یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- کتاب میخونم . کتابی با عنوان قدم*ت روی چ*شم که نویسنده اش فرانسویه و یک مقدار از جالب بودنش برام اینه که کسی از خارج از جامعه خودمون بهمون نگاه کرده . روز اول که شروع کردم لاینقطع رفتم تا صفحه 132 . البته هنوز مقدمه اش تموم نشده !! نترسین کلش 444 صفحه است خیلی قشنگه اگر کسی میخواد حتما برای دانلود میشه پیداش کرد و اگه پیدا نکرد ای میلش رو بده براش میفرستم .

فکر نکنین دائم توی این کتاب داره از ایرانیها خوب میگه و تعریف میکنه ، نه خیلی واقع بینانه است اما این قسمت متنش رو دوست داشتم و میگذارمش اینجا ، شاید شما هم خوشتون بیاد :

 آن خوشبختی که ما (در ایران)  دنبالش بودیم و ما رامجذوب خود کرده بود، رابطه مستقیمی به رفاه مادّی نداشت. ایرانیان انگار یک اطمینان و امنیت قلبی نسبت به زندگی داشتند که برای ما ناآشنا بود. شاید این قوّت قلب و آرامش را از زندگی در میان هم میهنانشان می گرفتند که تاریخی مشابه خود داشتند و فرهنگی داشتند که  طی قرنها حفظ شده بود.

باید چند وقت خارج از ایران زندگی کنین تا معنی این جمله رو متوجه بشین . البته مسلما برای همه اینطوری نیست اما برای بعضیها زندگی در یک کشور پیشرفته با تمام امکاناتش و بدون این قوت قلبی که صحبتش شد خیلی سخته  .

2- راستی میدونین که چرا بعضی کلمات رو ستاره دار مینویسیم ، وقتی سایت مقام عظ*می ولا*یت فی*لتر شده دیگه از بقیه چه انتظاری میشه داشت ؟ لبخند

 

[ ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- موقعیت خیلی خوب کاری پیش اومده اما به دو دلیل اصلا براش اقدام نمیکنم . یکی اینکه راهش خیلی دوره دوم اینکه شرکت فعلی خیلی بهم عزت و احترام میگذاره و احساس میکنم مدیونشون هستم .

2-دلم مسافرت میخواد اما اصلا مرخصی ندارم حتی ارتحالیدی هم جایی نرفتیم . قبول نیست .

3- از خودم بی خبرم . نه اینکه نتونم ازش خبر بگیرم . بلکه چون میدونم حالش خوب نیست دارم ignore اش میکنم . آشفته ام و کاری برای بهتر شدنش نمیتونم بکنم . میگم نمیتونم برای اینکه خیلی راهها رو امتحان کردم و به نتیجه نرسیدم ، همین .

4-رفتم آرایشگاه تا یک تغییری کنم و حالم بهتر بشه یک خرابکاری کرد که گلاب به روتون زد به حالم .

و غیره

[ ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- مدیر امور اداری شرکت ازم خواسته کار درست کردن دفترچه یادداشت از کاغذهای یک رو سفید رو با جدیت پیگیری کنم و همه رو بدم بیرون برامون درست کنن . گفت خیلی داره عالی میشه که سازمان ما یک همچین کاری برای محیط زیست داره انجام میده ، کلاسمون بین شرکتهای گروه کلی میره بالا !

2-خوندن کتاب جامعه شناسی خودمانی نوشته حسن نراقی رو تموم کردم . یاد سالها پیش افتادم که برای اولین بار فیلمی از محسن مخمل*باف دیدم . اسم فیلم دستفروش بود . تلخ ترین فیلمی بود که تا اون زمان دیدم . با دوستم بودیم . اون حالش بد شد از اینهمه تلخی و وسطش گفت پاشو بریم و من هم گفتم تو برو من نمیام . از سینما که اومدم بیرون حالم بحرانی بود . از اینهمه تلخی ناراحت بودم اما از اونطرف خوشحال بودم . احساس میکردم بالاخره یکی واقعیات رو گفت .

الان این کتاب رو خوندم و احساس بدی دارم از کسی که هستم ، جامعه ای که در اون زندگی میکنم و خودم  و تمام افراد موجود در آن . اما بالاخره یک نفر باید واقعیات رو بگه .

3-اومدم سوار تاکسی بشم . مسیرم رو گفتم و خانمی که نشسته بود پیاده شد تا من برم وسط بشینم . نفر آخر هم یک آقا بود . معمولا وقتی کسی این کارو میکنه که مثلا نفر آخر یک خانم باشه و کسی که دم در هست آقا باشه برای اینکه بین دو جنس مخالف نباشه پیاده میشه . خانمه چادری بود و من حس کردم برای چی اینکارو کرد . من نشستم وسط اما برگشتم بهش گفتم شما کجا پیاده میشین . نامفهوم جواب داد . دوباره پرسیدم کجا ؟ دید من ول کن نیستم گفت آخرش . با لحن تندی گفتم پس برای چی پیاده شدی که من بشینم وسط . سنش هم کم بود هول کرد و گفت ببخشید . گفتم کار غیر منطقی ای کردین و دیگه هیچی نگفتیم .

ببخشید نمیخوام بگم "همه " اما بیشتر خانمهای چادری به خودشون حق میدن که فکر کنن مثل من که چادری نیستم اصلا برام مشکلی نیست بشینم کنار یک آقا و شاید بعضیهاشون فکر کنن خوشم هم میاد اما اونها چون چادر دارن لابد نجابتشون بیشتره و این نباید با کنار یک آقا نشستن خدشه دار بشه . این مورد رو بازهم دیدم و حالم از این موضوع به هم میخوره .

[ ۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

باشگاه انقلاب یا مجموعه ورزشی انقلاب رو تقریبا همه میشناسند . چند سال تابستون بچه های من به کلاسهای تابستونیش میرفتند . حسنهای زیادی داشت . صبح سرویس میومد دنبالشون میبردشون و تا ظهر دوتا ورزش داشتند نهار ظهر هم توی رستوران اونجا میدادند و بعد از ظهر یک ورزش سبک یا یک کار هنری داشتند و ساعت 3 با سرویس برشون میگردوندن . خب برای یک خانواده کارمند ایده آل بود . از 6 روز هفته سه روز کامل سر بچه ها رو گرم میکرد . از پولش نپرسین که زیاد بود اما چاره ای نبود .

دوسال یعنی تابستون سالهای 88 و 89 رو رفتند و خوب بود نسبتا راضی بودیم . سال 90 هم ثبت نامشون کردیم . اول گفتند روز اول رو خودتو بیارین بعد از اون با ما . سرویس روز اول با تاخیر زیاد آوردشون و از نگرانی مردیم . روز دوم هم گفتند خودتون بیارین و برگشتنه باز با تاخیر زیاد این قضیه کشششششش پیدا کرد تا تقریبا دو هفته ( کلا برنامه دوماه بود و یک چهارمش گذشت ) بچه ها کلاس رو میرفتند و مثلا کلاس اسکیت شروع شد و گفتند اسکیت میخواهیم گفتم میدونی چی باید بخری ؟ گفت آره رفتیم منیریه و خودش انقدر اسکیت ها رو بالا و پایین کرد تا یکی رو انتخاب کردو خرید . دو سه جلسه رفت اومد گفت مامان معلمم میگه اسکیتم خوب نیست باید یکی دیگه بخرم ! گفتم بیخود کرده چرا روز اول نگفت ؟ گفت الا و بلا باید یک اسکیت دیگه بخریم و خلاصه به تنگمون آورد گفتیم خیلی خوب حالا چه مارکی باید بگیریم ؟ گفت مغازه معلمم توی اسکان هست از اونجا باید بگیریم !!!!!!! هیچی قضیه معلوم شد و چاره ای هم نداشتیم و رفتیم گرفتیم . مثلا پول نهار رو داده بودیم اما هر روز میومدند خونه و میگفتند نهارش انقدر گند بود که ما گرسنه موندیم یا از بچه ها پول گرفتیم رفتیم بوفه !!! چند بار تلفن زدیم که ما بالاترین هزینه رو برای یک کلاس تابستونی دادیم این چه وضعشه و کارمند اونجا گفت که مدیریت عوض شده و همه کارها رو داده به پیمانکار های بی صلاحیت که احتمالا یا قیمتشون پایینتر بوده یا فامیلش بودند و کار بلد نبودند و یا هر دوتاش . ما هم شکایت و شکایت کشی به سازمان تربیت بدنی اما پول از جیبمون رفته بود و تنها کاری که تونستیم بکنیم که به همه بگیم که این باشگاه یا همون مجموعه ورزشی انقلاب به گند کشیده شده تا هر کس که شنید پشت دستش رو داغ کنه و نره .

[ ٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- فیلمی از شبکه من و تو میدیدم . فیلم قدیمی ممل آمریکایی با بازی گوگوش و بهروز وثوقی . در اینکه کلن چه جور فیلمی بود باید بگم که به عنوان یک فیلم که جزو تاریخ فیلم ایران هست قابل دیدنه و گرنه اصلا جذابیت خاصی نداشت و جزو همون دسته " فیلم فارسی " طبقه بندی میشه . اما در یک قسمتهاییش من واقعا تعجب کردم حتی با استاندارد های الان هم یک قسمتهایی در رده پو*ر ن جا میگرفت . دیگه برای سال 1354 که خیلی ضایع بود .

2- امتحانهای ترم آخر شروع شده و من کمتر از اونی که فکر میکردم درگیر قضیه هستم . بچه ها کم و بیش میخونن و برای همین من خودمو وسط نمیندازم . خوبه اینطوری بهتره .

3- شرکت هنوز به ثبات نرسیده و وضع ما هم معلوم نیست . قراردادها رو تمدید کردند اما هنوز افزایش حقوق ها معلوم نیست ما هم منتظریم ببینیم چطور میشه .

[ ۱ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب