یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

در مسافرت به سر میبریم . مسافرت شلوغیه و کلی دوست و آشنا داریم برای دیدن و کلی کار برای انجام دادن . اما بهتر از اینه که بیکار بشینیم و فکر کنیم به اینکه چقدر کار توی خونه داریم و اینجا بیکار نشستیم .

برای یک کاری به مسافرت اومدیم که متاسفانه کارهامون خوب پیش نرفت و با اینکه هنوز نتیجه رو ندادن من یکی زیاد امیدی ندارم . به هر حال یک چیزی انگار نمیخواد که درست بشه و الان نزدیک به چهار ساله که داریم دنبالش میدویم و همش ازش دورتر میشیم . امیدوارم تبعات سنگینی نداشته باشه .

پیشاپیش سال نوتون مبارک . از ته دل میخوام که سال بهتری از سال گذشته باشه مخصوصا از نظر اقتصاد و محیط زیست در کشور .

 

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- سالها پیش وقتی تین ایجر بودم نشانه های افسردگی رو توی مامانم دیدم . خیلی اطلاعی ازش نداشتم اما میفهمیدم حال مامانم عادی نیست . یه بار بهش گفتم برو پیش روانپزشک ، خیلی بهش برخورد گفت من که دیوونه نیستم و هیچ وقت پیش روانپزشک نرفت .

2- حدود 25-26 سالگیم نشانه های افسردگی رو توی خودم دیدم و رفتم دکتر جسته و گریخته دارو مصرف میکردم اما به کسی نمیگفتم . حالم بالا و پایین داشت و بعد از تولد دومین بچه ام که هم داروم مدتها بود قطع شده بود و هم تعادل هورمونیم بهم خورده بود حالم خیلی بد شد و به دکتر مراجعه کردم . مجبور شدم شیر دادن رو قطع کنم تا بتونم دارو با دوز بالا مصرف کنم تا یک کم بهتر بشم و از اون موقع تا حالا که حدود 12 سال میگذره هی بالا و پایین دارم .

3- اویل به کسی نمیگفتم افسردگی دارم روم نمیشد بعد دیدم خیلیها این مشکل رو دارند و قرصی که من مصرف میکنم (فلوکسیتین ) میخورند و بعد من هم شروع کردم به گفتن تا غیر معمول بودنش رو از بین ببرم و بگم این هم یه بیماریه و سرافکندگی نداره و دیدم همین باعث شد بعضیها که مشکل دارند به فکر بیفتند که پیش دکتر برن .

4- چند روز پیش تو شرکت یه خانمی که فقط باهاش سلام و علیک دارم اومد پیشم و گفت من یادم رفته فلوکسیتینم رو بیارم شما داری ؟ تعجب کردم به راحتی این که بگی استامینوفن داری ؟ گفتم آره دارم و یکی ازم گرفت و رفت .

5- کاشکی مادر من هم توی زمانی بود که دکتر روانپزشک رفتن و دارو خوردن کار غیر عادی محسوب نمیشد . مسلما مادر بهتر و شادتری برای ما میشد .

6- چقدر فرهنگ عوض شده .

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- یکهو برنامه مون قاطی پاتی شد و باید بریم مسافرت . هم خوبه و هم بد . امیدوارم بتونم قسمتهای خوب رو بیشتر ببینم که دیدن دوستهامون هست . بدترین قسمتش تنها گذاشتن بچه ها توی خونه است .

2- یکی از مشکلات من در افسردگی این بود که با یک مشکل کوچیک بدجور به هم میریختم . چند برابر بزرگی اون مشکل به هم میریختم . آخرین بار که دکتر بودم بهش گفتم حالم بهتره اما مشکل خاصی هم پیش نیومده و من نمیدونم اگه پیش بیاد چی بشه . حالا فقط باید امیدوار باشم .

3- رفتن به مسافرت در دو هفته آخر اسفند یه جورهایی کابوسه . حتی لباس برای عید بچه ها نخریدیم . اما کاریش هم نمیشه کرد .

4- خوشبختانه بلیط رفتنمون یک روز بعد از امتحانم هست و میتونم امتحانم رو بدم . خودم امید ندارم قبول بشم چون میدونم بچه های تازه نفس زیاد هستند اما بدم نمیاد خودمو محک بزنم

5- نمیدونم کی میتونم بنویسم ، تا اون موقع خدا نگهدار

[ ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- روزهای معمولی میان و میرن ، تا دو هفته دیگه امتحان دارم و احساس تسلط روی امتحانم ندارم . چیزی که بهش عادت ندارم .

2- قمری ای که توی خونمون تخم گذاشته بود اصلا روی تخمهاش ننشست و حتما جوجه هاش مردند . هنوز تخمها رو نگه داشتیم اما به شوهرم گفتم اگه به امید من اینا رو گذاشته بوده که من بشینم روشون کور خونده من توی همین دوتا بچه خودم موندم !

3- از آزادی تیموشنکو خوشحال شدم ، امیدوارم بزودی خبر آزادی اونهایی که توی حصر هستند رو بشنویم .

4- دیوار شوری و خونه تکونی تقریبا تموم شد خیلی بهم سخت گذشت مخصوصا که نمیدونم چرا پرده ها رو ندادم خشکشویی و کارگری که اومده بود پرده ها رو میکند ، مینداختم توی ماشین و بالافاصله اتو میزدم و میدادم آویزون کنه . اون اتو کردنش منو کشت انقدر خسته ام کرد اما دیگه همه کار با هم تموم شد فقط مونده داخل کمدها و کشوها که اونها رو میشه کم کم انجام داد . بعد از اونهمه خستگی تمیزی خونه واقعا میچسبه .

5- بعد از ظهرها یک وقت نیم ساعت مرخصی میگیرم و نصف راه خونه رو پیاده روی میکنم . هدفون میذارم توی گوشم و آهنگ گوش میکنم و پیاده میرم که خیلی توی این هوای بهاری میچسبه . کلا دکترم هم منو به ورزش تشویق کرده و میدونم برای روحیه خوبه . دیروز در آخر پیاده رویم یک سری به مغازه دبنهامز زدم که عقل از سرم پرید با قیمتهاش که حدودا 30 درصد تخفیف خورده بود . بلوزهاش حدود 100 هزار تومن به بالا بودند و پیراهن عصرش 500 هزار تومن . من که اهل دادن این پولها نیستم یک دوری زدم و اومدم بیرون . البته ساعت خوبی نبود اما پرنده هم توش پر نمیزد . اما اگه به کسی نگین خرید خونم اومده پایین و بالاخره باید یه چیزهایی بخرم . شاید برم سمت میدون ولیعصر ، ببینم کی میتونم برم .

6- دیشب فیلم لینکون که ساخته اسپیلبرگ بود رو دیدیم . عجب مرد بزرگی بود این آبراهام لینکن و چه خدمتی به انسانها کرد . خدا رحمتش کنه . البته فیلم رو اگه برای فیلم دیدن میدیدیم خیلی کسل کننده بود اما چون جنبه تاریخی داشت خوب بود .

7- کلی فیلم جدید و قدیمی داریم و نمیدونیم از کجا شروع کنیم و چیا رو در مرحله اول ببینیم . اما فعلا نمیخواهیم سریال شروع کنیم تا یک مقداری از فیلمها رو ببینیم .

8-سلامت باشین

[ ٥ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب