یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

یه نوشته ای هست به نام اینکه چقدر به خودم به عنوان یک خانم کارمند بدهکارم و حتما همه خوندن . اگر نخوندین این لینکش البته لینک اصلیش باز نشد این هم خودش نقل قول کرده ولی خب مطلب معلومه .

از پنجشنبه ظهر احساس کردم گلوم درد میکنه . سرماخوردگی من همیشه از گلو درد شروع میشه . سعی کردم استراحت کنم و دارو بخورم تا خوب بشم اما عصرش رفتیم پارک و هوا خیلی سرد بود و بدتر شدم . بدنم درد گرفت و احساس کردم راه گلوم تقریبا بسته شده . شب خیلی بد خوابیدم و از ساعت 5 صبح دیگه بیدار بودم . جمعه روز پیک نیک خانوادگی مدرسه پسرم بود و باید برای نهار چیزی درست میکردم . مایه گوشت ماکارونی رو درست کرده بودم ساعت 7 پاشدم خود ماکارونی رو درست کردم و کشیدم تو ظرف و همسرم رو بیدار کردم که من نمیتونم بیام شما برین پیک نیک . اونا رفتن و من گرفتم خوابیدم . تا ساعت 10 خوابیدم و بعد پا شدم صبحونه خوردم و خیلی آروم آروم شروع کردم به جمع کردن آشپزخونه که بعد از برداشتن وسایل پیک نیک توسط آقای همسر ترکیده بود . هر وقت خسته میشدم میرفتم مینشستم یا میخوابیدم تو تخت و بعدش دوباره برمیگشتم . بعد از جمع کردن آشپزخونه نوبت شستن ظرفها و تی کشیدن آشپزخونه و ... و بعدش هم مرتب کردن خونه بود . خیلی آروم همه کارها انجام شد وسطش هم کلی استراحت کردم . خوابم رو هم کردم و فهمیدم که خانمهای خانه دار چقدر وقت بیشتر از ما دارن و چقدر خوبه که وسط کارشون هر لحظه ای که بخوان میتونن حتی چند دقیقه برن تو تختشون و استراحت کنن . اونوقت فهمیدم که چقدر به خودم بدهکارم .

[ ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- دیروز باید دخترم رو میبردم دکتر غدد اطفال . خودش همش میگه که قدش خیلی کوتاهه تو همکلاسیهاش و ما هم میگیم شاید تا کوچیکه بشه کاری کرد . ساعت چهار و نیم رسیدیم مطب ، انقدر شلوغ بود که حد نداره و وقت ما هم بین مریض بود خلاصه دردسرتون ندم ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه . له و لورده بودم وقتی رسیدم خونه . حالا خانمی که میاد کمکم توی کارهای خونه مریض شده و همه کارهای خونه با خودمه . لباس رو رخت آویز خشک شده بود که باید جمع و اتو میشد . خونه باید جارو میشد ، دستشوئی باید شسته میشد و ظرفهای توی سینک شسته میشد . شام هم که جای خود . از بین همه این کارا زنگ زدم به آقای همسر و گفتم چند تا همبرگر از تو فریزر برداره و سرخ کنه و خودشون شام بخورن تا ما بیایم . رسیدم خونه دیدم آقای همسر رو مبل نشسته ، پرسیدم شام خوردین گفت نه گشنه مون نبود !!!! من میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار اما کار عاقلانه تری کردم نشستم رو مبل و گفتم من که شام نمیخورم اگه شما میخورین برین همبرگر سرخ کنین که دیگه آقای همسر پا شد و همبرگر انداخت تو ماهیتابه و سالاد درست کرد و شام خوردن . اما به خدا انصاف نبود . صبح بهش گفتم دفعه بعد تو بچه ها رو ببر دکتر تا حداقل من کارهای خونه رو بکنم . گفت باشه .

2- اما چی میشه که اینهمه دکتر متخصص و فوق تخصص وجود دارن یکهو یکی اینطور سرش شلوغ میشه و مردم برای ویزیتش سر و دست میشکنن ؟ نمیدونم بقیه چطور اومده بودن اما ما دخترم رو برای رشد پیش یه فوق تخصص غدد دیگه بردیم و هیچ کاری نکرد پیش یه دکترای تغذیه هم بردیم فرق زیادی نکرد و دختر فامیلمون پیش این خانم دکتره میاد و قدش خیلی بلند شده ما هم گفتیم دیگه آخرین تلاشمون رو بکنیم .

3- من یه برنامه تو تلویزیون من و تو دیدم که برنامه خیلی موجهی بنظر میومد و کسی که اجراش میکرد خودش پزشک بود و برای اینکه هم یک مقدار وزنش بیاد پایین و هم ریسکهای سرطان و بیماری قلبی رو کم کنه رژیم 500 کالری گرفت . به این حالکه دو روز در هفته فقط 500 کالری میخورد . تو اینترنت سرچ کردم و تو سایت تبیان پیداش کردم و دیدم مبنای علمی داره . منم این رژیم رو شروع کردم و اولش خیلی سخت بود اما کم کم عادت کردم و حدود 3 کیلو کم کردم و خیلی راضی بودم . الان تموم شده اما میخوام دوباره شروعش کنم .

4- روز  و هفته و ماه و سالهای خوبی داشته باشین

 

[ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مارال ]

چشم به هم زدیم اردیبهشت شد . نمیخوام بگم کارم خیلی زیاده که واقعا زیاد نیست . بعضی روزا هم زیاده اما در کل متعادله . متاسفانه افسردگیم که به شدت در حال خوب شدن بود یک کم بدتر شده و یه روزایی تاثیرش رو حس میکنم . مثل امروز . کاریش هم نمیشه کرد . البته تحت نظر دکتر هستم ولی بالا و پایین دارم .

کار جدیدی تو شرکت اومده که خیلی پرکاره و اصل کارش مال گروه ماست . نگران کار نیستم ولی رئیسمون خیلی بهمون استرس وارد میکنه و اون اذیت میکنه . مثلا امروز که نبود کلی کار پیش بردم در صورتی که اگه اون شرکت بود هی وسطش بهم کارای قاطی پاتی میگفت و تمرکزم رو بهم میزد و راندمانم رو میاورد پایین .

کار کردن تو یه شرکت خوب و خوش نام همه خوبی داره اما یه بدی بزرگ داره . اگر کارت رو دوست نداشته باشی و بخوای عوضش کنی خیلی سخته و شهامتش رو پیدا نمیکنی . الان هم که وضع کار خوب نیست و منم از کارم راضی نیستم اما این شرکت انقدر بهمون میرسه که واقعا خارج شدن ازش منطقی نیست . چه میشه کرد ؟

شاد باشین

[ ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب