یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

- یادمه وقتی مرد 1000 چهره پخش شد کارمندای ثبت احوال اعتراض کردن که چرا ما رو کارمندهای بدی نشون میدین .

- کارت ملی جدید برام صادر شد و پیغام اومد بیاین اداره ثبت احوال . یک روز تمام نشستم پای تلفن و هر تلفنی که بگی از این اداره رو گرفتم چه  ، شعبه ای که باید میرفتم و چه دفتر مرکزیش و هر داخلی ای که بگین رو گرفتم دریغ از یک نفر که جواب بده و یا حداقل داخلی ای باشه که ساعت کارشون رو بگه .

- ریسک نکردم و پنجشنبه نرفتم و تو هفته رفتم و کارم انجام شد اما خدا میدونه چقدر بهم ریخته و هر کی هر کی بود . خدا رحم کرد زیاد کارم به اونجا نمیفته .

- خانمی که میومد خونه مون برای کار سه روز در هفته میومد که بچه ها هم کمتر تنها باشن اما به دلیل کمبود بودجه تبدیلش  کردم به دو روز در هفته و وسط هفته که نمیاد خیلی بهم فشار میاد اما چاره ای نیست .

- تو این مدت دو تا کتاب خوندم یکی "مرد صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد " که خیلی کتاب بانمکی بود و کتاب "بادبادک باز" که خیلی کتاب غم انگیزی بود . الان هم دارم یه کتاب روانشناسی میخونم به اسم بازیها اون تموم بشه باید خواجه تاجدار رو شروع کنم که یک بار شروع کردم و حوصله اما نیومد ادامه اش بدم . این بود گزارش کتابخوانی من .

[ ۱۸ مهر ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

خیلیها در مورد اون پست دکتر و قسم بقراط سوال داشتن برای همین رفتم و اون پست رو تکمیل کردم امیدوارم به دردشون بخوره .

نمیدونم قبلا گفتم یا نه که در بطری جمع میکنم برای یه خیریه که میفروشنشون و باهاش ویلچر میخرن برای نیازمندها . خلاصه خیلیها الان در بطریهاشون رو به من تحویل میدن و الان فکر کنم 30 کیلو تو خونه دارم . اما چند روز پیش تو فیس بوکشون نوشتن که اگر رنگ اینا جدا باشه با قیمت بالاتری میخرن . چشمتون روز بد نبینه نشستم که رنگاشون رو جدا کنم . سه شب چمباتمه زدم رو زمین و در بطریها رو بر اساس رنگ جدا کردم دیگه به غلط کردن افتادم اما تمومشون کردم . حالا باید پنجشنبه تحویلشون بدم .

کار دیگه ای که برای خودم درست کردم اینه که پنجشنبه ها که سر کار نمیرم برم همون موسسه مهر گیتی و تو کار بهشون کمک کنم . ظاهرا کار سختیه اما انقدر به من احساس رضایت از خود میده که حد نداره انگار این همون کاریه که مدتهاست دنبالش بودم . اوایل فقط کتاب مهر میزدیم و دسته بندی میکردیم اما با توجه به اینکه تقریبا همه اونجا حدود 17-18 سال از من کوچکترن و بیشتریهاشون هم پسرهای جوون هستن احساس کردم بیشتر احتیاج دارن که برای پشتیبانی کمکشون کنن .

رفتم تو آشپزخونه شون و دیدم بسیار نامرتبه و کابینتها حتی اونهایی که توش ظرف چیدن کثیفه . شروع کردم به تمیز و مرتب کردن و اون کابینتهایی که توش ظرف هست رو تمیز کردم و مرتبشون کردم . میان وعده هاشون رو بهشون میدم و خلاصه یه جورایی شدم مامانشون ! این کاریه که هر کسی میتونه انجام بده اما وقتی کسی نیست من مشکلی با انجام دادنش ندارم .

هر هفته یک عالمه کتاب که دوست و آشنا بهم تحویل دادن براشون میبرم و خلاصه به دوستام گفتم کم کم باید یه بلندگو دستم بگیرم تو خیابون راه بیفتم داد بزنم در بطری ، کتاب کهنه میخریم !!!

شاد باشین

[ ۱۳ مهر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب