یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- یک مسافرت رفتیم . از این مدل استراحتی ها ، نه که بدو بدو . خلاصه حسابی استراحت و هوای خوب خوردم ، یکی از کتابهای کنکورم رو تموم کردم و فهمیدیم که چیزی نمیدانم و همین کتاب رو هم باید دوباره و با نت برداری بخونم .

2- اما همین یک کتابی که غیر درست و حسابی خوندم مزه درس خوندن رو برد زیر دندونم و به این فکر کردم که من که کنکور قبول نمیشم ، اما اگر بشه چی میشه .........!

3-پروژه خیاطی به دلیل مشغله زیاد و عدم وجود وقت برای خریدن پارچه به تعویق افتاده اما در اولین فرصت ادامه اش میدم .

4-خیلی وقته که با الهام از لاله عزیز رفتم خمیر ورقه ای گرفتم که باقلوا درست کنم اما اینقدر ما شیرینی نمیخوریم که انگیزه ای ندارم درست کنم و همینطور مونده .

ببخشید خیلی بی محتوا بود خجالت

[ ٢۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- شدیدا پیرانه سرم عشق جوانی به دل افتاد . چرخ خیاطی رو آوردم وسط و یک مانتو دوختم . نسبتا خوب شد و مزه اش رفت زیر دندونم ، به یکی از دوستام گفتم الگو برام بیاره که برم تو کار خیاطی . آخ که چقدر میچسبه .

2- خانمی که میومد خونمون هنوز میاد اما ناخن کاشته ، موهاشو مش کرده . وقتی داره میره بیرون یک من آرایش میکنه و من واقعا از اینکه با این قیافه اجغ وجغ از خونه ما در میاد ناراحتم . انگیزه ام از تعویضش بیشتر شده اما هنوز کسی رو پیدا نکردم .

3- بچه هام  رو کلاس موسیقی ثبت نامه کردم و در کمال نامردی تصور کردم که اگه یک چندم این سرمایه گذاری های مالی و زمانی روی در بچگی شده بود الان یک آدم تک بعدی که به غیر از کار حرفه ایش کاری بلد نیست نشده بودم .

4- باور کنین اگه روی نقاشی و موسیقی من سرمایه گذاری میشد جواب میداد . اوضاعم در این دوتا بد نبود .

5- نگین الان برو دنبالش که میشینم همینجا گریه میکنم . یکدونه کتاب برای کنکور آینده هنوز نخوندم.

قربون همگی

[ ٢۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- خواهرم از من پرسید سایزت چنده ؟ گفتم نمیدونم . گفت مگه میشه کسی ندونه ! دیدم راست میگه .

من فقط سایز کفشم رو میدونم . اون هم به خاطر این که از وقتی یادمه همونه . سی و شیش و نیم . سایز آمریکایش هم میشه شیش و نیم خیلی راحت . اما سایز لباسم . در دوازده سال اخیر از 36 رسیدم به 44 و برگشتم به 38 و دوباره رفتم به 42 و دیگه به این نتیجه رسیدم که بیخیالش بشم . و صد البته الان وقتی کسی رو میبینم که سایزش 36 هست باورم نمیشه که من اینقدری بودم . حیرت آوره .

در ضمن شاید من سالی یک بار برم لباس بخرم . امسال که میرم و سایزم رو میفهمم تا سال بعد هم یادم میره و حتما عوض هم میشه !

2- من خیلی دوست دارم که یک محلی رو پیدا کنم که همیشه ازش خرید کنم . در مورد کفش یک مغازه رو میشناسم که مدلهاش رو میپسندم و جنساش خوبه . یک مغازه هست که فقط شلوار داره هر وقت برم 4 تا میخرم و خیالم راحت میشه . لباس مهمونی (‌نه خیلی رسمی ) هم همینطور . یک کیف فروشی هست از زمان دانشجویی تا حالا از اون کیف میخرم . اما امان از مانتو بالاخره نتونستم یک جایی پیدا کنم که همیشه ازش مانتو بخرم . همیشه هم کمبود دارم . به همین دلیل .

3- داروی ضد تنبلی نرسید . من هنوز درس خوندن رو شروع نکردم . وقت ندارم ها . گفته باشم .

4- یک خانمی هر روز میاد خونه ما . به کارهای خونه میرسه و بچه ها که از مدرسه میان پهلوشون هست تا من بیام . یک روز اومدم خونه و گفتم خب شما برو خونه ات . گفت باشه اما جارو برقی خراب بود نتونستم جارو بزنم گفتم باشه فردا بزن و رفت . بعد رفتم سر کشوی آشپزخونه دیدم کلیدش اونجاست و یک نامه خداحافظی که من از فردا نمیام . زنگ زدم بهش میگم این مسخره بازیها چیه ؟ میگه شما میخواهیم من پنجشنبه ها بیام من هم نمیتونم !!!! میگم خب یک کلمه به من بگو . میگه انقدر شما به من محبت کردین که روم نشد بگم !!!! گفتم پاشو بیا صحبت کنیم و اومد . میگم کار پیدا کردی ؟ میگه نه . گفتم من بعد از اینهمه سال کار نمیتونم یک ماه بدون کار بمونم تو چه جوری یکهو ول میکنی میری ؟ میگه میخوام برم منشی بشم !!!! چی بهش بگم؟ بگم انقدر دختر جوون و خوشگل ریخته میان تو که نه بلدی کامپیوتر روشن کنی نه حرف زدن بلدی رو بگیرن ؟

متاسفم اما یک قشر اجتماع هست که بدبخته و بدبختیش از وجود خودش سرچشمه میگیره . طی دوسال اخیر که این خانم پیش ما بوده شرایط مالیش و زندگیش خیلی فرق کرده . کاملا الان دستش به دهنش میرسه و این قشر معمولا در این مواقع کار رو میگذارن کنار و میشینن میخورن تا خرخره به مردم بدهکار میشن تا دوباره مجبور بشن برن سر کار . خسته شدم از ادا و اطوارش و به همه سپردم برام یک نفر رو پیدا کنن تا عوضش کنم .

[ ٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- همین الان از سینما اومدیم . فیلم ورود آقایان ممنوع رو دیدیم . خیلی چسبید واقعا خوب بود . توصیه اش میکنم . کلی خندیدیم .

2- دیشب هم این سفرهای گالیور رو دیدیم .همین که نسبتا جدیده . یکی از صحنه هاش که توی خونه عروسکها میگذشت و مهمونی چای بود از ته دل خندیدم . قهقهه ای زدم که مدتها بود نزده بودم . خیلی عالی بود .

3- کلاسمون که تموم شد الان دارم سعی میکنم یکی از مواردی رو که یاد گرفتم به طور مستقیم توی کارم وارد کنم . ببینم میتونم یا نه . اگه بشه خوشحال میشم که یک تحولی توی کار ایجاد کنم .

4- طی یک اقدام انقلابی چهارشنبه همگی بچه های گروه رفتیم پیش معاونتمون و یک نموره چغلی مدیرمون رو کردیم و یک نموره هم برای اضافه حقوق مسخره مون غر زدیم . در مورد مدیرمون نگین چرا چغلی کردیم . چند ماه پیش وقتی جونمون به لبمون رسید من نگذاشتم که بچه ها برن پیش معاونت , گفتم باید اول با خودش صحبت کنیم . این کارو کردیم اما فرقی نکرد و الان با وجدان راحت رفتیم پیش مافوقش . اول هم حرفمون رو با این شروع کردیم که این خیلی ماهه , اخلاق خیلی خوبی داره , سوادش بسیار بالاست , ما دوستش داریم ... اما وسواسیه و به ما اعتماد نداره . وقتی کاری رو به ما میسپاره خودش هم باز دنبالش رو میگیره . نامه هایی که به ما ربط نداره رو به ما ارجاع میزنه . معاونتمون گفت خب چه اشکالی داره ؟ گفتم اشکالش اینه که من چند وقته باید بشینم یک چیز رو طراحی کنم دیروز صبح کامپیوترم رو روشن کردم میبینم 70 تا نامه جدید توی کارتابلم هست . هول شدم نشستم سرش . بعد از یک روز کار کردن تعداد نامه ها رسید به 24 تا . فکر میکنین چند تاش رو اقدام کردم ؟ حتی یکیش هم اقدام نکردم همش بی ربط بود . خب وقتم تلف شد . اینو شنید و هیچی نگفت . حالا ببینیم چکار میکنه .

5- چرا من برای ادامه تحصیل هیچ کاری نمیکنم ؟ چند تا کتاب گرفتم برای کنکور سال دیگه بخونم اما نمیدونم چرا نمیشه . دوای درد تنبلی سراغ دارین ؟ خیلی لازم دارم .

 

[ ٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب