یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

شرکت ما یه خیریه داره . کارهای دائمی داره که بعضی خانواده های فقیر رو تحت پوشش قرار میده ، بازارچه خیریه میذاره و کلا خیلی این خیریه مون خیلی فعاله . اما به غیر از کارهای دائمی یه وقتهایی بهمون ای میل میزنن که یه مورد اورژانسی پیش اومده و کمک کنید و خیلیها این کارو میکنن .

 دو سه هفته پیش یه ای میل زدند که یک دختر بچه ده یازده ساله که پدر نداره و خانواده بسیار فقیری داره مشکل قلبی حادی داره و باید عمل بشه . هزینه عملش 15 ملیون تومنه و ما گفتیم که الان بره بیمارستان بخوابه و امیدواریم تا وقتی که بخواد تسویه حساب کنه این پول جمع بشه و یه شماره حساب اختصاصی دادند .

کلا این طور موارد که پیش میاد میدونم که همکارها خوب کمک میکنن انگار این خیریه فرهنگش رو توی شرکت جا انداخته ... خلاصه بکنم که حدود ده روز بعد ای میل دادند که پول جمع شد لطفا دیگه به اون حساب پول نریزین ! توی این جوّ خمودی و با این خبرهای بدی که این چند وقت شنیدم این ای میل دوم یه حس خوب به من داد که چه همکارهای خوبی دارم و توی چه شرکت خوبی کار میکنم . خدا رو شکر

پ.ن. باید بگم که شرکتمون خیلی بزرگه و تعداد کارمندهاش هم خیلی زیاده و گرنه شاید از عهده تهیه این هزینه برنمیومدند .

[ ۳۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

روزها میان و میرن ، همش مشغولم و باز نمیدونم چرا احساس عبث بودن میکنم . ماه رمضون هم که شروع شده ، البته من روزه نمیگیرم اما به هر حال یه جوّ بیحالی حکمفرماست . وقتی نمیتونیم سر کار چایی بخوریم انگار خستگی زیاد میشه و نمیره .

عکسهای مراسم تدفین اون دوستمون رو توی فیس بوک دیدم . دیگه واقعا باورم شد که رفته . تلفن زدم به همسرش تسلیت بگم که نبود و روی پیغام گیر براش پیام تسلیت گذاشتم . شاید یک سر سوزنی باعث کم شدن ناراحتیش بشه .

تازگیها وقتی میام سر کار و میرم هدفون گوشیم رو همراهم میارم و آهنگ گوش میکنم . خیلی حس خوبی داره نمیدونم چرا قبلا این کارو نمیکردم . مخصوصا برگشتن به خونه که یک مقدار پیاده روی داره که خیلی عالیه اصلا گذشت زمان رو نمیفهمم .

متاسفانه هنوز اون خبر بد قبلی برامون هضم نشده بود که شنیدیم یه پسر جوون زیر سی سال که عقدر کرده بود و بعد از ماه رمشون عروسیش بوده تو جاده تصادف میکنه و کشته میشه . بیچاره پدر و مادرش ، همسرش و اطرافیان . حیف خودش با این سنش . خیلی وحشتناک بود . نمیدونم چرا انقدر خبرهای بد میشنویم .

خدا به همه رحم کنه .

[ ٢٠ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

درست وقتی که نا امید و خسته هستی و زندگی برات جذابیت نداره ، خبر فوت یک آشنایی میاد که یک خانم زیر 40 سال ، لاغر ، ورزشکار و خوش اخلاق بود که به دلیل ایست قلبی فوت شده .

حالا نمیدونم غصه اون خانم و خانواده اش برام بیشتره یا اینکه خوشحالی از اینکه خانواده ام صحیح و سالم هستند و  دور هم هستیم ؟

[ ۱٥ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- وضعیت روحیم هنوز سینوسی هست . آرامش هفته پیش رو ندارم . به بدبختی میتونم سر جام بشینم . امروز با شنیدن اینکه همسر گرامی طی دو سه هفته اخیر ده کیلو وزن کم کرده شوکه شدم . از همه بیشتر به این دلیل که خودم انقدر حالم بد بود که اصلا نفهمیدم این اتفاق افتاده .

2- کلاس آموزشیم پیش میره و خوبه . همه چیز کلاس خوبه جز نهارهاش ، از نظر کمیت و کیفیت بسیار بده اما چیزی نیست که نشه باهاش ساخت و چون دور و اطراف هتل محل برگزاری کلاسها چیزی نیست ه ما بتونیم جایگزین کنیم باهاش میسازیم .

3- شرکت در سکون کامله و همه منتظرند که شاید با عوض شدن دولت یک مقدار چرخ اقتصاد شروع به چرخیدن کنه . ایشالا که درست میشه .

4- نمیدونم به چی احتیاج دارم اما حتما یه چیزی هست ، مسافرته ، استعفا از کاره ، داد زدنه ... نمیدونم

[ ٩ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

- اگه گفتم حال من خوب است شما اصلا باور نکنین :(

- اون قضیه نذر و غیره تمومی نداره یکی میگه دنبال اون کارو بگیرین درست میشه خودم میگم ولش کنیم و دیگه انرژی روش نذاریم . نمیدونیم چکار کنیم .

- یه کلاس آموزشی شرکت برامون گذاشته که واقعا در حد تیم ملیه . نمیدونم کی با استاندارد PMBOK  آشنایی داره . من که اولش گفتم این هم مثل اون ایزو و EFQM  فقط یه مدرک میشه برای ما که بذاریم توی تاقچه . اما رفتیم و دیدم عجب چیزیه . فوق العاده بود و البته گفتند استادی که به ما درس میده بهترین استاد این درس هست . بدبختی عادت سر کلاس نشستن هم از سرمون افتاده و روز اول با سر درد شدیدی اومدم خونه . روز دوم هم بهم سخت گذشت  اما روز سوم دیدم عادت کردم . انقدر هم استاد مسلسل وار داره درس میده که لحظه ای حواسمون پرت بشه رشته کلام از دستمون در میره و همش باید با دقت کامل گوش بدیم . اون هم برای من که هیچ وقت یادم نمیاد تمرکز داشته باشم . خلاصه هم سخت بود و هم چسبید . سه جلسه دیگه و یه کارگاه هم مونده که باید بریم و با اینکه سه تا پنجشنبه منو میگیره که برای من حکم کیمیا رو داره اما ناراحت نیستم .

- اضافه حقوق هامون اومده . قرار بود بین 18 تا 20 درصد باشه . من مال خودمو حساب کردم دیدم 13 درصده ، دوباره حساب کردم همون شد . کارد میزدی خونم درنمیومد اما با حال خیلی عادی رفتم پیش رئیسم که من فکر کنم یه چیزی رو اشتباه میکنم اما میشه با هم حساب کنیم و حساب کردیم دراومد 23 درصد !!!! خوب شد با توپ پر نرفتم سراغ رئیسم ! اما موندم ، چقدر اضافه حقوقم از متوسط شرکت بالاتر بود نیشخند

[ ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب