یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- یکی از مسخره ترین  کارهایی که تو زندگیم میکنم اینه که شب با سر درد بخوابم . به خودم میگم بخوابم خوب میشم . اما حتی یک بار هم نشده که صبح با همون سر درد و با حالتی که انگار تمام شب در اسپاسم بودم بیدار نشم . بعد مجبورم قرص بخورم . هیچ وقت نفهمیدم این چه مرضیه ، خب شب قرص بخور راحت بخوابی دیگه !

2- کارهای مسخره ام کم نیستند . مدتی توی گیر و دار بودم که برای کنکور درس بخونم . درس درست و حسابس که نخوندم ، زمان کنکور توی مسافرت بودم و به جلسه نرسیدم ، حالا هم دارم غصه میخورم که چرا کنکور ندادم . بگین حالا با اون خوندنت امید داشتی قبول بشی ؟

3- یکی دیگه اینه که انتظار دارم پسرم بشینه درس بخونه . جل الخالق چه جور آدمی این امید رو داره که من دارم . یا مادر فداکار میشی و میشینی ور دلش باهاش میخونی یا دیگه انتظار زیادی نداشته باش.

4- انتظار بعدیم اینه که از یک بچه 10 ساله انتظار دارم بفهمه که وزنش زیاده و جلوی شکمش رو بگیره . یکی نیست بگه خانم تو با این سن و سالت میتونی جلوی شکمت رو بگیری که از اون بچه توقع داری ؟ اگه میتونی بگیری چرا این 4-5 کیلو رو نمیری پایین ؟

5- ای خدا چقدر من کارهای عجیب و غریب میکردم و نمیدونستم . مطمئنم الان هم یک دهمش رو ننوشتم

[ ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- یک آقایی توی فامیل ما هست که کلا نمیدونه برنامه ریزی چطوری نوشته میشه . صبح جمعه با خانمش از خونه میومدند بیرون که برون تا جاده کرج . ظهر میرسیدند چالوس و شب هم میموندند . بچه شیر خوره و پوشکی هم داشتند . فکر میکنین خانمش حرص میخورد ؟ اصلا ، زن و شوهر خیلی راحت بودند .

حالا من از اون طرف بوم افتادم . دوست ندارم بدون برنامه باشه کارم . مسافرتمون که طول کشید من حالم خراب شد . اصلا نمیدونم چکار کنم . همه کارهامون رو برنامه ریخته بودیم که توی همون مدتی که قرار بوده انجام بدیم و دادیم ، حالا چکار کنیم ؟

کار گرفتم و دارم انجام میدم . اون هم یک جور قوز بالای قوز شده . باید سریع تحویل بدم و دیگه از کت و کول افتادم . خودمو گرفتار کردم ها !

2- دلم میخواد داستان دوتا خانم رو براتون بگم خانم یک و خانم دو .

خانم یک مهاجرت کرده ، با مدرک فوق لیسانس مهندسی و با همسر مهندس . خونه شون رو ایران فروختند و توی کشور جدید خونه خریدند . یک خونه قدیمی اما قشنگ . یک ماشین خیلی معمولی دارند ، وسایلشون خیلی کمه و از نظر سطح هم از متوسط به پایین . خانمه کار نیمه وقت میکنه . احتمال اینکه آرایش روی صورتش ببینی خیلی کمه ، موهاش رو هم رنگ نمیکنه کلا خانواده ای خیلی راحتند ، آرومند به شرایطی که دارند راضیند ، به نظر من وضعیتی که دارند برای دوتا مهندس توی این سن خیلی کمه اما خودشون هیچ مشکلی ندارن .

خانم دو هم مهاجرت کرده ، مدرک لیسانس علوم داره که هیچ وقت باهاش کار نکرده . همسرش مهندسه . خونه ایران و وسایلشون دست نخورده سر جاشه و توی کشور جدید یک خونه متوسط کرایه کردند . دوتا ماشین گرون زیر پای زن و شوهره . خانمه خودشو کشته که همه وسایلشون با هم ست باشه . اصلا از وضعیتشون راضی نیست و به شدت از مهاجرتش پشیمونه  احتمالا یکی از دلایلش اینه که توی ایران وسایلش ست تر بود . توی مطب دکتر با بچه مریضش دیدمش ، عین اینهایی که دارن میرن عروسی آرایش خلیجی کرده بود . گوشواره و گردنبند و انگشترش ست بود و بعد گریه میکرد که من دارم از ناراحتی بچه مریضم دق میکنم . من هیچ آینده ای توی کشور غریب ندارم . ما اونجا پیشرفت نمیکنیم . لازمه به توضیحه که همسرش تمام مدت داره کار میکنه و به نظر بقیه که خوب پیشرفت کرده .

خب حالا قرار نیست درس اخلاق بدیم . هیچ هم نمیخوام نتیجه بگیرم که کی خوبه و کی بده . چون به نظر من هر دو از یک طرف بوم افتادند . خانمی که میره 6-7 سال درس مهندسی میخونه و بعد میگه برام مهم نیست کار بکنم ، برام مهم نیست توی کارم پیشرفت داشته باشم چرا وقتش رو تلف کرده ؟ یا آدمی که بعد از سالها به مارک وسایل خونه اش مینازه که من اونو داشتم و از اون طرف ریالی توی عمرش در نیاورده چه جور آدمیه ؟

اما واقعا زندگی چیه ؟ حد وسطش کدومه ؟

[ ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٦:٤۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

کارمون طول میکشه . مرخصی های بیشتری باید بگیرم که هیچی از کنکور هم موندم . چاره ای نیست . راستش انقدر کم خونده بودم که اینطوری سنگینترم .

با هر کس حرف میزنی از شرایط بد ایران میگه . سایتهای خبری رو باز میکنی از شرایط بد ایران میگه . دیگه یک چیز ساده این بود که در زمان خاتمی به خودکفایی گندم رسیده بودیم اما الان کشتی کشتی گندم داره وارد میشه . نرخ تورم رو که نگو کاشکی فقط اینا بود زیر ساختهای کشور به کل نابود شده . صنعتش به باد رفته . از همه بدتر اخلاقیات .  رئیس جمهورش میره مجلس با اون ادبیات حرف میزنه . ادعاشه که دکترا داره و استاد دانشگاه بوده . نمیدونم باید چه کرد . غیر از اینکه به خودمون و بچه هامون بگم که باید پیرو اخلاقیات باشیم ، دروغ نگیم و نگذاریم مال کسی وارد مالمون بشه چه میشه کرد ؟

خدایا این کشور رو از دروغ و خشکسالی محفوظ بدار

[ ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

مسافرتیم و به یمن یک خانواده گل از دوستانمون که خونه ای خالی در شهر مورد نظر ما داشتند و خیلی راحت و با روی باز در اختیارمون گذاشتند به قول خارجی ها feel at home هستیم .

کلی کار اداری داشتیم که بیشترش انجام شد . کارهای غیر اداری رو هم اگه تقسیم به دو کنیم قسمت خرید بچه ها چون مال بچه ها بود انجام شد و قسمت خرید ما هم چون مال ما بود انجام نشد !

هوا خوبه و در حال دید و بازدید با آشنایانمون در این محدوده هستیم . از درس نپرسین که نمیدونم با چه رویی باید برم سر جلسه امتحان .

اما واقعا خرید خون ام اومده پایین باید یک کاری کنم لبخند

[ ۳ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب