یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- از اول بگم که من با خود شخص الف *نون ، با حرفهایی که میزنه و با کارهایی که میکنه صد در صد مخالفم .

اما قضیه یارانه یک چیز  دیگه است . یارانه به سبکی که توی ایران پرداخت میشد کاملا غلط بود و یک سری عادتهایی غلطی رو هم بین مردم جا انداخته بود .

در این که برداشتن یارانه به سبکی که این الف *نون انجام داده هم غلطه باز شکی نیست اما خدائیش مردم در این زمان کوتاه خیلی عوض شدند .

مهمون اومده بود خونمون . ما یک لوستر 6 شاخه توی پذیرایی داریم و یک 6 شاخه توی غذاخوری . من دوست دارم از هر کدوم سه تاش رو روشن کنم تا نور ملایم تر و یکنواخت تر باشه . اما خب بعضی وقتها همسر گرامی میره یکهو هر 6 تای یک طرف رو روشن میکنه . خب دیگه نمیشه جلوی مهمون خاموشش کرد که ! دیدم خود مهمونمون گفت این 6 تا زیاده سه تاش رو خاموش کنین . گفتم آره من هم موافقم که سه تای این یکی رو خاموش کنیم سه تا از اون طرف روشن کنیم . گفت نه اون طرف که کسی نیست لازم نیست از اون طرف هم چیزی روشن کنین . این دقیقا رفتاریه که اگه دو سال پیش کسی انجام میداد میگفتند خسیسه .

توی شرکت دارن ما رو میکشند که طرحها باید اقتصادی باشه . یک سمینار برامون گذاشتند به اسم مهندسی ارزش . قضیه این بود که چطور میشه بدون اینکه کیفیت یک طرحی رو پائین بیاریم هزینه اش رو کم کنیم .

زندگیمون بالا و پائین زیاد داشته اما هیچ وقت خیلی پولدار نبودیم اما همیشه صرفه جویی و پرهیز از اسراف توی زندگیمون بوده . فرهنگ خانواده مون اینه . خوراکی رو اصلا دور نمیریزیم . لباسها رو سعی میکنیم زیاد بپوشیم و واقعا استفاده کنیم . حتی لباس شب که خیلی کم استفاده میشه رو بین خودم و خواهرم و یا حتی دوستای صمیمیم دست به دست میگردونیم که استفاده بهینه ازش بشه . و وقتی میدیدم که کسی ریخت و پاش میکنه و داره از منابع موجود استفاده نامناسب میکنه خیلی ناراحت میشدم .

راستی کارتون وال ای رو دیدین ؟ خیلی قشنگه اگر ندیدین حتما ببینینش که دنیا با مصرف زیاد از حد به چه وضع و اوضاعی دچار میشه .

 

2- بقیه اوضاع بد نیست و زندگی روی رواله . احتمالا به زودی یک جابجایی مسکن داریم. کار شرکت هم به شدت پیش میره ، ترافیک و بقیه رو هم که متاسفانه همه ازش باخبرید .

دیگه عزت زیاد

[ ٢٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- هفته پیش دلمون میخواست رئیسمون رو بکشیم انقدر از دستش ناراحت بودیم . انقدر به همه گیر سه پیچ داد ، این کارو بکن ، اون کارو نکن ... داشت خلمون میکرد . حالا اینها هیچ ، آخر هفته هم تولدش بود و چون خودش در کادوی همه شرکت میکنه مجبور بودیم براش کادو بخریم . خریدش رو من انجام دادم اما هیچ کس حاضر نبود کادو رو دستش بگیره بره بهش بده . هر کس پرت میکرد جلوی اون یکی میگفت من چشم ندارم ببینمش تو بهش بده ،‌ اون یکی میداد به بغلی میگفت من الان باهاش دعوام شده تو بهش بده . بالاخره یکی از خود گذشتگی کرد و رفت ‌کادوش رو داد اما دیگه به این نتیجه رسیدم که این ادم درست بشو نیست و البته کارهاش هم از روس وسواسه و نمیخواد اذیتمون کنه اما خب ما اذیت میشیم در حد تیم ملی .

2- ترافیک دیوانه کننده شده . همون روزهایی که کارم تو شرکت زیادتره و باید بیشتر بمونم بعدش هم باید پیاده برم تا خونه چون ماشین گیر نمیاد اگر هم بیاد ترافیک بدتره .

3- بازم باید برم خدا رو شکر کنم که فاصله خونه و محل کار رو میشه در موارد اضطرارای پیاده رفت .

4-باران جون هم که ایشالا زود برمیگرده با خبرهای خوب .

5-فیل بزرگ هم نشسته روی خط اینترنت خونمون و پا نمیشه . به شدت باهاش مشکل دارم .

[ ٢٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٥۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

آدم شادی هستم . صبح با لبخند به محل کارم وارد میشم . وقتی به منشیمون سلام میکنم میگه سلام خانم انرژی مثبت . سر میز نهار بیشتر از همه حرف میزنم و خیلی وقتها بقیه رو میخندونم . اونروز که از دست رئیسم ناراحت بودم همه فهمیدند که ناراحتم ، چون معمولا منو شلوغ و خندون دیدند و هی میومدند دلداریم میدادن .

با این شرایطی که دارم وقتی به کسی میگم که ده ساله بی وقفه داروی افسردگی میخورم و جرات قطع کردنش رو ندارم واقعا  شاخ درمیاره .

این آدمیزاد موجود پیچیده ایه .

[ ٢٠ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- انقدر ننوشتم که دیگه روم نمیشد بیام بنویسم .

2- بهانه همیشگی  ، گرفتاری !!! کی گرفتار نیست ؟ خدا میدونه .

3- شروع سال تحصیلی با مقداری بحث با مدرسه بچه ها همراه بود . اما فعلا ختم به خیر شد .

4- بچه ها کلاس موسیقی میرن و جون منو به لبم میرسونن تا تمرین کنن . با تهدید و قهر و بغض من یک تمرینی میکنن .

5- امروز نظرخواهی  ای که رئیسم در مورد من انجام داده بود به دستم رسید . خیلی خیلی خیلی زیاد ناراحت شدم .

5 تا نقطه قوت برام نوشته بود و سه تا نقطه ... نه منفی که نوشته بود قابل بهبود . اولیش واقعا نقطه ضعفم بود ، شکی توش نبود . دومی متعجبم کرد اونطوری نبود که نوشته بود اما خب شاید اشتباه برداشت شده اما سومیش اعصابم رو خورد کرد . من دقیقا نقطه مقابل اونی هستم که اون نوشته بود . شاخ خودم در اومد . به همکارهام موضوع رو گفتم ، اونها هم قبل از اینکه من بگم گفتند تو درست برعکس این هستی . اعصابم خورد شد ، یک اخمی ازم رفت تو هم که انگار بیشتریها فهمیدند . همون موقع بچه ها یک سمینار 2 ساعته رفتند ، انگار توش خودکار هم داده بودند ، خودکار فلزی و قشنگی بود . توی همون حالت که دلم نمیخواست ریخت رئیسم رو ببینم اومد خودکارش رو به من کادو داد !!! ای خدا حالا بدم نمیومد خواکر رو بزنم تو سرش اما از اونطرف هم نمیگذاره آدم از دستش ناراحت بمونه .

6-ورزش و رژیم شروع کردم . خیلی خوبه . احساس سبکی میکنم . رژیم رو از همون سایتی که توی پست قبلی نوشتم گرفتم .رژیم سبکیه .

ورزشم پیاده روی روزانه است که باید انجام بدم . یک سی دی نرمش ، حرکات کششی و ایروبیک گرفتم و هر روز انجام میدم . خیلی خیلی عالیه .

زندگی با ورزش خیلی خوبتره .

7-امروز جلسه ای در شورای محله داشتیم . قراره یک سری مشکلات رو لیست و پرزنت کنیم تا بشه حلشون کرد . یک مقدار کار رو انجام دادم اما خیلیش مونده . از اون کارهایی هست که سخت براش وقت پیدا میکنم اما باید این کارو کرد .

[ ۱٩ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- ماه مهر و شروع سال تحصیلی برای همه مخصوصا مادرهایی که مثل من بچه مدرسه ای دارند مبارک باشه .

برای من که خیلی مبارکه بعد از مدتها مواجه شدن با جمله " حوصله مون سر رفته " وقتی بچه ها ساعت 8 شب بگن ما داریم از خستگی میمیریم و برند بخوابند یعنی آخر خوشبختی و آرامش .

2- تصمیم گرفتم تا آخر این سال هم اضافه وزنم رو کم کنم و هم ورزش شروع کنم . یک جورهایی به هم ربط دارند . اما واقعا باید این کارو بکنم . البته اضافه به اون صورت ندارم روی ماکزیمم وزن مربوط به قدم هستم که دوست ندارم و میخوام حداقل 5 کیلو کم کنم .

3- یکی از دوستانم از سایت novindiet  رژیم گرفته و خیلی راضیه . میگه 6 وعده در روز غذا میخورم . تقریبا همه چیز هم توی رژیمم داره . احساس گرسنگی نمیکنم اما همینطور دارم وزن کم میکنم . خیلی عالی شده .

4- عکسهای روزی که با دوستای دبستانیم دور هم جمع شدیم رو هی نگاه میکنم و کیف میکنم . خیلی باحاله ، عکسها رو با ایمیل برای اونهایی که اونطرف آب بودند فرستادیم و اونها هم کیف کردند و هم حسودیشون شد . آخه ما یک گروه یاهو داریم و دائما در  حال گشتن دنبال هم مدرسه ای هامون هستیم و هی بهشون اضافه میکنیم .

5-یک بار رفتم پیش رئیس مستقیمم و گفتم توی این شرکت مشکلات زیادی در مورد نحوه نشستن پرسنل ، مبلمان اداری ، آرشیو و غیره داره . بگین درست کنن اما اصلا انگاربا دیوار حرف زدم . رفتم پیش رئیس بزرگمون و همینا رو گفتم گفت به به و چه چه تو پیشنهاد بده . من هم پیشنهاد دادم و طرح دادم و غیره اما باز خورد تو دیوار . برای بار سوم رفتم پیش مدیر خدمات و پشتیبانی . گفتم من هر کاری از دستم بربیاد میکنم تا این وضع درست بشه ، راه حلش هم اینه و اینه و ... خیلی ازم تشکر کرد ( خیلی مرد محترم و با شخصیتی هست ) اما بازم من خبری نشنیدم . امروز رئیس بزرگ اومد رد بشه گفت شما در جریان تغییرات هستی ؟ گفتم کدوم تغییرات ؟!!! گفت قراره همه مبلمان و چیدمان و غیره عوض بشه . منو میگی در حالی که داشتم با دمم گردو میشکستم گفتم نه من در جریان نیستم ( واقعا حتی مطمئن نیستم که از سمتی که من گفتم قضیه بلند شده باشه ) خلاصه یک کم بهم توضیح داد و گفتم من نمیدونم اما اگر کمکی باشه من در خدمتم . اما خیلی خوشحال شدم واقعا این کار لازم بود . ببینیم حالا چه کار میکنند .

6- لاله جان کجایی ؟ ایشالا که اوضاع خوب باشه اما یک خبر کوچولویی بده .

 

[ ٤ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- خیلی تنبلم ، در این هیچ شکی نیست .

2- امروز پر انرژی هستم و الان میگم چرا .

یکی از دوستان دوران دبستانم ای میل زد که برای مدت کوتاهی ایرانه و میخواد همه رو ببینه . برای همین عصر دور هم جمع شدیم و آخر کار دیدیم ناظممون هم اومد که دقیقا از انقلاب تا حالا ندیده بودمش و وقتی از در وارد شد من یخ کردم . برای اینکه به نظرم درست همون شکلی بود .

انقدر گفتیم و خندیدیم و از خاطرات اون موقع گفتیم که احساس میکنم میتونم تا فردا صبح بدوم . خیلی عالی بود و جای بقیه همکلاسی ها رو کلی خالی کردیم .

3- دیشب هم مهمون داشتم و اونهم خوب بود .

4- شرکت هم میرم و کار میکنم و طبق معموله . کلاس آموزشیمون این هفته تموم شد و ازمون آزمون هم گرفت که به شدت با تقلب نوشتیمش و  رفت . به استاد هم گفتیم که روی کامپیوتر خونه مون که این نرم افزار رو نداریم و  مرکز کامپیوترمون برامون نصب نکرد . روی کامپیوتر شرکت هم که نصب کردن ما فرصت تمرین نداشتیم خب پس از ما انتظاری نداشته باش . خودش هم برامون سختگیری نکرد .  دستش درد نکنه .

ببخشید که تنبلم . دلم میخواد درست و حسابی بنویسم نه اینکه اینطوری از روزمرگیم اما باز نمیشه .

[ ۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب