یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

 1- خیلی گرفتارم ، یک مقدارش به خاطر نداشتن کمکی هست . خیلی خسته میشم اما انقدر این خانمه اذیتم کرد که هنوز زیر بار کمکی گرفتن نرفتم . نه اینکه اصلا نخوام میخوام کسی پیدا بشه که واقعا به دلم بشینه . چون همچین کسی پیدا نشده خودم دارم همه کارههام رو میکنم و کمتر هم اذیت میشم .

2- تازه داره نظم زندگیم میاد دستم . میرم کشوی پسرم رو مرتب کنم میبینم روبالشی و تی شرت دخترم اونجاست . میرم کمد دخترم رو مرتب بکنم میبینم لباس من اونجاست . انقدر قاطی پاتی داریم که همینطور دارم مرتب میکنم .

3- یکی از دوستانم که در حقیقت مادر یکی از دوستان دختر من هست داره از همسرش جدا میشه و چون اصولا چیزی به نام جدایی متمدنانه در این مملکت وجود نداره (در ممالک دیگه وجود داره ؟ ) به شدت درگیر هستند و حسابی بچه هاشون رو درگیر این قضیه کردند و وضع افتضاحی بوجود آوردند که به نظر من هر دوشون مقصر هستند . 

[ ٢٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- مسافرت رفتیم به یک شهر کوچیک و خوش آب و هوا . همه چیز خوب بود و خوش گذشت .

2- توی این مسافرت مسئولیت آشپزی نداشتم ، دسترسی به اینترنت نداشتیم . تلویزیون هم فقط مال ایران بود که میونه ای باهاش نداشتیم . از بیکاری نشستم کلی کتاب خوندم . به این فکر کردم که درس خوندنی که برای کنکور کردیم هنری نبوده وقتی ماه واره و اینترنت و فیس پوک و موبایل و مسیجی در کار نبوده . به بچه های الان باید آفرین گفت که که با این امکانات درس هم میخونن .

3- برای کمک در کار خونه و البته بیشتر برای اینکه بچه ها خونه تنها نباشن یک آگهی دادیم توی روزنامه . اعصابی تا الان ازم خورد شده که نگو . کلی آدم زنگ زدند و خیلیها خواهش  و منت که شما کار ما رو ببینی حتما استخداممون میکنی و از این حرفها . بعد با چند تاشون قرار مصاحبه گذاشتیم . بعضیها دیر اومدند که باز هیچی اما سه نفر کاملا ما رو گذاشتند سر کار و نیومدند . آخرین نفر درست شب قبل از مسافرت بود که کلی کار و خرید برای مسافرت و اینا داشتیم . پیاده رفتیم بیرون و با کلی دوندگی خودمون رو رسوندیم خونه که اگه اومد پشت در نمونه و خانم نیومد . دوبار به موبایلش  زنگ زدم خاموش بود . خودش خواسته بود به خونه اش زنگ نزنم . اما وقتی دیر شد و ما میخواستیم دوباره بریم بیرون به خونه زنگ زدم خودش گوشی رو برداشت . گفتم شما نمیاین ؟ گفت نه برام مهمون رسید . گفتم نمیشد تلفن بزنین و بگین که من توی این همه کار و گرفتاری علاف نشم ؟ گفت میخواستم زنگ بزنم اما اصلا ساعت رو نگاه نکردم !!! حالا یک همچین آدمی میخواد بیاد سر کار و مسوولیت قبول کنه . باهاش هم که تلفنی حرف میزدم میگفت که خیلی به پول احتیاج داره ولی حتی حاضر نیست یک مصاحبه کاری بره ، هر روز سر ساعت رفتن که پیشکش .

4-انتخابات نظام مهندسی در پیش هست و نمیدونم چرا شیفتگان خدمت انقدر این دفعه زیاد شدند . دیروز رو شمردم 36-37 تا مسیج تبلیغاتی اومد . رفتم توی سایت یکیشون دیدم یک ائتلاف هست . اتفاقا اونی که هم رشته خودم بود هم دانشکده ایم بود اما یکی دو سال بالاتر . از اونهایی بود که بهش سلام میکردی چند دقیقه میگذشت تا آنالیز میکرد و میفهمید چیه و چند دقیقه هم طول میکشید تا تصمیم بگیره جواب سلامت رو بده . دیگه از این ادم شل و ول تر توی دانشکده نبود . گفتم خدا رحم کنه که این بخواد نماینده من بشه من را به خیر و شما را به سلامت .

 5- قربون همگی

[ ۱٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- از اینکه آمار وبلاگم نشون میده هر چند وقت یکبار کسی با سرچ در مورد یخچال ویرپول به وبلاگم میاد خوشحال میشم . باید بی مسولیتی این شرکتها را به مردم گفت و خبر رسونی کرد . کامنت هم داشتم از یک نفر دیگه که ازشون گله داشت و پشیمون بود از خریدش . توی این گرونی پولمون رو میدیم دست کی ؟

2- دوستی که در مورد صحبت کرده بودم که میخواد بره مناطق زلزله زده برگشت و یک مقدار از نگرانی هامون رو کم کرد با دیدن شرایط اونجا. میگفت اصولا مردم اون منطقه وضع مالیشون بد نیست و با کمکی از دولت میتونن روی پای خودشون بایستن . میگفت جاهایی دیدیم که مردم دارن کشاورزیشون رو میکنن و  این یعنی زندگی ادامه داره . معلوم بود مایحتاج روزمره شون به دستشون رسیده و شرایطشون خیلی بد نبود . مشکلشون فقط سرپناه برای فصلهای سرده که داریم به این فصلها نزدیک میشیم .

3- آشنایی که مهندس سازه بود گفت به یکی از دوستام که آرشیتکت هست و مقیم شهر تبریزه زنگ زدم که شما کاری برای اینها انجام میدین ؟ دوست آرشیتکتش گفته ما داریم (یا میخواهیم ) طرح خونه های جدید رو بدیم که اصولی تر ساخته بشه این هم گفته نقشه ها رو با ایمیل برام بفرستین من هم کار سازه ایش رو انجام میدم .

4- زنگ زدم به دوستم که برادرش توی ستاد بحران هلال احمره . گفت برادرش از اول زلزله تا الان همون منطقه بوده اما فردا میاد . گفتم بهش پیغام بده که من در این زمینه ها تخصص دارم و میتونم کمک بکنم . گفت  باشه من میگم و اگر لازم بود بهت خبر میدم .

5- دوستی که خودش رفته بود به مناطق زلزله زده گفت ما اصلا با سپاه مواجه نشدیم ولی ایست بازرسی بود و نیروی انتظامی بود و ما رو هم راهنمایی میکردند که مثلا چیا دارین ؟ ما میگفتیم این طور چیزها و میگفتن خب از این راه برین میرسین به یک روستا اونجا اینها رو لازم دارن . میگفت برخوردهاشون خیلی خوب بود و بیشتر ماشینهایی که از منطقه داشتند خارج میشدند رو میگشتند و کنترل میکردند که دزدی انجام نشه و شنیده بود که مساله دزدی در این بحران خیلی کمتر از بحران بم یا منجیل بوده .

6- شرکتمون دولتی نیست اما این چند روز رو تعطیل کرده . یکی از همکارها میگفت دان میگن از شهر برین بیرون که این خارجی ها نبیننتون جلوشون آبرومون نره خنده یکی دیگه میگفت اینهایی که دارن میان انقدر قراضه هستند که ما رو خیلی هم دلشون بخواد . قهر

7- به هر حال کارمند جماعت از تعطیلی خوشحال میشه و ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم .

8- سایه همگی مستدام

[ ٦ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

جملاتی زیبا درباره تجارت:
درآمد: هیچگاه روی یک درآمد تکیه نکنید، برای ایجاد منبع دوم درآمد سرمایه گذاری کنید.
خرج: اگر چیزهایی را بخرید که نیاز ندارید، بزودی مجبور خواهید شد چیزهایی را بفروشید که به آنها نیاز دارید.
پس انداز: آنچه که بعد از خرج کردن می ماند را پس انداز نکنید، آنچه را که بعد از پس انداز کردن می ماند خرج کنید.
ریسک: هرگز عمق یک رودخانه را با هر دو پا آزمایش نکنید.
سرمایه گذاری: همه تخم مرغ ها را در یک سبد قرار ندهید.
انتظارات: صداقت هدیه بسیار ارزشمندی است، آن را از انسانهای کم ارزش انتظار نداشته باشید

این متن با ایمیل به دستم رسید و نمیدونم نویسنده اش کیه اما فقط به خاطر جمله آخرش اینجا آوردمش .

[ ٢ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب