یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

- خیلی کارهام عوض شده . خیلی از وسایلم رو نگه میدارم . قبلا خیلی راحت وقتی یه چیز جدید میخریدم قبلی رو میبخشیدم اما الان تا قبلی قابل استفاده است جدید نمیخرم و وقتی جدیده رو گرفتم سختمه قبلی رو ببخشم . کمدم هیچوقت به این پری نبوده نمیدونم چی به سرم اومده .
- دلم میخواد بنویسم از احساسم اما خودم هم نمیدونم این حسی که الان دارم چیه ؟ تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که توی بحران میانسالی هستم . به کارهای نکرده ام فکر میکنم و به کارهایی که باید بکنم . به تصمیمهای غلطی که گرفتم و تاوان سنگینی براش پرداخت کردم .
- یه چیز جالب اینه که ظاهرا آینده من برای هیچ کس قابل پیش بینی نیست . چند باری پهلوی فالگیرهایی رفتم که میگفتن رو دست ندارند ویکیشون انقدر واضع نیتم رو گفت و از گذشته ام گفت که تا چند وقت مبهوت بودم اما هیچ کدوم از حرفهای آینده شون درست در نیومد . حالا اینا که هیچی اما پدر یکی از دوستامون از معمم های بسیار خوشنام شهرشون بود و میگفت ما خانوادگی به استخاره های پدرم عقید داریم و رودست نداره . یک بار برای کاری که واقعا 50-50 بودم بهش گفتم برام استخاره کنه اگه میگفت بده در جا اون کارو میگذاشتم کنار اما گفت خیلی خوبه ، اولش سخته ولی بعدش خیلی خوبه . من بازم خودمو نکشتم تا اون کار انجام بشه و شد ... الان بعد از چند سال وقتیبه اون لحظه نگاه میکنم به نظر خودم میاد که تصمیم  غلطی گرفتم و تاوان خیلی سنگینی هم براش دادم .
-  میدونم همه الان میگین همش خرافاته چه فال و چه استخاره اما واقعا وقتی یک کاری کاملا آدم رو بر سر دوراهی میگذاره چه باید کرد ؟
-
یکی از بزرگترین مشکلات من در زندگی اینه که زیاد به گذشته نگاه میکنم و میگم چرا اون موقع این کارو کردم . خود این طرز فکر مخرب تر از اون تصمیمات غلطی هست که گرفته ام .

[ ٢٥ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

برای کار یک نفر رفته بودم دادگاه خانواده . وسط کار مرخصی گرفته بودم و با همون مقنعه شرکت و صورت بدون آرایش و کفش تقریبا تختی که دوتا چسب روش میخورد رفتم .

باید صبر میکردم تا دادگاه قبلی تموم بشه تا قاضی رو ببینم . گوشه راهرو ایستاده بودم که دیدم خانمی جلوم ایستاده .

خانمی نسبتا قد بلند یا حداقل متوسطِ بلند . یک بارونی چرم پوشیده بود و روسری مشکی داشت . آرایش شیکی داشت که خیلی بهش میومد و شلوار پاش بود و یک کفش پاشنه بلند پوشیده بود . احتمالا چکمه یا نیم چکمه اما زیر شلوار بود و نمیشد فهمید . بوی عطرش توی همه سالن پیچیده بود . نگاه تحسین آمیزی بهش کردم و با اینکه دلم میخواست بازم نگاهش کنم ، اما سرم رو انداختم پایین .

داشتم فکر میکردم من کی زنانگیم تموم شد ؟ اصلا شروع شد ؟ کی و چی باعث شد ازش دوری کنم ؟ گفته های مادر و پدرم که منو مثل پسرها میدونستن و یا میگفتن که تو شاید لحظه آخر تولدت تغییر عقیده دادی و دختر شدی ... پدرم که چند بار به زبون اومد که دوست دارم روز عروسیت تو رانندگی کنی که البته من زیر بار نرفتم . شاید داشتم بار ِ پسر ِ نداشته شون رو به دوش میکشیدم ...

اما انصاف نبود که جوری زندگی کنم که الان در آستانه فصلی سرد برگردم وبه زندگیم نگاه کنم و بگم نمیذارم دخترم مثل من بشه . سخته که بخوی توی قالبی بری که توان بدنیت باهاش هماهنگ نیست . نه درست نبود ...

[ ٢٠ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- توی دوره نوجوونی فکر میکردم خیلی چیزها غیر ممکن هستند .

- وقتی به جوونی رسیدم فکر کردم فقط بعضی چیزها غیر ممکن هستند .

- حالا که تقریبا جوونی رو دارم پشت سر میگذارم فکر میکنم هیچی غیر ممکن نیست .

دیروز کسی که خیلی ازش دلخورم ازم خداحافظی کرد بره مکه . بغلم کرد و گفت حلالم کن . صدا ازم در نیومد . نگاهم کرد و با حالت سوالی گفت حلالم کن . از دیوار صدا در اومد و از من درنیومد . دوباره بغلم کرد و با بغض و گریه گفت من بهت بدی کردم حلالم کن دستاش رو از دور خودم باز کردم و سرم رو انداختم پایین و گفتم خداحافظ و رفتم .

ده سال پیش فکرشو هم نمیکردم که بتونم با کسی این کارو بکنم .

[ ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دلم برای نوشتن تنگ شده اما انقدر بالا و پایین دارم که تا میاد حالم یک کم از وخیم در بیاد و بشینم به نوشتن دوباره میرم تو فاز منفی و میگم اگه چیزی هم بنویسم حال بقیه رو میگیرم .

روزمرگی در جریانه ، به بدترین وضع ممکن اما خب این خدا رو شکر شامل این میشه که مریضی ای هم وجود نداره که خودش مهمه .

نمیدونم چی بگم که بیشتر از این احساس رخوت و منفی بهتون وارد نشه برای همین هم بهتره که تمومش کنم و بمونم به امید حال بهتر .

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب