یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

جمعه صبح وقتی همه افراد خونه خواب ودن پاشدم رفتم فروشگاه شهروند ، دوست ندارم تو ساعت شلوغ برم ترجیح میدم از خوابم بزنم ولی تو صف صندوق علاف نشم . ساعت 9 و خورده ای برگشتم با کمی بیشتر از 600 هزار تومن خرید ، معمولا مرغ و گوشتم رو هم از شهروند میخرم و برای همین معمولا مبلغ زیادی میشه . تا رسیدم شروع کردم به جا دادن چیزهایی که خریده بودم . در همین حین دیدم همسرم داره میره بیرون ، جمعه بود ولی کار داشت و باید میرفت محل کارش . از اونطرف هم مدرسه پسرم کارنامه میداد که معمولا پدرش میره چون من کارم کارمندیه و باید در روزهای کاری مرخصی بگیرم ولی همسرم برای خودش کار میکنه و وقتش دست خودشه . روز کاری هم نباشه بازم باید غذایی درست کنم و یا کارهای خونه رو بکنم بنابراین همسرم میره .

شوهرم داشت میرفت بیرون گفتم کارنامه پسرمون رو میگیری ؟ مکث کرد و گفت من مشکلی ندارم میتونم بگیرم ولی مسول پایه شون اوندفعه گفت مادرش چرا نمیاد مدرسه؟ پس اگر تو بری بهتره . منم گفتم باشه من میخواستم نهار درست کنم که الان دیگه نمیتونم و نهار رو از بیرون میگیریم . همسرم گفت باشه و رفت .

سوال من اینجاست که وقتی من صبح زود پا میشم میرم شهروند خرید چرا هیچکس از من نمیپرسه پس شوهرت کجاست ؟ وقتی 5 روز هفته میرم سر کار چرا هیچکس به من نمیگه شوهرت چکار میکنه که تو مجبوری فول تایم کار کنی ؟ وقتی هفت روز هفته آشپزی میکنم چرا کسی ازم نمیپرسه چرا همش تو آشپزی میکنی ؟ جدی قضیه چیه ؟

[ ٢۸ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- پسرم بچه اولم هست ، وقتی به دنیا اومد گفتند یک مقدار مشکل داره و زود نیاوردنش من ببینمش . تقریبا غروب بود و ملاقات کننده ها رفته بودن و من تو تخت دراز کشیده بودم که ناغافل دیدم یک پرستار وارد اتاق شد که یه نوزاد بغلشه . اون نوزاد به نظر من زیبا ترین چیزی بود که من به عمرم دیده بودم در حدی که بلند گفتم وای این چقدر خوشگله ! بعد اومدن و دادنش بغلم اما من که نمیتونستم از جام بلند بشم همونطور که خوابیده بودم دست چپم رو باز کردم و اونو گذاشتن رو دست چپم و من محو نگاه کردنش شدم .

هنوز که هنوزه با اینکه قدش از 180 زده بالا و حداقل 20 سانت از من بلند تره وقتی دلم گرفته اگه بیاد و بخوابه روی بازوی چپ من یاد اونشب میکنم و حالم خیلی بهتر میشه .

کی میگه بد چیزیه مادر شدن ، حس اینکه عزیزترین موجود زندگیت رو توی شکمت پرورش بدی و اونو بدنیا بیاری خیلی بزرگه ، با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست .

[ ۱٧ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

روز زن و مادر مبارک

انقدر حالم گرفته است بیشتر از این نمیتونم چیزی بنویسم

[ ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

سلام به همگی و سال نوتون مبارک ، جدی جدی امیدوارم امسال برای کل کشور سال بهتری باشه و اقتصاد مملکتمون یه تکونی بخوره ان شاء الله

- چند روزی از تعطیلات رو شمال بودیم و خیلی خوش گذشت به زور اومدم از اونجا

- امروز روز اول کاری من هست و چون رئیس جان نیست بنابراین نامه ای ارجاع نمیخوره ، امضا نمیشه و خلاصه همینطوری نشستیم .

[ ٩ فروردین ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب