یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

- به لطف داروهای جدید بهترم اما تا چند ماه پیش امید داشتم که حالم بالاخره یک روزی از پایه خوب بشه که الان آب پاکی روی دستم ریخته شده و این امیدو ندارم .

- ببخشید دلم نمیخواد حرفهای مزخرف بزنم اما به هر حال اینجا یادداشتهای منه و میخوام شرایطم رو تا حدی ثبت کنم .

- از جشن آخر سال شرکتمون نگفتم . یه کمیته ای تشکیل دادن که من هم توش بودم که در مورد جشن برنامه ریزی کنیم . خب برنامه ریزی کردیم و به عنوان سرگرمی اون روز قرار شد یه اسلاید شو از تمام جشنهای قبلی شرکت توش باشه که به نظر خیلی جالب بود . یک سرگرمی دیگه موزیک بود که رفتیم کار چند گروه رو دیدیم و خوشمون نیومد و یک گروهی رو یک نفر معرفی کرد و فایل موزیکشون رو روی شبکه گذاشتند و گوش دادیم و دیدم خیلی عالیه و البته مطرح کردیم که کار صحنه به هر حال با کار ضبط شده فرق میکنه اما خوبه .

روز جشن شد و رفتیم . از همون اول غر زدنها شروع شد جرا این اینطوریه و چرا اون اونطوریه . حالا فکر کنین من با دوستام نشستم پشت یه میز و همشون هم میدونن که جزو کمیته برنامه ریزی بودیم اما باز غر میزدند . نهار شروع شد و در حین نهار اسلاید شو پخش شد که به نظر من خیلی جالب بود که مثلا عکس چهار سال قبل همکارمون رو میدیدیم اما یه نفر نگفت چه ایده خوبی . خب اسلاید شو کوتاه تر از زمان نهار بود و دو بار دیگه هم تکرار شد . دوستام گفتند وای دیگه حالمون به هم خورد انقدر اینو دیدیم .

گروه موسیقی اومد . چشموتون روز بد نبینه اجرای بسیار بدی داشتن و همه ما که بهشون رای داده بودیم چشمامون گرد شد که چرا اینطورین ؟ دوستام هم که دادشون رفته بود هوا . براشون توضیح دادم که کار ضبط شده اینا رو شنیدیم و خوب بود و حالا نمیدونم چرا اینقدر بد اجرا میکنن ولی مگه ول کردند انقدر غر زدن که دیگه من فقط ساکت نشسته بودم چون دیدم هیچ توضیحی براشون قانع کننده نیست . خلاصه جشن تموم شد و من با اعصابی خورد و خسته از تمام کارهایی که کرده بودیم برگشتم و به یکی از بقیه اعضای کمیته زنگ زدم که دوستای تو چی گفتن که دقیقا اون هم همون بلا به سرش اومده بود . 

خلاصه کلی انگیزه دارم برای برنامه بعدی ای که بخواد توی شرکت اجرا بشه .

 

[ ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

بدم نمیاد اینو تعریف کنم . شاید به درد کسی بخوره .

روحیه ام خیلی بد شده بود . بدتر از اینکه بشه با حرف و این چیزها درستش کرد . به طریقی دکتر بهنام اوحدی روانپزشک بهم معرفی شد و رفتم . از همون اول خورد توی ذوقم . وقت قبلی داشتم اما دو ساعت و نیم بعد از وقتم رفتم تو . حالا این چه جور وقت داشتنه خدا میدونه . یک کم خودمو با مجله سرگرم کردم و یک کم با خلاصه مقاله هایی که به دیوار زده بود که از طریق کتاب و فیلم میشه مریضهای روحی رو درمان کرد و تعداد جلسه شون کمتر میشه و غیره و با خودم گفتم ای ول دکتری که تعداد جلسه مراجعه رو کم کنه ، چقدر پول براش بی اهمیته . بعد از کف کردن در سالن انتظار رفتم تو و شروع کردم با دکتر صحبت کردن کوتاه صحبت کردیم ولی شاید به نیم ساعت رسید (بیشتر کسانی که میرفتن تو بیشتر از این میموندن ) گفت برو و دو تا کتاب معرفی میکنم بخون و به منشی اش گفت فلان کتاب رو بده و گفتم ویزیت آقای دکتر چنده که گفت هر یک ربع 35 هزار تومن !!! که من شاخم در اومد که برای این نیم ساعت باید 70 هزار تومن بدم و پول کتابهایی که خودشون میدادن هم جداگونه حساب شد و البته پول رو توسط دستگاه POS مطب پرداختم .

کتابها رو خوندم و به نظرم خوب اومد چیزهای خوبی ازش یاد گرفتم برای همین برای بار دوم رفتم . قبل از رفتن به منشی زنگ زدم که مثلا من اگه ساعت 6 وقت دارم سر ساعت بیام ؟ گفت نه شما 8 بیا و من 8 رفتم و سه ربع بیشتر معطل نشدم تا برم تو که البته خودش کم نبود . یک مقدار صحبت کردیم و یک کم کمتر از نیم ساعت شد و گفت شما باید بازم کتاب بخونی و به منشینش گفت اون چهار تا کتاب رو بده بهشون . خب من صد هزار تومن پول ناقابل که پول ده ساعت اضافه کاری من هست رو برای کمتر از یک ساعت کار آقای دکتر باید میپرداختم که نداشتم و گفتم کارت میکشم . منشیش گفت نه نقد بدین گفتم ندارم گفت چقدر نقد دارین گفتم مثلا 60 هزار تومن گفت اونو بدین و بقیه اش رو کارت بکشین ! پرداختم و اومدم خونه . عناوین چهار تا کتاب یک کم پیچیده بود و من از ساده ترینش شروع کردم که بسیار آموزنده بود و خوشم اومد . کتاب دوم رو برداشتم و هر چی خوندم چیزی حالیم نشد هی از متابولیسم و ترشح غدد و غیره نوشته بود که اصلا برای کسی که رشته پزشکی نخونده نه قابل فهم بود و نه به درد بخور . کتاب رو یک نگاه سطحی تا آخرش کردم و دیدم نه به درد نمیخوره گذاشتم کنار . کتاب سوم رو برداشتم بدتر از دومی و کتاب چهارم بدتر از سومی . من هم مات و مبهوت که قرار بود این سه تا کتاب چی به من یاد بدن که واقعا حتی یک نکته قابل فهم و به درد بخور نداشتن . بیشتر که دقت کردم دیدم اون سه تا کتاب یا ترجمه خود دکتر هست و یا براش مقدمه نوشته . بازم این علامت سوال توی ذهنم بود که دکتری که ساعتی 140 هزار تومن ویزیت میگیره فروش یه کتاب مثلا 7 هزار تومنی چه سودی براش داره و اصلا از این 7 هزار تومن چقدرش به این میرسه ؟ تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که میخواد فروش کتابهاش رو زیاد کنه و به چاپ های بعدی برسونه و به افتخاراتش اضافه کنه . لابد همه مردم هم مثل قضیه لباش جادویی پادشاه فکر میکنن که خب من نفهمیدم ، حتما کتابه به درد بخور بود !

دفعه سوم زنگ زدم که چه ساعت بیام و منشیش گقت سر ساعت بیاین و رفتم و بیشتر از سه ساعت علاف شدم و واقعا صبرم لبریز شده بود اما بالاخره رفتم تو . یه بیست دقیقه که صحبت کردم دکتر گفت ببین همینه که هست ، این مساله قابل تغییر نیست باهاش باید کنار بیای که گفتم باشه برام دارو بنویسین که به کمک اون بتونم آروم بشم و برم . گفت نه بشین و شروع کرد از افتخاراتش گفتن که من توی دانشگاه به همکلاسیهام گفتم که که از همتون موفق تر میشم و الان مطب من از همه شلوغتره و بالا شهر تره چون خواستم اینطور بشه ، من 6 تا ماشین دارم من ... خلاصه کلی از اینکه چقدر مریض داره و چقدر درآمد داره تعریف کرد و من آخرش با نتیجه ای که در بیست دقیقه اول گرفته بودیم اومدم بیرون در حالی که دو سه بار وسطش گفتم خب باشه من دیگه برم اما نمیگذاشت و اومدم بیرون و 150 هزار تومن ویزیتش شد که باز گفت نقد بدین که همراهم بود اما ترجیح میدادم خرجش نکنم که مجبور شدم پولها رو بدم .

قضیه اون نقد بدین هم برام سوال شد که چرا اصرار دارن نقد بگیرن که بعدها شنیدم میخوان درآمد یه واحد تجاری رو از روی دریافت های دستگاه POS  اش حساب کنن و مالیات بگیرن و برای همین با پر رویی از آدم پول نقد میخوان . خلاصه کنم که داروهاش هم حالم رو خوب نکرد و عطای این دکتر رو به لقاش بخشیدم .

نکته دیگه این بود که توی دوتا اتاق کناریش دو تا خانم روانشناس بودن و در جلسه دوم گفت شما باید 8 جلسه برین پیس خانم ایکس که این مشکل حل بشه که به نظرم منطقی نبود و پیگیرش نشدم . جلسه سوم گفت آهان برای حل این یکی مشکل باید 6 جلسه برین پیش خانم ایگرگ که مشکلتون رو حل کنه و دیدم ماشالا کار آفرینیش هم خیلی خوبه !

پیش دکتر دیگه ای رفتم که دوستم رفته بود و خیلی راضی بود ، با کمال تعجب ویزیتش 22 هزار تومن بود در صورتی که حداقل بیست دقیقه داشتم حرف میزدم تا بتونم خلاصه مشکلم رو براش بگم و اون داروهام رو عوض کرد و من خیلی خیلی بهتر شدم .

چیزی که مسلمه اینه که دیگه پیش دکتر اوحدی نمیرم . اگر سرچش هم کنین یک وبلاگ درست کرده که سرتاسر از خودش تعریف کرده که راستش با پولهایی که بهش دادم و نتیجه ای که نگرفتم حالم از متنش به هم خورد .

این عین تجربه من بود . نمیخوام کسی رو خراب کنم احتمالا از اون خیل بیمارانی که تو مطبش بودن حتما نتیجه گرفته بودن که بازم میومدن ، این فقط تجربه من بود .

 

پ . ن . خب بعد از مدتها میخوام این پست رو کامل کنم چون خیلی سوال مطرح میشه . دکتر روانپزشکی که پیششون رفتم و خیلی خوب نتیجه داد سک*سولوژیست نیستن اما تو کار روانپزشکی خیلی خوبن به اسم دکتر وحید ابراهیم زاده تلفن : 88795353 و 88775383

و یه خانم دکتر روانشناس هم هستن که به طور تخصصی روی مساله سک*س کار میکنن و دکتراشون رو از ایتالیا گرفتن به اسم خانم دکتر امانی :88686246 و 88684958

این خانم دکتر امانی بسیار مطرح هستن و اگر تو کامپیوترتون سرچ کنین میبینین که بجای اینکه برای خودشون مثل بعضهیها تبلیغ کنن ازشون مقاله و غیره پیدا میکنین .

موفق باشین

[ ٧ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

-اول از همه سال نو مبارک . پارسال برای من سال افتضاحی بود و امیدوارم امسال بهتر باشه .

- از کامنتهایی که نوشته بودند همه عوض میشن ممنونم ، خیلی خوبه آدم بدونه که غیر عادی نیست .

- از حال و هوای عید بسیار لذت بردم همه چیزش حتی شلوغی ای که من ازش متنفرم برام جالب بود . شاید به این دلیلی که پارسال یک هفته مونده به عید مجبور شدیم بریم مسافرت و بیشتر از برنامه ای که داشتیم موندیم و به کل حال و هوای عید رو از دست دادیم .

- بیشتر از تعطیلی کارمندها میمونم خونه چون شرکت از مرخصیمون کم میکنه ولی گفته برین تا 17 ام پیداتون نشه . کلی کار گذاشتم که انجام بدم .

- دید و بازدیدها هر چند خیلی محدود بود اما خوش گذشت . اما بچه هام دارن بزرگ میشن و از الان زمزمه میکنن که مگه هر جا شما رفتین ما هم باید با شما بیایم ؟ و این شروع زمانیه که دیگه بیشتر جاها با ما نمیان .

- معمولا ما خونه تکونی نمیکنیم . همیشه در حال تمیز کردن یک چیزی هستیم ولی اونطوری نیستیم که خودکشون کنیم برای خونه تکونی . اما امسال خیلی اساسی کار کردیم . کشوها و کمدها و کتابخونه هایی که واقعا به هم ریخته بودند رو ریختیم بیرون و حسابی مرتبش کردیم . الان وقتی میبینمشون خیلی حس خوبی دارم .

- اینو گذاشتم آخر سر بگم . بهتر شدن حالم ، برای رفتن پیش دکتر  روانپزشک جدید و داروهای جدید هست که حالم رو خیلی بهتر کرده . دکتر قبلی خیلی معروف بود ولی کارهایی کرد که دیگه اصلا پیشش نمیرم . نمیدونم اینجا در موردش بنویسم یا نه اما بدم نمیاد تجربه خودم رو بنویسم که شاید اگر کسی میخواد پهلوش بره با آگاهی با این قضایا بره .

[ ٥ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب