یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

- یه گرفتاری داشتیم که به احتمال 99 درصد میدونستیم حل میشه و مشکلی سر راهش نیست اما کارش خیلی طول کشیده بود و برامون سخت شده بود . کلی براش نذر کردم و یه بار بطور احمقانه پیش فالگیر رفتم و اون گفت این اصلا چیزی نیست و حل میشه و غیره .

چند شب پیش یک خواب خیلی بد دیدم . هم توی خواب احساس بدی داشتم و هم وقتی پاشدم . با خودم گفتم خدا به خیر کنه .

بالاخره جواب کارمون اومد و اون یک درصد احتمال انجام نشدنش به وقوع پیوست و آب پاکی روی دستمون ریخته شد . پنجشنبه و جمعه افتضاحی داشتیم و کلی من و یک کم هم آقای همسر گریه کردیم .

بعد یک روز یک آرامشی تمام وجودم رو گرفت و به خودم گفتم خب حالا چکار کنم کاریه که شده و کلی وقت و هزینه و آرامشمون رو فداش کردیم اما  حالا که نشد دیگه بیخیالش بشو و دیگه زندگیت رو خراب نکن .

به طرز عجیبی بیخیالش شدم و با اینکه هر وقت بهش فکر میکنم دلم برای هزینه ای که دادیم میسوزه اما سعی میکنم بهش فکر نکنم .

زندگی همینه . به ما قول نداده منصف باشه .

[ ٢٥ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- فکر کنم حدود 8 سال پیش بود که تازه دوربین اومده بود روی موبایلها و کلی همه ذوق مرگ شده بودند از اینهمه امکانات . یک مدیر پروژه داشتم که خیلی خوش فکر بود و هوش و استعدادش مشخص بود . به من گفت یه روز میرسه که این موبایل جای همه وسایلی که احتیاج داریم رو میگیره و من با تعجب نگاهش کردم .

حالا که موبایلم دسی بل سنج و فاصله سنج*و تراز و قطب نما و چراغ قوه و نقشه شهر و مسیر یاب و دفتر یادداشت و پخش موسیقی و ماشین حساب و دوربین فیلمبرداری و عکاسی با کیفیت خوب داره و باهاش ای میلم رو چک میکنم و از دیکشنریش استفاده میکنم و ....  فکر کردم این آدم خیلی دید خوبی داشته . **

2- روز به روز تعداد خانمهایی که با لاک میان دستشویی شرکت و وضو میگیرن و نماز میخونن بیشتر میشه . دیگه از دیدنش هم تعجب نمیکنم .

نمیدونم به عنوان بدعت باید به این موضوع نگاه کرد و یا آزادی فردی و یا اینکه چه خوبه که با اینکه دوست داره لاک بزنه نمازش رو هم میخونه . که البته در هر حال به خودشون مربوطه و آزادن ، اما اگه چند سال قبل اینو میدیدم خیلی بیشتر تعجب میکردم .

3- نمیدونم چطور میتونم خاطرات بد رو از خودم دور کنم . یک بار پیش دکتری رفتم که گفت تو خاطره بد 13 سال پیش هنوز جلوی چشمته و زنده است که کاملا درست میگفت و خاطره های بد قدیمی تر هم هنوز جلوی چشمم هست . چند جلسه بعد ازم پرسید خوابت چطوره ؟ گفتم افتضاح ، دیر میخوابم خواب عمیق خیلی کم میرم و بد بیدار میشم . گفت پس همینه ، چون آدمها توی مرحله REM  خواب با خاطرات بدشون کنار میان و چون تو اونو کم داری نمیتونی کنار بیای . 

 اونهایی که خوابشون خوبه چند جوره باید خدا رو شکر کنن .

 

* فاصله سنج رو که فعال میکنیم مثل دوربین میشه . روی هر چی زوم کنیم فاصله اش رو از موبایل میده .

** فهمیدیم بابا گوشی هوشمند داری نیشخند

[ ۱٧ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- هر چی میشینم و با خودم منطقی فکر میکنم که خب زندگی هر کس یه جوره ، بفهم که زندگی بهت تعهد نداده که منصف باشه و ... باز وقتی میرسم به یک نفر که توی عمرش نفهمیده بی پولی چیه ، بیکاری چیه ، بچه داری چیه چون برای بچه داریش مادرش و مادرشوهرش با هم رقابت دارن (چون تنها نوه هر دو طرفه ) چون همسرش انقدر پول در میاره که ایشون نه ماموریت میره و نه اضافه کاری میمونه هیچ هر روز ساعت 9 به بعد میاد و به رئیسش گفته همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای نمیام و اون هم قبول کرده و ... بعد میبینم حتی مریضی بچه های دیگران براش قابل تصور نیست و حتی یک لحظه نمیتونه خودشو بگذاره جای اون مادری که بچه ی هایپر اکتیو داره و فقط با افتخار میگه من بچه ام رو مدرسه ای ثبت نام کردم که هر بچه ای رو قبول نمیکنن ...

این جور وقتها هر کاری میکنم بازم به هم میریزم ، حسابی به هم میریزم.

- سالها پیش به این قانون طلایی رسیدم که تا وقتی منافع مشترک با کسی نداشتم ، روش قضاوت نکنم . اون موقع هست که آدمها امتحان خودشون رو پس میدن اما بازم یه وقتهایی (یعنی بیشتر وقتها ) یادم میره .

خانم همکاری دارم که 33 سالشه و مجرده ، بسیار هم دلش میخواد ازدواج کنه اما خب از استانداردهای خودش که به نظر من بالا هستند کوتاه نمیاد و فعلا موردی پیش نیومده براش . به طرز معقولی هم در تلاشه برای این موضوع و سعی میکنه با افراد جدید آشنا بشه که شانسش بیشتر بشه ، از جمله توی یه اکیپ مسافرتی افتاده که بیشترشون آدمها جا افتاده ای هستند اما خب مجرد هم توشون هست و فکر میکنه شاید بین اینها یه مورد پیش بیاد .

همکار خیلی خوب من هست و چیز بدی ازش ندیدم خیلی هم به نظر فداکار میاد و وقتی از دوتا خواهر کوچیکش که ازدواج کردند حرف میزنه با کلی عشق و علاقه حرف میزنه و اصلا حسادت یا توقع این که چرا صبر نکردند توش نیست .

من یه دختر خاله دارم که اون دو سال از این خانم بزرگتره و مجرده . اگه بگم تا حالا به بدبختی دو تا خواستگار دیده باورتون میشه ؟ حاضر نیست خواستگار ببینه و میگه قصد ازدواج ندارم . حالا دیگه من کلی روش کار کردم تا گفت باشه من قبول میکنم موردهام رو ببینم .

خاله من مدتها مریض بوده و دخترش خیلی زحمتش رو کشیده و خیلی خسته شده ، به همکارم گفتم میشه توی یکی از مسافرتهاتون دختر خاله منو ببری ؟ این خیلی خسته شده و خانواده اش هم اهل مسافرت نیستند گفت باشه . حالا دو ماهه منتظر خبری هستم که بهم بگه کی میرن مسافرت و خبری نشده و بالاخره دوزاریم افتاد که نمیخواد یه دختر مجرد توی اکیپشون بیاد که رقیب اون بشه .

دوباره رسیدم به اون قانون طلایی

[ ۸ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

- داشتم تاریخ یادداشتهای اخیرم رو مرور میکردم دیدم همش شنبه یا یکشنبه نوشتم . با خودم قرار گذاشتم هر هفته یکی از این دو روز یه یادداشت بنویسم .

- بحران میانسالی گریبانگیرم شده بدجور . هر روز یه فکری میکنم . یه روز میگم درس بخونم برای ادامه تحصیل روز بعد میگم زن حسابی اینهمه کتاب نخونده داری برو بخون برو انگلیسیت رو کامل کن برو زبون بعدی بخون تحصیلات آکادمیک میخوای چکار ؟ بازم بی برنامه ام تنها کار درست و درمونی که شروع کردم نوشتن یه مقاله برای یه سمیناره که بیشتر کارش رو انجام دادم فقط باید روی عکسهاش یه کم کار بشه تا وضوحش بیشتر بشه که امروز درخواست دادم برام فتوشاپ نصب بشه و فردا کتابم رو میارم و کار ادیت عکسها رو شروع میکنم .

- تابستون داره شروع میشه و نگران بی برنامگی بچه هام هستم . کسی هم خونه نیست که خیالم راحت باشه . کلاسها هم که معلوم نیست کدومش خوبه و کدومش به درد نخوره .

دیدیم مدرسه دخترم یک روز کلا ریاضی و غیره داره از صبح تا ساعت سه و نیم .گفتم چه خوب هم یک کم درس میخونه و هم دوستاش رو میبینه و بازی میکنه . خودش گفت نه نمیرم پارسال که رفتم کلاسش مزخرف بود . هیچی خورد توی پوز برنامه مون  . تازه این یک روز در هفته و برای یکیشون بود بقیه اش چی باشه خدا میدونه .

- به شدت میخوام بچه ها رو کلاس خط تحریری بگذارم که به نظرم خطهاشون خیلی بد و ناخوانا است . خدا کنه یه کلاس نزدیکی پیدا کنم .

- از شدت نداشتن کمکی در کار خونه دست به دامن یه شرکت خدماتی شدم .یه شرکتی رو یک نفر با واسطه به من معرفی کرد، زنگ زدم و خانمه انقدر قربون صدقه ام رفت که حالم به هم خورد که تو منو از کجا میشناسی انقدر میگی شما خوبین و چرت و پرت . خلاصه یکی رو فرستاد و کارش خوب بود گفت من عصرش میام برای بستن قرار داد . گفتم باشه فقط وقتی میاین کپی مدارک شناسایی این خانم رو بیارین با مدارک ثبت شرکت . گفت ما مدارک ثبت شرکت رو دست کسی نمیدیم ! گفتم من که نمیخوام داشته باشم ، باشه کپیش رو بیارین و چیزی نگفت . هفته بعد دیدم خبری نیست بهش زنگ زدم که نیروی کمکی میاد دیدم شل و ول حرف میزنه و هیچکس رو کاندید نکرده . خلاصه یکهو درد دلش باز شد که تا حالا کسی از ما این مدارک رو نخواسته بود و شما یا میتونی به ما اعتماد کنی یا نه ، چرا نمیای مثبت فکر کنی ؟ کلی حرف زدم باهاش که بابا کسی اومده خونه ما که سر تا پا دروغ میکفته من باید ببینم این طرف اسم و آدرسش رو درست به من گفته ؟ دیدم نه خیر این آدم اگر مدارکی داشت اینقدر صغرا کبرا نمیچید حتما اصلا شرکتی و ثبتی وجود نداره و گفتم من نمیتونم اینطوری کار کنم و بیخیال شدم .

نمیدونم مردم همینطور ندیده و نشناخته یکی رو راه میدن تو خونه شون و کلید رو میدن دستش با بچه هاشون و تمام زندگیشون ؟ اگر این کار میکنن که خیلی بی احتیاط هستن . حالا باز روز از نو و روزی از نو باید بگردم دنبال  کمکی کار خونه .

[ ٤ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب