یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- آخر ساله و کار زیاد داریم از همه مهمتر گرفتن عینک دخترمه که بخاطر شرایط خاص چشماش لنزش رو به ژاپن سفارش داده بودن و اومده اما دکترش گفته عینک رو که گرفتیم با دخترم بریم پهلوش تا اون چک کنه و تایید کنه . البته نگران هم هستم که دخترم حالا با لنز progressive  میتونه خودشو تطبیق بده ولی خب فعلا اولین کار ، گرفتن عینکه .

2- به شدت امید دارم که سال 95 از نظر اقتصادی و اجتماعی بهتر از سال 94 باشه . از نظر اقتصادی بخاطر برجام این فکرو میکنم و از نظر اجتماعی احساس میکنم بعد از اون افت شدیدی که در دوره الف نون داشتیم با یه شیب ملایم رو به بالا حرکت میکنیم و خودش خوبه .

3- با اینکه بر طبق شماره 2 امیدم رو دارم ولی روحیه ام هیچ خوب نیست و نمیدونم چرا .

4- پیشاپیش سال نو تون مبارک

[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- توی یک گروه تلگرامی عضو هستم . گروه خیلی صمیمی و نزدیکی نیستیم بعضیهامون همدیگرو دیدیم و تماس داریم اما همه رو نمیشناسم .

- یه روز تو این گروه یه سوال از یک نفر پرسیدم اون جواب داد و منم در جوابش گفتم اوکی ، مرسی . بعد یه خانمی که نمیشناختمش اومد بهم جواب داد که اوکی انگلیسیه و مرسی فرانسه ! حرفش درست بود اما من نمیدونم چقدر جاش اونجا بود و من هیچ جوابی ندادم .

- همون روز همون خانم یک کتاب معرفی کرد و گفت بخونین و خوبه و بعد پی دی اف کتاب رو هم گذاشت . یک نفر اومد گفت خانم چرا حق مولف رو رعایت نمیکنی و پی دی اف کتاب رو میگذاری اینجا ؟ بعد این خانم از گروه رفت .

- برام جالب بود که کسی که خودش انتقاد میکنه چرا طاقت شنیدن انتقاد رو نداره ؟

2- دومین مساله بحثی بود که خیلی جاها در موردش میشنیدم و اونهم در مورد فریال در استیج بود. واقعیتش اینه که من صدای این خانم رو خیلی دوست داشتم ولی با اینکه زیاد از خوانندگی چیزی نمیدونم احساس میکردم بعضی جاها بد میخونه . از چهره اش هم خوشم میومد و به نظر من خوب بود اما چیزی که میخوام بگم این بود که تو یه گروهی که همش خانم بودن یه صحبت کوتاهی شد در موردش و یک نفر گفت فریال مجموعه خوبیه ولی از زنانگیش خیلی استفاده میکنه . نظر من اینجا این بود که درست میگی ولی کی میگه که لزوما از زنانگی استفاده کردن بده ؟ وقتی خیلی خیلی جاها تو اجتماع حقمون رو به این خاطر میخورن آیا ما حق نداریم جایی که امکانش هست جبران کنیم ؟

فکر کنم از اون آدیداس پوشیدن من متوجه شده باشین که من خودم اصلا اهل استفاده از این قضیه نیستم ولی کسانی که اینکارو میکنن رو اصلا نقد نمیکنم .

3-روز و هفته خوبی داشته باشین

[ ۱٧ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- یه نفر بهم یه تیکه ای انداخت ، نمیدونم بخاطر اون بود یا چیز دیگه ای سرم درد گرفت . مسکن خوردم خوب شدم اثر مسکن که رفت سر درد برگشت . باز مسکن خوردم خوب شدم اثر مسکن که رفت سرم درد گرفت . رفتم دکتر شرکتمون که دکتر عمومی هست و یک مقدار معاینه کرد و گفت چیزی نیست مسکن بخور و باز همون داستان . یکی دو روز بعد باز رفتم پیش دکتر شرکت یه کم نگران شد و گفت اگر به یک هفته کشید حتما برو پیش متخصص مغز و اعصاب .

- چهارشنبه شد و دیدم حالم خیلی بده و اگر بمونه دو روز تعطیلی در پیش داریم تو گوگل یه دکتر مغز و اعصاب نزدیک خونمون پیدا کردم و زنگ زدم گفت وقت نداریم به منشیش گفتم خانم حال من خیلی بده و واقعا وضعم اورژانسیه گفت بیا بشین و رفتم منتظر شدم تا بالاخره رفتم تو .

- دکتر خیلی مسنی بود یه شرح حال گرفت و بعد منو برد تو اتاق معاینه هی معاینه کرد و نمیدونم چی دید تو قیافه ام که یکهو ایستاد و گفت مشکلت چیه دخترم ؟ من بغضم ترکید و زدم زیر گریه و دکتر بغلم کرد . اصلا مقاومتی نکردم و بغلش کردم و اون گونه منو بوسید . گفت مشکل با شوهرت داری ؟ بهت خیانت میکنه ؟ گفتم نه اصلا اون خیلی مرد خوبیه ( که همیشه به این اعتقاد دارم ) گفت پس مشکلت چیه ؟ و من هیچی نگفتم .

- منو فرستاد یه نوار مغز بگیرم و نتیجه اش رو دید گفت چیزی نیست و اگر ادامه پیدا کرد بیا و رفتم و سر دردم خوب شد .

- هر وقت حالم بد میشه فکر میکنم برم پیش همون دکتر بغلم کنه و منو ببوسه شاید بهتر بشم ناراحت

2-به معلم زبان بچه هام گفتم که وقت کلاس رفتن ندارم ولی دلم میخواد زبان بخونم گفت تو زبان انگلیسیت در حدی هست که خودت بتونی پیش بری و برام دوتا کتاب آورد که باهاشون زبان بخونم ، خوشحالم و دارم خوب پیش میرم .

3- یعنی ترجیح مدیم بجای اینکه دو تا بعد از ظهر بعد از شرکت برم کلاس زبان بجاش برم کلاس ورزش که الن فقط دارم یک روز در هفته میرم ولی تصمیم دارم بعد عید دو روز در هفته برم

سلامت و شاد باشین

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- وقتی با همسرم آشنا شدم 24-25 سالم بود ، هنوز تو حال و هوای تین ایجری بودم و همیشه شلوار جین و کفش ورزشی میپوشیدم . یکی دوبار همسرم انتقاد کرد ازم که همیشه اینطوری میپوشی ؟ منم مخیلی محکم جوابشو دادم که آره و همینه که هست . باز اون گفت که خب خانمها باید کفش پاشنه بلند بپوشن ولی من روی موضع خودم مقاومت کردم و گفتم زنی مثل من که دائیما در حال دوندگیه نمیتونه کفش پاشنه بلند بپوشه ولی اون موافق نبود .

2- همون دوره آشنایی بهم گفت که همه مردا دلشون میخواد زنشون مثل یه عروسک ناز نازی باشه ولی من اگر برم یه همچین زنی انتخاب کنم همیشه نگرانم که اگر یه روز به هر دلیلی خودم نباشم آیا اون زن میتونه گلیم خودشو بچه مون رو از آب بیرون بکشه که شک دارم ولی تو میتونی .

3- از اول زندگی بدو بدوهای من شروع شد ، کار ، خرید ، آشپزی و کارهای دیگه خونه . شوهرم سرباز بود و من هر روز صبح پامیشدم نهارش رو گرم میکردم و میریختم توی قابلمه های فلاسکی که گرم بمونه برای ظهر که اون از پادگان بتونه بره شرکت و لازم نباشه بیاد خونه . یه بار به من گفت تو چکار میکنی ؟ هیچکدوم از دوستای متاهل من نه تنها نهار نمیارن بلکه میگن ما خونه هم بریم نهار نداریم !!!

4- بعد آبستن شدم ، دوتا بچه پشت هم توی این 18 ماه حاملگیم یک بار نشد همسرم منو ببره دکترم برای چکاپ ، دکترم توی طرح بود و من خودم با تاکسی واتوابوس میرفتم و میومدم . اصلا هم پول نداشتم که آژانس بگیرم . دو بار شوهرم منو برد دکتر که اونهم توی چکاپهای بعد از زایمان بود که با اون زخمی که داشتم قدم از قدم نمیتونستم بردارم . یادمه دخترم 10 یا 15 روزش بود یه مشکلی برام پیش اومد برای اینکه مزاحم کار شوهرم نشم بهش زنگ نزدم  دخترم رو گذاشتم پیش پرستارش و از پله های یوسف آباد اومدم پایین با تاکسی رفتم دکتر ، دکتر گفت همین الان برو سونوگرافی و من از اونجا مستقیم رفتم سونوگرافی  تا مثانه ام پر بشه طول کشید و سونوگرافی کردم و رفتم به دکتر نشون داد گفت چیزی نیست و من برگشتم خونه اون موقع موبایل نداشتم و تا برم دکتر و برگردم سه ساعت شد و دخترم معمولا سر سه ساعت شیر میخورد . موقع برگشتن خونه تو خیابون میدویدم و گریه میکردم که الان اون بیداره و شیر میخواد که البته وقتی رسیدم خونه دیدم خوابه و مشکلی پیش نیومده .

5-رفتیم کانادا 5 ماه بعد از رسیدنم با دو تا بچه 4 و 6 ساله رفتم سر کار و ماشین هم نداشتیم و خیلی اذیت شدم . برگشتم ایران سه هفته بعد رسیدنم رفتم سر کار و یک بند و بدون وقفه کار کردم . بچه ها تا کوچیک بودن پرستار داشتن که بعضیهاشون خودشون داستانی بودن اما خدا رو شکر بزرگ شدن .

6- تو سه سالی که کانادا بودیم یک بار مریض شدم و زودتر از سرکار برگشتم و رفتم بچه ها رو برداشتم و اومدم خونه . تب داشتم و نمیتونستم از جام پاشم زنگ زدم به شوهرم که همیشه ساعت 7 میومد خونه گفتم من حالم خیلی بده حتی نمیتونم پاشم عصرونه بچه ها رو بدم امروز زودتر بیا خونه گفت باشه . اون شب تنها شبی بود که اون ساعت 8 اومد خونه و گفت کار داشتم نتونستم زود بیام و باز من پاشدم کارهای شام رو کردم .

7- توی پاییز رسیدم سر خیابونمون دیدم وحشتناک ترافیکه ، تاکسی هم نیست ، بارون هم میومد نه کفش من خوب بود نه چتر داشتم . شرکت شوهرم همون نزدیک بود بهش زنگ زدم که اگر شرکتی و ماشین داری من بیام اونجا منو ببری خونه . گفت چی ؟ تعجب من از کارم بزنم تو رو ببرم خونه ؟ خب دربست بگیر و برو !!!!

8-یک دوماه بعد مریض شدم . از پنجشنبه احساس مریضی کردم و از جمعه صبح افتادم . نهار رو شوهرم درست کرد و شام رو هم گذاشت بعد برای شام خونه یکی از فامیلاشون دعوت داشتیم که من و بچه ها نرفتیم و اون رفت . من هی حالم بدتر و بدتر شد پسرم معلم خصوصی داشت و نمیتونستم اونو صدا کنم . نمیخواستم پسرم با معلمش تنها بمونه خونه پس دخترم رو هم نمیتونستم ببرم . زنگ زدم به مادرم که طبقه پایینه و اون هم گوشی رو برنداشت . خواهرم پزشکه ولی نخواستم به اون زنگ بزنم چون احساس کردم ممکنه استعلاجی برای شنبه بخوام و نسخه خواهرم رو رئیسم قبول نمیکنه برای همین پاشدم و رفتم درمانگاه نزدیک خونمون . تو راه چشمام سیاهی میرفت اما به زور رفتم و دکتر گفت آنفولانرا کردی و شنبه و یکشنبه رو استعلاجی نوشت . فشارم رو گرفت گفت ماکزیممش 7/5 هست و همونجا بهم یه سرم زد گفت برو داروهات رو بگیر گفتم کسی رو ندارم و ماشین هم ندارم که تا داروخانه شبانه روزی بره . میمونه برای فردا و گفت باشه و اومدم خونه .

9- دو سه روز بعد ترکیدم از بغض ، گفتم تو از کارت نمیتونی برای رسوندن من بزنی ، از مهمونیت هم نمیتونی برای مریضی من بزنی . چه کار داری ؟ چه پیشرفتی تو این سالها کردی که من دلم خوش باشه ؟ نه بهم سرویس ساپورتی میدی ، نه از نظر مالی منو تامین میکنی و نه ....

10 - مدتی بعد برام تو تلگرام تکست داد که تو وانمود میکردی که زن قوی ای هستی تو هم ضعیفی مثل بقیه زنها و دلت میخواد یکی مواظبت باشه .

11- شکستم و ساکت شدم . ساکت تر از همیشه .

 

ببخشید خیلی طولانی بود و اگر ناراحت شدین متاسفم . خیلی این حرف روی دلم موند

[ ۱٢ اسفند ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب