یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

با مساله ای مواجه شدم که فکرم رو خیلی مشغول کرده .

یکی از آشنایان خانمیه که 15 ساله داره با شوهرش زندگی میکنه . بچه هم دارن . هر دوشون آدمهای مقبول و خوبی هستند اما الان به اختلاف خوردند . به نظر میاد که مشکل از اینجاست که مرد خانواده بسیار سرده ، خانمه هم با این مساله مشکل داره . حالا چرا الان مشکلشون معلوم شده ؟ 15 ساله که خانمه یا فکر میکنه همین جوری درسته چون با هیچ کس در این مورد صحبت نکرده ، خودش در پیشبرد ارتباط پا پیش نگذاشته چون به نظرش این کار یک زن نجیب نیست ، هیچگونه اطلاعات آکادمیک هم در این زمینه نداشته که نرمالش چی باید باشه .

حالا امیدوارم مشکلشون حل بشه اما سوال ذهن من اینه که وقتی طرف میگه من 25 سالم بود و کنار پدر و مادرم داشتم ماهواره میدیدم اگه دو نفر هم رو میبوسیدند باید روم رو میکردم اون طرف تا پررو به نظر نیام ، با دوستام در این مورد صحبت نمیکردم چون به نظرم بیحیایی بوده . مهمونی زنونه در خانواده مون مرسوم نبود پس حتی شوخی و کنایه هم نمیشنیدم ، دوست پسر نداشتم و اولین مردی که توی زندگیم بوسیدم شوهرم بوده ... حالا 15 سال از زندگی جن 30 من میگذره و من یک رابطه خوب رو وقتی تا حالا تجربه نکردم خودم رو از دست رفته میدونم و من نمیدونم چی باید بهش بگم ؟ طرف میگه حتی به ارتباط با کسی به غیر از شوهرم نمیتونم فکر کنم اما اونقدر اون با من سرد برخورد میکنه که اعتماد به نفس من در این مورد از بین رفته و احساس میکنم نمیتونم هیچ جذابیتی داشته باشم . جالب اینجاست که وقتی کم کم شروع کرده با یکی دو نفر حرف بزنه همه گفتند اون سرده توچرا هیجان نیاوردی توی زندگیت ؟ البته حرف علطی نیست اما به نظرم اومد که این خانم براش سوال بوده که چطوری ؟ قرار بوده اطلاعات از کجا بیارم ؟

خیلی دلم سوخت . این انصافه که به یک دختر بگیم انقدر باحیا باش که یک بوسه میبنی قرمز بشو بعد  با خوندن یک خطبه همه فن حریف بشو ؟ چطوری ؟ با خوندن خطبه ، وحی میشه به آدم ؟ لابد اون زوجهایی که نسبتا جور هستند هم شانسی بوده . حالا باید تا ابد اینو به شانس واگذار کنیم؟  حالا فرض کنیم من بگذارم دخترم دوست پسر داشته باشه و هر غلطی خواست بکنه . اون چقدر برای من مادر میتونه جا بیفته ؟ فرض محال که دخترم میخواد از بین دوست پسرهاش میخواد یکی رو برای ازدواج پیدا کنه اون پسر چی ؟ اون نمیخواد از جوونیش استفاده کنه و بعد بره از مامانش بخواد یک دختر نجیب براش بگیره ؟

واقعا مساله فرهنگی ما چطوریه ؟ سخنرانی یک روحانی رو میدیدم ، توش میگفت زنی خوبه که با حیاترین توی جامعه باشه و بی حیاترین با شوهرش . تر خدا اگر کسی میدونه چطور این ممکنه به من راهنمایی کنه ، نسل ماها که باری به هر جهت گذروند نسل آینده رو چه کنیم ؟             

[ ٢٢ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

داشتم اینو میخوندم و به شدت ازش خوشم اومد

روحیه ام خیلی خوب نیست . مشکلاتی دارم که به این آسونی نمیشه مطرح کرد یعنی قصه اش طولانیه اما تازگیها پیش مشاور میرم و به نظرم میاد داره کمکم میکنه .

مشاور یک تست ازم گرفت که اصلا نمیفهمیدم موضوعش چیه و فقط من تند و تند جوابها رو علامت زدم . جلسه بعد گفت که پاسخ تست رو برام توضیح میده و یک موردی که گفت این بود که آپشن "ایثار " در من بالاست و به همین دلیل متوقع میشم که دیگران هم همین کارو برای من بکنن و برای همین سر خورده میشم .

به این موضوع فکر کردم و سعی کردم یک مقدار خودمو تعدیل کنم .

چند روز پیش همسرجان گفت که بچه ها رو شب ببریم پارک . همیشه این موقعها میگفتم نه آخه شام چکار کنیم ، کار خونه مونده و ... بعد هم که موضوع کنسل میشد میگفت تو اصلا اهلش نیستی . این دفعه گفتم باشه توی راه بریم شام بخریم ( ساندویچ کباب ترکی) و ببریم پارک که وقتی گشنه مون شد بخوریم . گفت خوبه اما بچه ها گفتند که کباب ترکی دوست ندارند . گفتم باشه خودت میدونی و پا شدم رفتم توی ماشین نشستم بدون هیچ تهیه و تدارکی . راه افتادیم و بعد از اینکه یک کوچه رو رد کردیم همسر نگه داشته . میگم چرا نگه داشتی ؟ میگه خب حالا کدوم سمت برم ؟! میگم من چه میدونم برو یک غذا بخر و بریم پارک . پرسید کدوم پارک بریم ؟ گفتم من نمیدونم فکر کردم تو همه چیز رو برنامه ریزی کردی ! خلاصه رفتیم سمت همبرگر فروشی نزدیک خونه مون و دیدیم اون بسته است . بعد رفتیم سمت مرغ سوخاری و دیدم اون هم بسته است آخه ساعت هنوز 6 بود اما من میدونستم که کباب ترکی همیشه بازه . نگه داشته کنار خیابون که بچه ها چکار کنیم ؟ اونها چه میدونستند چکار کنیم ؟ بچه ها کدوم پارک بریم ؟ بازم چه میدونستن . آخر برگشتیم خونه و من تو خونه خیلی آروم بهش گفتم وقتی میگم الان نمیتونیم بریم پارک تو میگی سخت میگیری . ببین یک بار نتونستی هماهنگ کنی و بریم .

صبح جمعه هم خیلی زیبا با دوستم پا شدیم رفتیم جمعه بازار هنر و قبلش به همسر جان گفتم من ظهر میام و خودت برای نهار یک فکری بکن . برگشتم و دیدم غذاهایی که از قبل مونده بوده رو گرم کرده و سیب زمینی هم داره سرخ میکنه که کم نیاد . من هم خیلی خوشحال و خندون در سالاد درست کردن کمک کردم و به این فکر کردم که صبح چقدر خوش گذشت . حالا مهم نیست که نهار کهنه است و سیب زمینی سرخ کرده است .

امروز هم برادر همسر یک جایی گیر افتاده بود و همسر هم در بازدید از یک سایت صنعتی بود و باید یک پولی برای برادر همسر واریز میشد . همسر جان به من زنگ زد که میشه این پول رو کارت به کارت کنی ؟ گفتم باشه . دوبار سعی کردم ولی نشد . بهش گفتم نمیشه . گفت میشه بری بانک ؟‌گفتم نه کار دارم . باز هم زنگ زدم همون شرکت و پرسیدم کارت دیگه ای دارین من به حسابش بریزم گفتند نه اما اگر میخوای شماره حساب بدیم . گفتم نه من وقت ندارم برم بانک و تموم شد . مثل اینکه خودشون مشکل رو حل کردند اما وقتی یادم میاد که همیشه این وقتها خودمو میکشتم و بدو بدو میرفتم بیرون کارو انجام میدادم خیلی از خودم خوشم اومد .

حالا هر کس میخواد بگه من خودخواه هستم هم بگه چون واقعا هدفم اینه که خودم رو بخوام و برای دیگران فدا نکنم .

[ ۱۸ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

عوض شدم . خیلی عوض شدم . نمیدونم کی سالگرد این وبلاگه ، چند سالشه و ...

به چیزهایی که داشتم دلبستگی نداشتم . خیلی راحت بودم درمورد وسایلم . یک سرویس طلا سر عقد پدر و مادرم بهم کادو دادن . خیلی قشنگ بود . چند سال بعد دلم یک سوریس نگین دار میخواست رفتم اونو دادم و یک کمی روش گذاشتم و یک سرویس نگین دار خریدم . مدتیه به این فکر افتادم که برم بگردم و  هر طور شده عین اون سرویس رو پیدا کنم و بخرم . چرا باید سرویس پدر  و مادرم رو میفروختم ؟ باید میگذاشتم سر عقد دخترم بهش کادو میدادم .

من اینطوری نبودم . نمیگم دلم نمیخواد اینطوری باشم یا نباشم . اما اینطوری نبودم .

[ ۱٤ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب