یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- اوضاع خوب پیش میره .

2- برای یکی از دوستای عزیزم مشکلی پیش اومده . همسرش مریض شده . دعا کنید خیلی زود خوب بشه . من هم دعا میکنم .

3- سن آدم که بالا میره ، برخوردهای آدم با مسائل فرق میکنه .

یک وقت برای نگه داشتن دوستیهام و دوستهام هر کاری میکردم اما بعد از چند تا اتفاق فهمیدم که باید برای کسی بمیرم که برام تب کنه .

خانم ف یار غار دوره ای از زندگیم بود . وقتی خوب فکر میکنم کار خاصی برای من نکرده ، فقط همراه و همدمم بود . البته من هم کار خاصی براش نکردم اما یک دوره ای خیلی با هم بودیم . امسال اواسط تابستون بهش تو فیس بوک پیغام دادم که نمیای ایران ( آخه هر سال میومد ) جواب داد که نه نمیایم .

چند روز پیش یکی از دوستای مشترکمون زنگ زد و گفت اومده ایران ، الان بیشتر از یک ماهه که اومده ایران ، اون هم خودش از طریق یک نفر دیگه فهمیده بود. میگفت چند بار تلفن زدم تا تونستم پیداش کنم .

من هم نشستم خیلی فکر کردم که چرا من باید بهش زنگ بزنم ؟ اصلا از کجا باید میفهمیدم که اومده ؟ از دستش دلخور نیستم ، اگه توی خیابون ببینمش از دیدنش خوشحال میشم اما لزومی نمیبینم که بهش تلفن کنم . تمام .

خانم گ همکلاسی دبیرستانم بود . کلاس چهارم دبیرستان پشت یک نیمکت می نشستیم . بعدش دانشگاههای مختلف قبول شدیم اما بازم با هم تماس داشتیم . بعد اون عروسی کرد . من و خواهرم رو دعوت کرد . رفتیم . دیدن خونه اش رفتم و کادو رو از طرف هر دومون ( من و خواهرم ) بردم بعد اون اومد عروسی خواهرم ولی دیدنش نرفت .  . بعد بچه دار شد همون موقع عروسی من بود اون اومد و دیگه نه دیدنم اومد و نه باهام تماسی گرفت . گذشت و بچه هام به دنیا اومدند . یک روز کسی به موبایلم زنگ زد و گفت اگه تونستی حدس بزنی من کی هستم ( از تست هوش به این شیوه خیلی بدم میاد ) شناختمش و یکی دوبار با هم تلفنی حرف زدیم . گفت بیا خونه مون . گفتم بچه هام کوچیکند و خیلی اذیت میکنند و من هیچ جا نمیرم ( واقعا تا مجبور نمیشدم جایی نمیرفتم ) تو بیا خونه مون . هیچی قرار شد بازهم با هم صحبت کنیم و الان از اون قضیه حدود 6 سال میگذره !!!! حالا وقتی میبینم توی  فیس بوک منو اد کرده ، علاقه ای به اکسپتش ندارم . اگر دوستی قراره ادامه پیدا کنه ، وسطش هی قطع نمیشه .

4- کسی از شرایط گرفتن پذیرش دکتری در دانشگاههای کشور از طریق رزومه کاری خبر داره ؟ اصلا همچین چیزی هست ؟

5- خواننده عزیزی که برام پیغام میگذاره چرا نمینویسی . از محبتهات خیلی ممنونم . شرمنده ام میکنی .

6- راستی این مهمه رو یادم رفت . قصد کردم برم میدون انقلاب به نیت گردش و خرید کتاب . از وقتی که راه افتادم به فکر لاله بودم که انگار اون هم اینجاست . خب با هم بریم کتاب ببینیم . بریم توی نوشت ابزار  فروشی ببینیم چی داره . خلاصه به خاطر دفعه پیش که رفتم و اون دلش خواست حسابی این دفعه به یادش بودم . لاله جون نایب زیارت بودم !!لبخند

[ ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- یک کلاس ورزش ثبت نامه کردم . بیشترش رو هم رفتم اما به قول لات و لوتها باهاش حال نکردم و ولش کردم . اما مساله ای که میخوام بگم یک چیز دیگه است .

جلسه پیش معلم داشت میگفت بچه ها اینو باید براتون توضیح بدم چون شما ترم اول هستین و نمیدونین .  وسط ترم باید برین برای ترم بعد ثبت نام کنین تا جا پر نشده . اگه هم بیشترتون بمونید همین ساعت رو میگذارن برای ترم دومتون . یکی از خانمها گفت معلممون هم شما میمونین ؟ گفت اگه همین کلاس بمونه آره من میمونم اما اگه به حد نصاب نرسه احتمالا من باز میشم معلم ترم اول و شما که میرین ترم دوم . خانمه گفت وای نه خدا نکنه من حاضرم بمونم همین ترم اول ولی معلمم شما بمونین !!!! من و دوستم با دهن باز داشتیم نگاهش میکردیم که تو که ترم یک هستی ، تا حالا معلم دیگه ای نداشتی از کجا میدونی این بهترین معلم این آموزشگاهه ؟ بعدش هم نه نمره میخوای ازش نه چیز دیگه چرا الکی داره پاچه خاریش رو میکنی ؟

جدا که این اخلاق گند چقدر نهادینه شده !!!!

2- از سه روز تعطیلی دو روزش رو به شیوه کپک مخاطی خوابیدم و استراحت کردم اما روز سوم افتادم به جمع و جور و شستن حموم و دستشویی از بالا تا پائین و جارو گردگیری و یک کمی خیاطی تعمیری و نفسم گرفته شد . اما در کل خوب بود هم استراحت کردم و هم کارهام انجام شد .

3- مشتری پر و پا قرض وبلاگ پزشک قانونی شدم . خیلی باحاله . از دستش ندین .

4- لاله چرا نمینویسه ؟ لاله جون نیای وسط برات حرف در میارن ها !!!لبخند

5- تنها دلخوشیم برای رفتن سر کار بعد از سه روز تعطیلی اینه که رئیس عزیز فردا ماموریته و نمیاد شرکت . هورا نیشخند

[ ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

بالاخره یک خانم برای کمک در کار خونه پیدا کردم . خانم محجوب و خوبیه ، خونه اش خیلی نزدیک به ماست ،‌ بد کار نمیکنه اما چند تا هم عیب داره .

خانم حدودا 50 و خورده ای سالشه ، همسرش توی کار چاپ بوده و ظاهرا برای سپاه یا همچین چیزی کار میکرده و فوت کرده چهار تا بچه داره که الان فقط یکیشون خونه است . سطح سوادش رو نمیدونم اما به نظر میرسه خیلی کمه .

روز اول گفت من اتو نمیکنم . توی خونه خودم هم انجام نمیدم ، بچه هام انجام میدن . گفتیم باشه . گفت من دستشویی و حموم نمیشورم ! توی خونه خودم هم انجام نمیدم حالم به هم میخوره ، بچه هام میشورن !!!! دیگه بعد از ظهر که داره میره که اصلا نمیشه بهش گفت داری میری آشغالها رو هم ببر پائین . ابتکار عملش صفره . لباسها رو که از روی رخت آویز جمع میکنه همه رو میگذاره روی تخت ما و میگه من نمیدونم جاش کجاست . خب از بچه ها بپرس ،‌ خودش کشوهای اتاق خواب رو باز کن و ببین هر چیز کجاست .

هیچ نفهمیدم این خانم کلاسش از مادر من که بیشتر از سی سال پیش فوق لیسانس گرفته بالاتره که خودش دستشوئی خونه اش رو میشوره ؟

گفته اگه خودتون یا بچه ها منو توی خیابون دیدین من پرستار بچه ها هستم .

نمیدونم چکار کنم . فعلا قراره یک ماه کار کنه که هم ما و هم خودش ببینیم میتونیم با هم کنار بیایم یا نه . اما خب کسی که کار خاصی بلد نیست ، ارث و میراثی نداره ، سواد درست و حسابی نداره دیگه این افاده ها چیه ؟

در طی یک هفته ای که اومده خونه مون دوبار مرخصی خواسته و دیر اومده ، یک ظرف هم شکسته . دیگه دارم خسته میشم از ادا و اصول این قشر .

جالبه که وقتی بری توی شورای محله ، میبینی چند تا از اینها اومدند برای گرفتن کمک که ما خیلی وضع مالیمون بده و کمکمون کنید و وام میخواهیم . اما وقت کار کردن که میشه ، کلاسشون بالاست .

تر خدا نگین که دید من نسبت به یک قشر اینطوریه . به خدا اگر خودم نیاز مالی داشته باشم هر کاری میکنم . تا حالا هم کردم .  امتحان خودمو پس دادم . اما وقتی اینطور آدمها رو میبینم لجم میگیره .

هم زمان یک خانم دیگه برای مصاحبه اومده بود که به نظرمون راهش خیلی دور بود و یک مقدار هم حقوق بیشتر میخواست اما فکر کنم آخرش به همون زنگ بزنم که بیاد . خانمه سنش خیلی کمتر بود . پیش دانشگاهی رو تموم کرده بود . گفت همه کار میکنم . هیچ کاری نبود که بگه نمیکنم . لیست غذاهایی که بلد بود درست کنه رو روی کاغذ نوشته بود آورده بود . گفت توی درس بچه ها کمک میکنم . رانندگی بلد بود میتونست یک کلاسی چیزی بچه ها رو ببره . باید روش بیشتر فکر کنم .

پ.ن. هی یادم میره در مورد قالب جدیدم بنویسم . خیلی دوستش دارم . شاید به این دلیله که چند وقتیه خودنویسم رو از انبار درآوردم و دوباره دارم باهاش کار میکنم . خیلی میچسبه .

[ ٢ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- من دستهام بالاست به نشونه تسلیم ، کم آوردم . خوبه ؟

2- این اولی جوابی بود به کامنت حس نهان در پست قبلی .

3- کی گفته این آقای سیدا بهترین حافظه ایران رو داره؟ من خودم به تنهایی میزنم رو دستش همچین که نگو و نپرس .

دیروز داشتیم میرفتیم توی غذا خوری شرکت برای خوردن نهار . وقت رفتن به همکارم گفتم ای بابا یادم رفت بطری آب بیارم که آب کنم بیارم بالا . رفتم توی نهار خوری گفتم ای بابا حالا که بطری آب ندارم چه جوری آب ببرم بالا که قرص بخورم ؟ به زحمت یک لیوان آب با خودم آوردم بالا و توی کیفم رو گشتم دیدم اصلا قرص رو همره نیاوردم !!! یک نیم ساعت نشستم بعد فکر کردم به اینکه اصلا ساعت 12 من نباید قرص میخوردم ،‌ساعت 4 باید میخوردم !!!!!!!!!

4-یک سری تغییر و تبدیلات در شرکت انجام شده که همه بهش خوشبین هستند . میگن در ظاهر و جامون تغییری حاصل نمیشه اما در عمل بهتر میشه و پروژه های بیشتری میاد و خوبه . ببینیم و تعریف کنیم .

5- دلم برای این کوهنوردهای آمریکایی خیلی سوخت ، 8 سال ؟!!! واقعا چوب ملیتشون رو دارن میخورن یا واقعا گناهی کرده بودند ؟

6- مدتهاست میخوام برم عینک آفتابی بخرم اما وقت نمیکنم . دیگه داره تابستون تموم میشه . یکهو بگذارم وسط زمستون چطوره ؟

اما تازه دارم میفهمم این آبادانی ها چرا اینقدر عینک ری بن دوست دارن . بابا به خدا شیشه اش عالیه انقدر راحته که حد نداره . اونا از قدیم فهمیده بودند اما من تازه فهمیدم .

7- پروژه خیاطی با ناکامی هایی روبرو شد . دوتا لباس دوختم که بد شد . نمیدونم اشکالش از کجاست اما بد می‌ایسته . خیلی باید توی این کار حوصله داشت .

8- دیگه باید به چشمهای مفتی که گیر آوردم رحم کنم . عزت همگی زیاد .

[ ۱ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب