یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- روزها میاد و میره و معمولیه . خدا رو شکر بد نیست .

2- دیروز حالم خیلی بد بود هم روحی و هم جسمی و مجبور بودم برم مدرسه دخترم برای یه مراسمی که توش کارنامه بچه ها رو هم میدادن . به بدبختی خودمو کشوندم رفتم . یک کم که تو مراسم نشستم از بودن در جمع و شلوغ کاری بچه ها که اونها هم تو مراسم بودن همینطور حالم بهتر و بهتر شد . آخرش دیگه حالم تقریبا خوب شد وقتی اسم دخترم رو بدون اینکه انتظار داشته باشیم خوندن که بره بالا و جایزه رتبه اش رو بگیره . خدا رو شکر

3- توی راه برگشت دخترم همش حرف میزد و با اینکه خیلی بی حوصله بودم سعی کردم وانمود کنم که چقدر حرفاش برام جالبه و این تبدیل شد به دقایق قشنگ با هم بودن .

4- بیخوابی و بد خوابی امونم رو بریده . تمام عمر بدخوابیم به این صورت بود که شب خوابم نمیبرد . شاید یک ماهه که تبدیل شده به اینکه شب خوابم میبره اما نصفه شب بیدار میشم و دیگه خوابم نمیبره . فوق العاده دارم اذیت میشم .

5- عزت همگی زیاد

[ ٢٩ دی ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- خیلی خاطره دارم از هاشمی ، کدوم هم نسل منه که نداشته باشه ؟

روزی که اومد تو مجلس بعضیها رو به زور رهبر کرد رو بگم یا وقتی که بعد از جنگ رئیس جمهور شد و سردار سازندگی و اقدامات خوبی مثل برنامه های پنج ساله رو پایه گذاری کرد و بعد سپاه رو پیمانکار کرد و ملت رو بدبخت کرد و هی میشنیدیم بچه هاش پروژه ها رو دست دوم از سپاه میگیرن و چه پولایی که به جیب نمیزنن .

نزدیکترین خاطره ام در زمان رئیس جمهوریش بود که سالی یکبار میومد دانشگاهمون برای مراسم فارغ التحصیلی و اونروز دور تا دور دانشگاه نمیشد ماشین پارک کنیم و با کنترل شدید میرفتیم تو دانشگاه و سه تا بنز سرمه ای میدیدیم که پشت در تالار پارکه و میگفتن بنزها ضد گلوله هستن و شیشه رفلکس که توش معلوم نباشه و حتی دیده نشه که توی کدوم یکی از این بنزها هستن .

چند بار توی خیابون ولی عصر منتظر تاکسی بودم که دیدم همین بنزها میخوان رد بشن و یک مقدار جلوتر یه ماشن پلیس حرکت میکرد و تمام چراغها رو سبز میکرد و بعد از بنزها میومدن در حالی که دو تا موتور سیکلت جلو و عقبش در حال حرکت بودن و روی هر کدوم دوتا پاسدار نشسته بودن .

اینا که چیز مهمی نیست اما امروز داشتم به همکارم میگفت خیلی زحمت کشید اما مثل بقیه مسوولین جمهوری اسلامی دستش به خون آلوده بود . خون کشتارهای اول انقلاب و کشتار 67 . نمیدونم شاید تمام سیاسیون دستشون به خون آلوده باشه ، حتی مرحوم منتظری که دستش به خون 67 آلوده نشد در مورد قتلهایی که خلخالی کرد سکوت کرده بود .

با همه اینا بالاخره اون هم مثل بقیه آدمها رفت

[ ٢٠ دی ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

انقدر سریع هفته هام میگذره که نه از اومدن اول هفته غمم میگیره و نه آخر هفته خوشحال میشم . آخر هفته ها رو نگو که الان پنجشنبه ها شلوغترین روز هفته ام شده .

بهترین کاری که آخر هفته کردم رفتن به استخر بود . شرکتمون کارت یه استخر رو داده بهمون و میتونیم مجانی استفاده کنیم . هر وقت فرصت بشه میرم . جمعه رفتم و خودمو مجبور کردم قشنگ شنا کنم و حسابی خسته شدم . بعد هم سونا و جکوزی و شب مثل سنگ خوابیدم .

عزت همگی زیاد

[ ۱۸ دی ۱۳٩٥ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- کارم زیاد شده . خیلی درگیر پروژه ام شدم و خیلی دارم ازش لذت میبرم ولی گیجم و به سختی میتونم زمانم رو مدیریت کنم . خدا رو شکر

2- با دوستام هم وقت میگذرونم بیشتر به طور گروههای تلگرامی و خیلی کم به صورت حضوری و تلفنی . اما ازشون انرژی میگیرم . یه گروه بسیار دوست داشتنی که وقت گذروندن باهاشون واقعا بهم انرژی میده خیریه مهرگیتی هست که آدمها از همه رده های سنی ولی خیلی دوست داشتنی و مهربون توش هستن و خیلی بهم انرژی میدن .

3- یه مقدار کارهای زیست محیطی انجام دادم و سرویس شدم . سفارش و خرید و پخش ساکهای پارچه ای بین دوستان و مغازه ها . خیلی سخت بود ولی نتیجه اش خوب بود و حیفم میاد ولش کنم چون تازه داره جا میفته .

4- فقط این وسط میخوام فعلا ورزشم رو ول کنم که وقتم بیشتر بشه که بازم دلم میسوزه.

قربون همگی

[ ٦ دی ۱۳٩٥ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب