یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- جوجه هایی که پشت پنجره مون بودند پر زدند و رفتند ... دلمون گرفت وقتی به این فکر کردیم که یه روزی جوجه های خودمون هم پر میزنن و میرن ...

2- درس خوندن رو هنوز شروع نکردم . یک کتاب دستمه که باید بخونمش اینو که تموم کنم درس خوندن رو شروع میکنم .

3- یک اتفاقی برای یکی از دوستام افتاده که با توجه به شناختی که ازش دارم هم ناراحتش هستم و هم نگرانش . دوستم بالای ده ساله ازدواج کرده ، بچه هم داره زندگیش فوق العاده نیست اما مشکلات زیادی نداره . یکهو دوست پسر سابقش سر راهش پیدا شده ، اون هم زن و بچه داره شروع کردند به عنوان دو تا دوست قدیمی با هم حرف زدن و درد دل کردن که یکهو دیدن به هم وابسته شدند . بدبخت نه راه پس داره نه راه پیش . عاشق شوهرش نیست اما میگه دوستش داره و خیلی آدم خوبیه اما انگار این تجربه جدید یه هیجانی هم براش داره . از اونطرف خودش نگرانه و میگه چکار کنم . دوبار تا حالا به این آقا گفته دیگه نباید با هم تماس داشته باشیم و اون هم قبول کرده بعد عین دو تا قطب آهنربا به سمت هم کشیده شدند ، با توجه به تاریخچه ای که دارن این کشش عجیب نیست . آقاهه هم با خانمش خیلی اختلاف داره و بعید نیست از هم جدا بشن اما این دوست من اصلا در اون شرایط نیست .

قبل از اینکه وضعیت اینو ببینم با خودم فکر میکردم این آدمهایی که به همسرشون خیانت میکنن چطور آدمهایی هستن ، چقدر منحرفند که با وجود همسر چشمشون دور و اطراف میچرخه اما این قضیه انقدر انقدر آروم آروم زیر پوست این دوستم رفت که خودش هم نمیفهمه چی شده و الان کاسه چه کنم دست گرفته . کسی میدونه چکار باید بکنه ؟

[ ٢٤ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

دوتا تخمی که کبوتر پشت پنجره خونمون گذاشته بود باز شدند و جوجه هاش اومدن بیرون . انقدر قربون صدقه اشون رفتیم که خدا میدونه .

یکی از همکلاسی های دانشگاهیم بهم زنگ زد . حساب کردیم دیدم 20 ساله همدیگه رو ندیدیم . چند بار تلفنی صحبت کردیم و قراره همدیگه رو ببینیم . برام جالبه ببینم چه شکلی شده .

نمیدونم چرا وضع اقتصادی بهتر نمیشه ، یعنی تورم یک کم کنترل شده اما پروژه ها راه نمیفته و وضع کار شرکت هم دیگه داره نگران کننده میشه . هر چند وقت یکبار حرف یه پروژه میشه و یک کم امیدوارم میشیم بعد دوباره برمیگردیم سر جای اولمون .

معلم زبانی که گرفتیم ازم در مورد جواب کنکورم پرسید . بهش گفتم که قبول نشدم و بدترین درصدم هم زبان بود چون اصلا روش کار نکردم گفت خب بیا برای سال بعد روش کار کنیم  . گفتم نه دیگه نمیخوام کنکور بدم از جا پرید گفت این حرفو نزن تو میتونی ، باید تلاشت رو دوباره بکنی و خلاصه کلی هلم داد . بعد با یکی که تازه خودش کنکور رو قبول شده صحبت کردم گفت آره این سال اول بوده و تازه خودتو محک زدی و باید یک بار دیگه تلاش کنی . هیچی منو حسابی از راه به در بردن که بازم کنکور بدم . حالا در اولین قدم معلم زبانم خواسته که سوالهای پارسال رو پرینت بگیرم و براش ببرم تا بهم بگه که چی باید بخونم . خدایا من هم که کافیه یکی بخواد از راه به در ببره منو ، فورا میفتم تو تله .

[ ٧ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب