یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- یادمه وقتی راهنمایی بودم از خیلی از کارهای مامانم خجالت میکشیدم و به نظرم بد بود .

الان دخترم هم همین حس رو نسبت به من داره

توی کنسرت : مامان حرف نزن

توی جمع : به من بلند تذکر نده

توی مغازه : بلند حرف نزن

تقریبا به این نتیجه رسیدم که اگر دهنم رو کلن ببندم کمتر اونو خجالت زده میکنم . گرفتاری شدم ها !!   

2- دچار یک سوال فلسفی توی ذهنم شدم . آیا ما حق داریم هر چیزی رو از هر کسی بخواهیم و به خودمون بگیم خب اگر نخواد برامون انجام نمیده ؟ نه اینطوری نمیشه یک مثال بزنم . یک آقای همکار داریم سنش بالاست بچه هاش بزرگند و خب براش احترام قائلیم . یک روز زنگ زده به من که من یک دختر دارم که داره رشته شما درس میخونه . گفتم خب به سلامتی . گفت ازتون کمک میخواد گفتم چشم من در خدمتم . گفت استادشون یک پروژه بهش داده که این نمیتونه طراحی کنه ... (من منتظر شدم بگه که بیاد ازت راهنمایی بگیره برای طراحیش ) که ادامه داد لطفا شما براش طراحی کنید !!! گفتم من طراحی کنم ؟ گفت آره خودش نمیتونه !! گفتم خب همه اولش نمیتونن کار میکنن یاد میگیرن گفت نه خب شما یک چیزی براش طراحی کنین اون ببره نمره اش رو بگیره گفتم خب در اینصورت چی یاد میگیره ؟ هدف این تمرینها دانشگاه اینه که بچه ها یاد بگیرن . اون خودش طراحی کنه بیاره من راهنماییش میکنم و اشکالاش رو میگم که زودتر به نتیجه برسه اما من براش طراحی نمیکنم . گفت باشه و قطع کرد . به نظرم درخواست احمقانه ای از طرف یک نفر که خودش مهندس بود ، مطرح شده بود .

3- یا مثلا چندین بار خودم شاهد بودم که مثلا یک دختری با فوق لیسانس مهندسی ، از نظر قیافه معقول ، خانواده تحصیل کرده و وضع مالی معقول  از اونطرف پسری زیر دیپلم یا فوق دیپلم و یا لیسانس علوم انسانی که هیچ تناسبی از نظر ظاهر و شرایط خانوادگی نداشتند ازش خواستگاری کردند که هیچ کلی هم اصرار کردند که چرا جواب رد میدین !!! واقعا من نوعی حق دارم برم خواستگاری دختر پادشاه و بعد بگم خب اونا نخواستند ندن !

4- نمیدونم این موضوعی که گفتم به اعتماد به نفس برمیگرده یا به روی زیاد ؟شاید به هر دو و شاید کسانی با این روش به نتیجه رسیده باشند . بگذارین پسرم بزرگ بشه و ببینم من هم از دختر پادشاه کمتر براش در نظر میگیرم ؟ نیشخند

[ ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- حال همسر لاله عزیز بازم مساعد نیست . از خدا میخوام که هر چه زودتر سلامت و آرامش رو به خونه شون برگردونه .

2- چند وقت پیش شب خواب دیدم کنار یک همکاری نشستم که سال تا سال هم با هم نه کار داریم و نه زیاد همحبت میشیم و اون داره توی خواب برای من تعریف میکنه که خدا به ما یک دختر داده و ما هم اسمش رو گذاشتیم صبا ( یا شاید هم سبا ) .

صبح که اومدم سر کار درست با همون همکار روبرو شدم و فورا براش خوابم رو تعریف کردم و فهمیدم که ایشون یک پسر دارن به اسم علی و دختری هم در کار نیست ، حداقل فعلا !

یک دو هفته بعد دم مایکروفر ایستاده بودیم تا غذامون گرم بشه بهش گفتم صبا خانوم چطوره ؟ گفت بذارین یک چیز جالب بگم . گفتم خبریه ؟ گفت نه اما من به خانومم یادم رفته بود خواب شما رو بگم و یک روز صبح خانمم پا شد و بهم گفت که خواب دیده ما صاحب یک دختر شدیم و اسمش رو گذاشتیم صبا !!! من خیلی تعجب کردم ولی برام خیلی جالب بود . حالا باید دید بعدش چی میشه .

قابل توجه پدر گرامی صبا جون !

3- وضعیت حالم سینوسیه . فعلا بد نیستم . خدا میدونه فردا چه جوری باشم .

[ ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

از خواننده های اندک این صفحه برای غیبتم عذر میخوام . نمیدونم چرا حال و روزم خوب نمیشه .

حال خودم که خوب نیست خبرهای اقتصادی و سیاسی نه چندان خوب هم چپ و راست میرسه و همه انگشت به دهن موندن .

اگه بخوام خیلی راست بگم اصلا از وضعی که بوجود اومده ناراضی نیستم . فکر میکنم مثل یک داروی تلخه که باید خورد تا مریضیمون خوب بشه ، حالا خدا کنه که خوب بشه .

عزت همگی زیاد .

[ ۱٥ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- یک نفر میخواد بره مجمع سازمان ملل آیا ده دقیقه سخنرانی کنه آیا نکنه ... برای 160 نفر تقاضای ویزا شده !!!!!! تازه خبرش رو هم باید از شبکه های معلوم الحال بشنویم سیمای ملی که صداش رو در نمیاره .

160 نفر ؟!!! از جیب کی ؟

[ ٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب