یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

- پروژه های زیادی برای خودم تعریف کرده بودم اما خوب پیش نمیرن . ادامه تحصیلم که منتفی شد چون قبول نشدم . یادگیری نرم افزارم متوقف شد چون کامپیوترم نمیکشه که  با اون نرم افزار کار کنم . فقط کتابهام رو دارم میخونم اما باز احساس کمبود دارم دلم میخواست بتونم عکاسیم رو ادامه بدم که فعلا نمیشه چون کلاس ورزش رو شروع کردم و دیگه نمیرسم .

- یکهو یکی از همکلاسیهای دانشگاه بهم زنگ زد . شماره ام رو گیر آورده بود و بقدری با صمیمیت و لطف بهم زنگ زد و انقدر تجدید خاطره کردیم که برگشتم به زمان دانشجوییم . خیلی چسبید .

- اوضاع کار شرکت از رکود خارج نمیشه و بقیه بچه ها نگرانن که نکنه تعدیل نیرو انجام بشه اما من یکی بدم نمیاد اگه این اتفاق در مورد خودم بیفته . فکر کردم حقوق بیکاریم رو میگیرم و یک چند ماهیی نفس میکشم  تا ببینم چکار میتونم بکنم . البته اگه بخوام خیلی واقع بین باشم ف کسی نیستم که توی خونه دووم بیارم پس همون بهتر که تعدیل نشم !

- ورزش رو فقط یک جلسه رفتم اما خیلی بهم چسبیده و خوشحالم که شروعش کردم .

[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

- دوباره یه قمری اومده پشت پنجره مون تخم گذاشته اما این دفعه دیگه مادر خوبیه و میشینه روی تخم و امیدواریم به زودی مسافرمون بیاد لبخند

- کتاب ایران بین دو انقلاب رو نتونستم بخونم . شاید به این دلیل که بیشتر توی شرکت میخواستم بخونم و تمرکزم کم بود و کتابی بود که خیلی تمرکز میخواست . الان دارم وضعیت آخر رو میخونم که جالبه و در رابطه با شخصیت کودک ، بالغ و والد توضیح میده و الان من هنوز نفهمیدم کدوم جنبه اش در من قویتره .

- کادوهای روز پدر رو خریدیم و خیالمون راحت شد . میگم کادوها چون برای پدرم باید میگرفتم و برای شوهرم و بچه ها هم میخواستن برای باباشون بگیرن . خلاصه کاری کردیم کارستان و همه شون خریده شد .

- برای یک سفر یک روزه باید میرفتم کرمانشاه . شاید دو ساعت کار اداری داشتم اونجا اما هر چی گشتم دنبال بلیط هواپیما که صبح زود برم و ظهر برگردم نبود . گفتند پروازهای رفت کرمانشاه به ساعت چهار و نیم صبح منتقل شده . هر چی فکر کردم دیدم من باید ساعت دو و نیم پاشم و برم فرودگاه و تا برسم شده پنج و نیم و من نه تنها شب رو نخوابیدم بلکه حالا پنج صبح چه گلی به سرم بگیرم توی اون شهر ؟‌ خلاصه این شد که بلیط اتوبوس گرفتم تا حداقل شب رو بتونم بخوابم . واقعا چهار و نیم صبح آدم بره شهرستان چکار کنه ؟

- یکی از همکارها دچار مشکل عجیبی شده . سه سال بود که با یک آقایی دوست بود . هر دو هم بالای سی سال دارن . نمیفهمیدیم چرا آقاهه نمیره خواستگاری . بالاخره رفت خواستگاری و عقد کردند . گفتند جشن عروسی نمیخواهیم و همینطوری میریم خونمون . خونه رو خریده بودند تعمیرات کردند و وسیله خریدند و چیدند تا شب عید برن خونشون اما آقای محترم گفتند چه کاریه حالا که راحت توی خونه مامان و باباهامون هستیم !!! خلاصه الان دو ماه از چیده شدن خونه میگذره و آقاهه حاضر نیست با زنش برن خونشون ، خانمه هم که همکار ماست عصبی شده و سر همه چیز با ما دعوا داره سلام نمیکنه جواب سلام رو به زور میده هر چی هم میگیم بهمون میپره . خب ما هم از وضعیتش ناراحتیم و فکر میکنیم غیر عادیه اما به ما چه ربطی داره که تو مشکل داری چرا با ما بد رفتاری میکنی ؟

-

[ ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

 -  شخصا عقیده ندارم که در دوستی باید دو طرف به یک اندازه مایه بگذارد عقیده دارم هر دو طرف باید هر کاری از دستشون برمیاد برای هم انجام بدن و از طرف مقابل برای انجام کار ممنون باشن . خدائیش هم معمولا خیلی دوستای خوبی نصیبم میشن .

-  با یکی دوست بودم که خیلی خرده فرمایش داشت . دو ماه صبح به صبح میرفتیم دنبال بچه اش دم در خونه اش که به خونه ما نزدیک بود و میبردیمش مدرسه چون مادره تازه زایمان کرده بود و باباش هم رانندگی بلد نبود !

-  بعد خواستیم خونه مون رو اجاره بدیم مادرش که همسایه طبقه پائینمون بود خواهش تمنا کرد که دخترم بچه کوچیک داره و اجاره بدین به اون  ما هم دلمون سوخت و این کارو کردیم . از روز اول دعوا شد بین زن و شوهر و سر اجاره دادن دعواشون شد خانمه میگفت اجاره نامه به اسم شوهرمه اجاره رو از او بگیرین از اونطرف خانمه شوهره رو راه نداده بود خونه ، مرده میگفت اجاره جایی که توش زندگی نمیکنم رو چرا باید بدم ؟

-  خانمه راضی شد اجاره رو بده به شرطی که به آقاهه نگیم اجاره رو میگیریم و بگیم داریم از پول پیش کم میکنیم که آخرش پول پیش بمونه براش . آخر سر یه چیزی بین یک یا دو ملیون بهمون بدهکار شد و رفت از طریق دادگاه و به خاطر مهریه اش پول پیش رو کامل گرفت .

-  از این قضیه بیشتر از یک سال میگذشت اما دیدم به روی خودش نمیاره که به ما بدهکاره یه ای میل بهش دادم که ببین چطوری میتونی پول رو پس بدی . جواب ای میل رو نداد . اتفاقی دیدمش گفتم اصلا ای میل رو گرفتی ؟ گفت آره اما باید در موردش صحبت کنم . که زنگ نزد . دو هفته بعد  من زنگ زدم و به سختی و بعد از چندین بار تماس گرفتن پیداش کردم که حتی جواب سلام منو پای تلفن نداد و گفت چکار داری ؟ گفتم بدهیت رو چطور میدی ؟ به حالت بسیار طلبکارانه و بی ادبانه گفت من الان صد تومن پول تو حسابم هست و ندارم بدم . گفتم کی داری ؟ گفت معلوم نیست .

یک ماه پیش آرایشگاه بودم بهشون گفتم از فلانی چه خبر من که نمیبینمش . گفتند ما هر هفته میبینیمش چون هر هفته میاد اینجا . گفتم آخه هر هفته که نمیشه گفتند چرا یک هفته کوتاه میکنه یک هفته مش میکنه یک هفته ناخونهاش رو درست میکنه و ...

گفتم تو چطور پول نداری که هر هفته میری آرایشگاه؟ مثل ترقه از جا در رفت که به تو چه که تو زندگی من دخالت میکنی مگه من تو زندگی تو که میری فلان خرج رو میکنی دخالت میکنم ؟ گفتم من به تو بدهکار نیستم اما تو به من بدهکاری . گفت نه اصلا چه بدهکاری من اصلا بدهکار نیستم همون اجاره ها رو هم خیلی خانمی کردم که بهت دادم نباید میدادم برو ببینم چکار میکنی .

خلاصه به بدتری وضع ممکن جوابم رو داد و دعوامون شد و دوستیمون قطع شد و دیدم پولی که براش من یک ماه از صبح تا بعد از ظهر میرم سر کار رو این خانم خورد و باهاش آرایشگاهش رو میره و این دوستی ای بود که فقط تا وقتی من سرویس میدادم برقرار بود و حالا که حقم رو خواستم به لجن کشیده شد .

- همسرم اومد گفت پول فدای سرت بهتر که این دوستی یک طرفه تموم شد اون خیلی آدم بدبختیه که حتی میتونست تو رو با حرف نگه داره و دوستی تو رو از دست نده . اگر آروم سرش رو مینداخت پایین و میگفت ندارم که کاریش نمیتوستی بکنی ولی وقتی از اول جواب سلام تو رو نداد یعی از اول جنگ داشت . دیدم راست میگه .

[ ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- کتاب ایران بین دو انقلاب رو شروع کردم و دارم جون میکنم تا بخونمش . کتاب فقط اجتماعی تاریخی هست و کشش نداره . خیلی دلم میخواد بگذارمش کنار اما نمیخوام هم زود تسلیم بشم .

2- راستی کتاب دیگه ای که توی خونه در حال خوندنش هستم قران با معنی فارسیش هست که الان جزء هشتم هستم و بد پیش نمیره .

3- آموزش نرم افزارم به دلیل مسخره ای متوقف شد . حدس نمیزنید چرا چونکه واقعا مسخره است . کامپیوترم نرم افزار رو نمیکشه و هر چند ثانیه یا هر چند دقیقه هنگ میکنه و ازش خارج میشه . فیلم آموزشی رو میبینم و یاد میگیرم اما وقتی میرم تمرین کنم نمیشه و خارج میشه و امکان تمرین رو ازم گرفته .

4- به امتحانهای بچه ها نزدیک میشیم و فعلا نفس نمیتونیم بکشیم چون مثلا در حال درس خوندن هستن . جون خودم برای آی پد رمز گذاشتم که الکی سرش نرن . دیشب دخترم رفت تو اتاقش خوابید و نیم ساعت بعد یکهو یادم افتاد که قرص قبل از خوابش رو بهش ندادم . با عجله رفتم تو اتاقش دیدم یک چیزی با صدای بلند گفت تق . توجهم جلب شد دیدم با عینک خوابیده !!!! یه نوری هم از بین تخت و دیوار میاد نگاه کردم دیدم آی پده و روشنه . کلی عصبانی شدم و عینکش رو برداشتم و آی پد رو هم برداشتم و بردم قایم کردم . جالبه که روزی نیم ساعت پیانو نمیزنه میگه وقت ندارم اما آی پد به راهه .

5- فعلا همین . سایه تان مستدام

[ ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

1- جواب امتحانم اومد و قبول نشده بودم . میدونم که برای قبول شدن باید بیشتر تلاش میکردم اما به رد شدن در امتحان عادت ندارم برام سخت بود .

2- دیگه با خیال راحت میشینم پای کتاب خوندن و زبان خوندن و غیره .

3- روزی که بعد از ظهرش جواب امتحانم رو گرفتم یه حالگیری دیگه هم داشتم . برای یه سمیناری مقاله با ای میل فرستاده بودم و هیچ خبری ازشون نشده بود . سایت سمینار هم تلفنی از دبیرخانه سمینار نداشت که پیگیری کنم . بالاخره به یه روشی تلفن دبیرخانه رو گیر آوردم و زنگ زدم و گفتند مقاله ؟ چطوری فرستاده بودی ؟ گفتم به ای میلتون فرستاده بودم گفتند نه اونطوری قبول نیست باید میرفتین توی یه سایتی سابمیت میکردین. گفتم باشه الان میرم اون کارو میکنم . گفتند نه دیگه مهلتش تموم شده و خورد توی پوزم . خدا سومیش رو به خیر بکنه که منتظر یه جواب دیگه هم هستیم که از همه اینها مهمتره .

4- کسی دکتر پوست خوب در حوالی ونک میشناسه ؟‌دیگه نمیخوام پیش دکتر قبلیم برم از آخرین کرمهاش راضی نبودم .

5- برای مراسم چهلم با فامیلها دور هم بودیم و پسر عموم هم اونجا بود . ما یه دانشگاه میرفتیم . دانشکده های مختلف بودیم اما خب چون خونه اونا شهرستان بود بعضی وقتها میومد خونه ما و شب میموند و صبح با هم میرفتیم دانشگاه . حرف به این کشیده شد که بعضی از بچه های فامیل که با هم جایی میرفتند رو گشت ارشاد گرفته بود و همون موقع پسر عموم گفت من و تو که اینقدر با هم میرفتیم و میومدیم چرا هیچ وقت نگرفتنمون ؟ خلاصه بعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدیم که اینقدر هر دومون گاگول بودیم که از ده فرسخی تابلو بود که عرضه کاری نداریم و برای همین کاری به کارمون نداشتند . کلی به خاطرات جوونیمون خندیدیم .

6- دو تا خبر تازگیها توجهم رو جلب کرده . یکیش تشویق شدید دولت به بچه دار شدنه طوری که حتی آموزشهای پیش از ازدواج رو هم برداشته و تمام وسایل جلوگیری از بارداری که قبلا در خانه های بهداشت به رایگان بود رو پولی کرده . حالا این خبر به تنهایی طوری نیست اما خبر بعدی اینه که کشور در حال کم آبی بسیار شدیدی هست و رودخانه ها و تالابها و دریاچه ها یکی پس از دیگری دارن خشک میشن و کلان شهرها با مشکل تامین آب آشامیدنی برای مردم مواجه هستند . اونوقت این خبرو که میگذارین کنار اون همه تلاش برای افزایش جمعیت این سوال پیش میاد که حالا آب همین جمعیت رو تامین کنید ، جمعیت بیشتر پیشکش .

[ ۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب