یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

توی یک عطاری بودم که یک خانم وارد شد و پرسید آقا پودر پاپریکا دارین ؟ آقاهه گفت نه نداریم . خانمه خیلی ناامیدانه گفت واااااااااااااااااای من تمام این اطراف رو گشتم هیچ کس پودر پاپریکا نداره . فروشنده گفت ما چند روز دیگه میاریم . خانمه گفت نه من این سمت نمیام دیگه و رفت .

فروشنده بعد از رفتن خانمه گفت تا دو روز پیش این قفسه (یکی رو نشون داد ) پر از پودر پاریکا بود ها ! من هم با لحن سوالی که البته منظورم بود خالی نبند بهش گفتم پر بود ؟ یکهو که یک چیز تموم نمیشه . فروشنده گفت چرا خانم یکهو در یک روز تموم شد بعد از اینکه تلویزیون در موردش گفت تموم شد . پرسیدم تلویزیون چی گفت ؟ گفت مثل اینکه یک دستور غذایی داده که پودر پاپریکا توش بوده و فرداش همه اومدند خریدند ! گفتم ملت جو گیری هستیم ها ! گفت آره دیگه همینطوری یکهو شور حسینی میگیرتمون و ... و من هم اضافه کردم ... میریم پای صندوقهای رای .

در اینکه ملت جو گیری هستیم هیچ شکی نیست .

[ ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

صبورانه یک پست نوشته در مورد اینکه چرا عروسهای ایرانی میرن و خدا تومن پول آرایشگاه میدن و اجغ وجغ درست میشن اما توی اروپا عروسها خودشون خودشونو آرایش میکنن و خیلی ساده میرن آرایشگاه .

خب من در ظاهر با این انتقاد موافقم اما یک نکته کوچیک هست که نمیشه یک قسمت کوچیک یک فرهنگ و یک رسم رو با یک قسمت کوچیک یک فرهنگ و یک رسومات دیگه مقایسه کرد .

به نظر من همه مون یک قسمت از یک کل بزرگ هستیم . مثلا من انتقاد دارم که چرا پسرهای ایرونی وقتی با دختری دوست میشن آخرش با مامانشون میرن خواستگاری یکی دیگه و با اون ازدواج میکنن یا نهایتا به دختره میگن مامانم رو میرستم خواستگاریت اما پسر اروپایی یک برنامه مفصل میچینه و از صبح دختر رو میفرسته اسپا و شب با هم شام میرن یک رستوران گرون و جلوی عالم و آدم زانو میزنه جلوی پای دوست دخترش و یک حلقه که تقریبا حقوق دوماهش هست رو بهش تقدیم میکنه و التماس میکنه که با من ازدواج کن .

خب حالا به نظر شما این انتقاد من قبول بود ؟ کسی تا حالا به این فکر کرده بود ؟

یک مثال دیگه میزنم . همیشه میگن مصرف آب ما ایرانیها زیاده . خب کسی رفته توی یک آپارتمان در تورنتو زندگی کنه ؟ کف آشپزخونه که راه آب نداره هیچ کف توالت و حموم هم راه آب نداره . برای تمیز کردن توالت باید از اسپری های ضد عفونی استفاد کرد و دستمال کاغذی ، فقط توی توالت رو میشه شست . دیوارهای توالت و حموم را باز باید با اسپری تمیز کرد و فقط توی وان و دستشویی رو میشه شست. شستن تراس توی ساختمونهای بلند ممنوعه . حالا چند تا ایرانی حاضرند اینطوری زندگی کنن و دائما شلنگ نکشند کف حموم و توالت و آشپزخونه و تراس و غیره و در ضمن از بچگی بهشون یاد داده شده  تا شلنگ نکشند اونجا نجس میمونه پس به دل هیچ کس نمیشینه . خب حالا بازم میشه مقایسه کرد ؟

دختر ایرونی و پسر ایرونی از دخالت پدر و مادر ها مینالند اما خب همین پدر و مادرها هستند که معمولا عروسی میگیرند و جهیزیه میدن و زیر پر و بال بچه شون رو میگیرند . اگر پسر اروپایی فرت میره به دوست دخترش پیشنهاد ازدواج میده و اون هم فرت قبول میکنه و هر دوتا میان به خانواده شون فقط خبر میدن که نامزد شدن ( که هیچ دختر و پسر ایرونی خواب یک همچین جسارتی رو نمیتونه بببینه ) در عوض یک ریال روی کمک خانواده شون هم حساب نمیکنن .

من نمیخوام بگم کدوم درسته چون نه میدونم نه میتونم نظر بدم اما میگم هر رسمی توی یک بستری رشد کرده و اگه رسم غلطه باید بستر عوض بشه نه اینکه فقط رسم عوض بشه که البته نمیشه .

[ ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

از فرودگاه مهرآباد برمیگشتم . بر عکس همیشه تاکسی های فرودگاه خیلی کم بودند . یک مقدار معطل شدیم تا تاکسی اومد . ماشینی که سوار شدم سمند یا 405 بود . ماشین مرتبی بود . راننده اش یک آقای میانسالی بود که سر و وضع خیلی معمولی داشت . بهش گفتم چرا اینقدر ماشین کمه ؟ معلوم بود دل پر دردی داره   یکهو درد دلش باز شد گفت به خاطر این مکه ایها . مردم از حج اومدند ببین چه خبره زیر اون پلی که باید ازش رد بشیم بیایم اینجا کلی ایستاده بودیم . اگه ببینیشون ، با چه سر و وضعهایی بودند و چه جمعیتی بودند .

من خودم خیلی از اینهایی که سه تا دندون خراب توی دهنشونه و موقع عروسی پسرشون و جهیزیه دخترشون میگن پول نداریم اما دوبار رفتند مکه و سه بار کربلا دل خونی دارم . گفتم حالا واجبه مکه رفتن ؟ گفت من هم نمیدونم خانم . یکی دوماه پیش قسمت مدیریت تاکسی های فرودگاه منو خواستند و گفتند شما و یک نفر دیگه به عنوان راننده نمونه شناخته شدین و جایزه تون یک حج عمره است . چند روز پیش دوباره منو خواستند و گفتند بیا این 700 هزار تومان پول خودت هم بقیه اش رو بگذار روش و برو حج . بهشون گفتم حالا حتما باید برم حج ؟ ازم رسیدی چیزی میخواهین ؟ گفتند نه دیگه این پولو میدیم با خودت . رفتم پیش رئیس و گفتم من حج رو قبول ندارم و نمیخوام برم . رئیس گفت یعنی خدا رو قبول نداری ؟ گفتم چه ربطی داره خدا توی دلمه خیلی هم دوستش دارم اما حج پول ریخت به جیب عربهاست و لازم نیست . گفت خودت میدونی برو این پولو هر خرجی میخوای بکن .

اینجا که رسید با خودم گفتم بیچاره حتما هزار تا خرج داره و باید اینو بزنه به یک زخم زندگیش چه کار خوبی کرد .

بعد ادامه داد که چرا باید این پولو بریزم توی حلق عربها ، خودم اینجا ده تا خانواده مستحق میشناسم که میشه باهاش بهشون کمک کرد !!!! خدائیش انتظار این حرفو نداشتم . بعد ادامه داد این که پولی نیست که من براش زحمت کشیده باشم یکهو رسیده ، من هم باید خرج مستحقش کنم . تا حالا 200 هزار تومنش رو خرج کردم و برای بقیه اش هم میگردم ببینم کی احتیاج داره .

کم آوردم . از اون سر و وضع و یک راننده تاکسی انتظار نداشتم . به نظر من همین که به زخم زندگیش بزنه به جای اینکه بره مکه هم کار مهمی بود اما بقیه اش ...

واقعا در مقابلش کم آوردم .

 پ.ن. به نظر من حج واجب برای یک بار در عمر هر کسی که استطاعت داره واجبه و بس . کسی که هزار تا مشکل و مریضی داره و سه چهار بار میره حج تمتع رو باید به متخصص مغز ارجاع داد . فکر نکنین از این آدمها نیستن . خودم چند تاشون رو میشناسم .

 

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

یک ای میل داشتم به این مضمون :

درس و دانشگاه خوبه اما به خواب و فیس بوک لطمه میزنه !

 

اینو دارم به چشم خودم میبینم ، البته سعی میکنم لطمه نزنه اما خب دیگه ...

[ ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

انقدر خوشحالم که نگو . حتی به نظر زیادی خوشحالم ! اما آقای فرهادی واقعا بهت افتخار میکنیم هم به خاطر جایزه ای که در ازای زحمتهاتون گرفتین و هم به خاطر نطق قشنگتون که همه رو از غرور مالامال کرد .

واقعا ممنونیم .

توی اینهمه خبرهای بد و دلهره جنگ و غیره ، خوشحالمون کردین

تشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویقتشویق

[ ۸ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

ما چهار تا دوست در مدرسه بودیم . بیشتر زمان راهنمائی و همه دبیرستان با هم بودیم . همه مون در یک حد درسخون بودیم یک ذره بالا و یک ذره پایین . خانم "ف " توی یک خانواده ای بود که تحصیلات نداشتند البته از نظر اجتماعی و مالی خیلی خوب بودند . اما این خانم برعکس ما که داشتیم خودمونو برای کنکور میکشتیم اصلا عین خیالش نبود . کنکور سراسری که نداد ! گفت تا به خودم بجنبم مهلت ارسال دفترچه اش تموم شد . به هزار خواهش و تمنا راضیش کردیم بره کنکور دانشگاه آزاد بده که قبول نشد . داشتیم راضیش میکردم بشینه برای سال بعد درس بخونه که خبر آورد داره عروسی میکنه. با پسر عموش که دیپلمه بود و کار آزاد داشت . یک جورهایی شاید کار تجاری میکرد . رفتیم عروسیش و بد نبود و بعد خونه اش رفتیم دیدنش و یکی دوباری دیدیمش اما رابطه قطع شد .

یکی دوماه پیش توی مغازه پروتئینی محله مون دیدمش حال و احوال کردیم و اومدیم بیرون . اما وقتی اون سوار یک لکسوس میشد و من سوار یک سمند با خودم گفتم امیدوارم یادش نمونده باشه که من چقدر باهاش صحبت کردم که چرا باید دیپلمه بمونی خب برو دانشگاه و درس بخون .

[ ٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

از همین اول خودم رو برای تودهنی خوردن آماده کردم . میدونم همه مخالفند اما خب من هم یک نظر دارم و همونو میخوام بگم  .

میخوام بگم ما ملت دموکراسی نیستیم . اصلا به ما دموکرسی نیومده . به چند دلیل که کاملا به هم بی ربطند .

1- همه مون عاشق دلخسته رضا شاه هستیم . همه هم میدونند که از اون دیکتاتور تر نبود اما چون دیکتاتور مثبتی بود و خیلی کارها کرد دوستش داریم .

2- ما آدم خراب کنیم . هر کس بره بالا میگذاریمش روی سرمون . خدائیش عروسی نوه ملکه انکلیس رو دیدین ؟ چه ربطی داشت ؟ الان میگم . توی عروسی ملکه سوار کالسکه شد و از جلوی مردم گذشت و رفت توی کلیسا . دیدین کسی براش غش کنه ؟ دیدین کسی پارچه بندازه که ملکه بماله به خودش منور و متبرک بشه براش پس بفرسته ؟‌ ‌باهاش مثل یک آدم رفتار کردن . خب اگه میخواهین بگین ما معمولا رهبرهای مذهبی رو بالا میبریم من مخالفم . زمان شاه هم باهاش همین کارو میکردن و دستشو میبوسیدند .

3- داستانی عزیز نسین داره در مورد دموکراسی . کاملا تصویر ماهاست و قشنگ توضیح داده که انگار اونها جنبه اش رو ندارند اما وقتی میخوانین تشابهش با ماها رو هم حس میکنین .

4- همه قصه حسین کرد برای این بود که بگم یک تغییراتی در شرکت دادند که من مقداری باهاش درگیر بودم . همکارهام کاری به سر من آوردند که مریض شدم . هر کسی رد میشد یک گیری به من میداد چرا من باید اونجا بشینم ؟ چرا فلانی رو از من دور کردین چرا کتابخونه من دم دستم نیست  چرا مونیتور من توی دید هست و مال دو نفر که اون گوشه هستند توی دید نیست . طرز حرف زدن ها جوری بود که من فکر میکردم با یک سری بچه دبستانی طرف هستم . آخر سر یکی از مدیران اومد پهلوم که یکی از کارمندهای من میخواد میزش رو بچرخونه گفتند موافقت شما لازمه ،‌موافق هستین ؟ گفتم نع !! مدیره همینطور موند . گفت چه قاطع حرف میزنین !! گفتم چرا توی کل این سالن دو نفر فکر میکنن تافته جدا بافته اند ؟ بلند هم میگفتم که خود دو نفر بشنوند . این هم آدم نشستند و دارن کارشونو میکنن این دوتا همش دارن غر میزنن که مونیتور ما دیده میشه مگه چی توی مونیتورشون هست که نباید دیده بشه ؟ مدیره ساکت بود . گفتم با مسولیت خودتون و معاونت میز رو بچرخونین ولی من تائید نمیکنم و دخالتی هم نمیکنم . جا خورد و رفت . بعدا فهمیدم بهشون گفتند اگر فلانی تائید نکنه نمیشه این کارو بکنین و میزشون به حالت سابق موند .

حالا شما برو توی یک دفتر کار در کانادا . وقتی مونیتور کسی رو گذاشتند گوشه چپ میزش ببینین جرات داره 10 درجه بچرخونتش و یا 5 سانت جابجاش کنه ؟ اینجا همه در مورد حجاب ، مخصوصا مقنعه اجباری غر میزنن . برین ببینین توی همون شرکتهای کانادایی چه dress policy  ای اول کار میدن دست کارمند* شلوار جین ممنوعه ، کفش باید دور تا دورش بسته باشه و ... اون همه دموکراسی توی اون کشور هست اما کارمند میدونه توی دفتر کار قوانینی وجود داره که باید رعایت کنه .

اینها رو گفتم که بگم نظر من اینه که قبل از دموکراسی ، باید روی فرهنگ کار بشه .

* این قوانین در بعضی شرکتها هست نه همه شرکتها

[ ٢ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب