه استفاده رایگان از این وبلاگ و گذاشتن کامنت نامحدود شدند قهقهه

4- امروز باز رئیس نبود و اگه میفهمید ما چقدر راندمان کارمون بالاست وقتی اون نیست هفته ای 5 روز نمیومد اون دو روز بقیه اش هم که پنجشنبه و جمعه است ، خلاص .

5- خبر امروز در مورد کمک مالی به کشور افغانستان عالی بود . اولین باریه که به طور رسمی یک همچین خبری اعلام میشه . خوش به حال ما که با اینهمه بدبخت توی مملکتمون باید به این کشورها پول (بخونین رشوه ) بدیم .

6- فصل 3 desperate housewives رو تموم کردیم و منتظر شروع فصل چهارم هستیم .

7- قربون همگی

[ ٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب