یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1-      دیروز پیش دکتر ابراهیم زاده بودم . دو تا از داروهام رو کم کرد . هر دوشون هم بهم عوارض میداد . عوارضش شدید نبود اما خوشحالم که دارو رو کم کرده . احساس بهتر بودن بهم دست داد .

2-      یه سمیناری در مرکز تحقیقات رشته خودمون برگزار میشه که در مورد یکی از استانداردهای مورد استفاده مونه . این استاندارد کلا ویرایش شده و چون خیلی مورد استفاده مونه همه بچه های گروه تقاضای شرکت توش رو دادن که از طرف محل کار ، ثبت ناممون کنن . معاونتمون نامردی نکرده و گفته عده تون زیاده باشه برای سال دیگه . کلی به من یکی برخورد که مرتیکه وقتی میگی عدو تون زیاده بگو خب نصفتون برید ، یک سومتون برید نه اینکه با همه مخالفت کنی . بچه های دیگه هم کلی بهشون برخورده و گفتن ما دیگه سراغش نمیریم حداقل نگفته کسانی که امسال دوره آموزشی نرفتند برند و بقیه لازم نیست . خلاصه الکی کلی حرص خوردیم .

3-      پنجشنبه جمعه در راهه و من تنم داره میلرزه . چون برای هر دو روز کارگر داریم برای خونه تکونی و خودمون هم باید پا به پاش کار کنیم . البته خوبه که خونه تمیز میشه اما ما کارمندهاییم و یه پنجشنبه جمعه نامردیه اونهم همش به کار بگذره L

4-      داره به خانوادمون دو تا عضو جدید اضافه میشه . یک قمری اومده پشت پنجره مون لونه ساخته و دوتا تخم گذاشته . کلی ذوقشون رو داریم .

5-      قربان همگی

[ ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- سلام . صبح شنبه تون به خیر . با اینکه دیشب بیخوابی داشتم اما حال و روزم بد نیست شاید به این دلیله که پنجشنبه حالم خوب نبود و مهمونیم رو با حداقل کار ممکنه برگزار کردم مثلا برای شام از بیرون کباب گرفتیم و من یه پلو درست کردم . بعد کباب رو انقدر گرفتیم که برای نهار جمعه هم موند و من جمعه یا درس خوندم یا استراحت کردم و هیچ کاری به غیر از جمع و جور مهمونی شب قبل انجام ندادم . همین استراحت حالم رو بهتر کرد .

2- مهمونی هم تولد پسر قند عسلم بود که کلی کادو گرفت که یکی از جالبترینهاش کادوی مادربزرگ پدریش بود که یه ژیله دستبافت بسیار ظریف و قشنگ بود که روزی متعلق به همسر گرامی بوده و الان برای پسرم کادو آورده شد .

3- هر دوتا بچه هامون امسال تغییر مقطع دارن و طبق معمول نگرانی در مورد اینکه مدرسه خوبی براشون پیدا کنیم . در مورد دختره نگرانی کمتره چون درسش خوبه و خودشو با شرایط جدید وفق میده اما پسره هم چموشه هم درس نخون و مدرسه فعلیش هم باهاش کنار میومدن و هم کنترلش میکردند اما دیگه مدرسه آینده رو نمیدونم ، خدا به خیر بگذرونه

[ ٢٦ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

سرما خوردم و الان بهتر شدم . دلم میخواست الان خونه بودم و میخزیدم زیر پتو . احیانا لیوان نسکافه ام کنارم و گوشیم برای بازی کردن دستم . (خودمو کشتم انقدر درس خوندم :) )

دارم تست میزنم . اوضاع خوب نیست البته از اونی که فکر میکردم بهتره اما خب بازم زیاد غلط دارم . از اونطرف یک حرفهای گذرایی بین من و همسرم برای رفتن به کانادا زده شده که خوشحالم نمیکنه . متاسفانه از اونجا خیلی خاطره بد دارم . اما ممکنه کارهامون یه جوری پیش بره که یه جورایی مجبور شیم بریم . خدا خودش بهم کمک کنه .

[ ٢۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

- پروژه ای که هفته پیش رفته بودم سایتش به بهره برداری رسید و این یعنی پاداش !!!! آخ جون بزدوی پاداش میدم .

- غیر از اون همه چیز آرومه ف کارهای شرکت در حد جواب دادن به سه تا ایمیل در روز و دوتا تلفن زدن و کارتابلی که کلا بین 4 تا 10 تا نامه اونهم جهت اطلاع میداد ، هست .خدائیش همین که حقوق میدن خودش کلیه ، حالا ما منتظر پاداش هم هستیم .

- به قول صمد درس میخونم آی درس میخونم . تست میزنم و یادداشت برداری میکنم اما به خاطر کمبودن ظرفیت رشته ام امید زیادی ندارم .

- سرمای مختصری خوردم به نظرم زود جلوش رو گرفتم و زود دست از سرم برداشت اما سوزش گلو و ترشحات بینی ادامه داره . به هر حال بهتر از سرما خوردگی هست .

[ ٢٠ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- چند شب پیش یه خواب عجیبی دیدم . خواب دیدم رفتم توی بازار دستفروشها یه خانم دستفروشی بچه چند ماهه اش رو گذاشته بود کنارش و بچه هه گریه میکرد و این توجهی نمیکرد . بهش گفتم به بچه ات برس . گفت اگر راست میگی تو برس . من این بچه رو میفروشم 200 هزار تومن اگر میخواهی بردار . من هم درجا 200 هزار تومن دادم  و بچه رو خریدم !!!! حالا آوردمش خونه میزنم توی سر خودم که من این بچه رو میخوام چکار کنم من تازه از دردسر بچه کوچیک راحت شدم و این حرفها که دیگه صبح شد و بیدار شدم و کلی خدا رو شکر کردم که خواب بوده :) بعد از روی کنجکاوی تعبیر خواب رو نگاه کردم چیزی عین این مورد نداشت اما نوشته بود اگر بچه ای که گم شده رو پیدا کنی از جایی که انتظار نداشتی چیزی بهت میرسه . خب تا اینجا که جالب بود .

2- ساعت حدود 10 صبح همون روز دیدم موبایلم زنگ میزنه و شماره رو نمیشناسم . گوشی رو برداشتم اول اسم منو گفت گفتم خودم هستم . بعد اسم خودشو گفت که یکهو تمام سالهای دانشکده از جلوی چشمم رد شد . یه آقایی که خیلی با هم ایاق بودیم و به هم علاقه داشتیم  و سالهای آخر بهم پیشنهاد دوستی داد که من قبول نکردم اما ارتباطمون قطع یا سرد نشد و همون ارتباط دوستانه رو حفظ کردیم . حالا در حالی که بچه اولش رفته دانشگاه شماره منو پیدا کرده بود و زنگ زده بود . این یعنی حدود 18 سال بود که از هم خبر نداشتیم . انقدر هر دومون ذوق کردیم و هی اون از کارش و خانواده اش گفت و من از کارم و خانواده ام گفتم که دیدیم اوه چند وقته داریم حرف میزنیم . باهاش کلاس مشترک داشتم اما همکلاسی من محسوب نمیشدیم چون ورودیهامون یکی نبود . بهش گفتم با همکلاسیهامون دوره داریم هر چند ماه یکبار جمع میشیم گفت منو هم خبر کنین همه تون رو ببینم . خلاصه با کلی ذوق قطع کردیم و نفهمیدم میتونم اینو به تعبیر خوابم نسبت بدم یا نه !

3-هفته پیش یه ماموریت رفتم در حد افتضاح . توی ساعت شلوغی عصر سه شنبه باید میرفتم فرودگاه و توی ساعت شلوغی عصر چهار شنبه و بعد از یک ساعت تاخیر برگشتیم تهران . پروازها خوب بود و هواپیما ها و پذیرایی هم خوب بود اما خورد خاکشیر شدم از سفر هول هولی و بازدید سایت و جلسات پشت سر هم توی سایت .

4- زیاده عرضی نیست لبخند

[ ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب