یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

١- صبح از خونه رفتم بیرون ، خرگوشه مثل همیشه توی قفسش بود . شاید کمتر از یک ساعت بعد لرز میکنه و حالش بد میشه و میمیره . ای بابا ، خودم چشمش کردم ازش نوشتم که چقدر با نمکه ؟

٢- این موضوع مرگ خرگوشمون خیلی بد بود . همه رو ناراحت کرد . همه مون بارها بغلش کرده بودیم و باهاش بازی کرده بودیم . بیچاره .

٣- دو روز باید توی یک کلاس شرکت کنم و خیلی ذوق زده هستم از این مورد . کاملا هوس درس خوندن کردم .

۴- یکشنبه پیاده روی چسبید . خیلی هوا خوب بود.

 ۵- خب دو روز بعد دارم می‌نویسم . کلاسم رو رفتم . عالی بود . کلی چیز جدید یاد گرفتم . یکی از دوستای قدیمی توی کلاس بود که کلی خاطرات با هم زنده کردیم . چند تا از بچه های دانشکده رو دیدیم و دور هم جمع شدیم و کارت ویزیت رد و بدل کردیم . چسبید ... بد جور :)

۶- به نظر من این دوره ها رو مثل بازآموزی دکترها باید سالی یکبار بگذارن . وقتی از دانشگاه در میایم که همون مطالب برای ٣٠ سال بعد که میخواهیم کار کنیم که به درد نمیخوره . دهه !

٧- راستی کله پاچه ای هم رفتیم و من یک چشم و یک بناگوش خوردم چون بقیه اش رو خورده بودم میخواستم ببینم اینا چی هستن . بنا گوش که گوشت بود و خوشمزه ، چشم هم خوب بود . اما اونقدر که فکر میکردم نبود و ظهر با کمال میل نهارم رو خوردم البته نهارم سبک بود و راتاتوی یا خوراک سبزیجات بود به علاوه سالاد .

٨- همه چیز خوبه اما دلشوره دارم .

قربون همگی

[ ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

سلام

١- مدتها قبل دو تا همستر برای بچه هام خریدیم . خوب بودند اما یکیشون زود مرد و اون یکی هم تا میگرفتیش گاز میگرفت و خلاصه خیلی نمیشد باهاش بازی کرد .

اون رو بخشیدیم و یک خرگوش برای بچه ها گرفتیم . وای نمیدونین چیه . انقدر با نمکه ، دیروز ۴ تا بچه خونه ما بودند . خرگوشه رو گذاشته بودند روی میز وسط هال خودشون دور میز حلقه زده بودند و اگر خرگوشه میرفت طرف هر کدوم و لیسش میزد اون برنده بود و جیغ و و یغشون میرفت هوا . دوباره همینو تکرار میکردند . اینا که بچه بودند مهمونهای بزرگترمون هم بغلش میکنند و کلی باهاش بازی میکنند . تنها ناراحتیمون اینکه که خیلی زود داره بزرگ میشه و احتمالا به زودی توی قفسش جا نمیشه . وقتی هم حیاط یا تراس درست و حسابی نداریم این یعنی وقتی توی قفس جا نشه باید عذرش رو بخواهیم .

٢- شرکت خبری نیست جز اینکه داریم کار میکنیم دور از جون شما مثل اسب ، طبق معمول .

٣- راستی امروز هم یکشنبه است . حتما بعد از ظهر یک قدمی میزنم . هوا خوبه ، قدم زدن میچسبه .

۴- یکی از همکارهایی که باهاش نهار میخورم آزمون دکتری قبول شده و الان داره میره برای مصاحبه و غیره . بسیار موقعیت سختی داره اما خیلی تحسینش میکنم ، با پشتکار زیادی دنبالشه و چه رزومه ای هم داره ، کلی تحقیقات و مقالات حسابی و نمره تافل بالا . آرزوی موفقیت براش میکنم .

۵- الان تلویزیون داره برنامه سفر به آینده رو نشون میده . جالب ترین قسمتش این بود که میگفت هیچ محدودیتی برای توانایی های مغز انسان متصور نیست ! وای خدای من . از چقدر این توانایی داریم استفاده میکنیم ؟

 

[ ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

١- شرمنده آی شرمنده . همش هم به خاطر تنبلی نبود . چند بار اومدم لاگین کنم که نشد . بازم به بابای صبای گرامی که با کامنتهاش انگیزه رو در من قوی میکنه .

2- درگیر امتحان های آخر سال بودم و به نحو احمقانه و لوسی کلمه به کلمه درس یکی از بچه ها رو باهاش خوندم . شب آخرین امتحان با بغض باهاش درس میخوندم . وقتی هم تموم شد یک نفس راحتی کشدیم .

3- یک مسافرت در تعطیلات رفتیم . یک مقدار زیادی گشتیم و یک کار مهمی که باید انجام میدادیم رو انجام دادیم . خسته برگشتیم اما از دستاوردهامون خیلی راضی بودیم .

4- ما هنوز توی شرکت حکم و غیره نداریم . هنوز نمیدونیم که اضافه حقوقمون در سال جدید چقدره . فقط مثل اسب ( دور از جون اسب ) کار میکنیم . به یک برهه ای هم رسیدیم که کار من خیلی زیاده . امروز رئیسم به من زنگ زد و گفت فلان کارو (که یک ماهه به من گفته انجام بدم ) انجام دادی ؟ گفتم نع ! زد زیر خنده . انتظار داشت یک توضیحی بدم و یک بهانه ای بیارم و الکی بگم یک فکرهایی کردم اما گفتم نع ! گفتم من منتظرم نامه های کارتابلم به کمتر از 5-6 تا برسه و هی کارهام رو انجام میدم که کم بشه و بعد دوباره میبینم نامه سرازیر شد . خب من هم استرس میگیرم و میرم بازم سراغ کارتابل . گفت حالا سعی کنین اون کارو هم انجام بدین .

5- فردا قراره با همکارها بریم کله پزی و صبحونه کله پاچه بخوریم . راستش من خیلی کله پاچه دوست دارم اما تا حالا صبح نخوردمش یک خورده میترسم . البته امشب شام نخوردم  و خودمو با سالاد و ماست و میوه سرگرم کردم . برای فردا نهار هم نمیبرم اما بازم نگرانم . اگه زنده موندم میام و از این تجربه جدیدم مینویسم .

6- قول میدم بیشتر بنویسم . نه به خاطر خواننده ها که تعدادشون زیاد نیستبه خاطر خودم که باید بنویسم .

 

[ ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب