یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- چند شب پیش پسرم کهیر زد . بدجور تنش قرمز شد و خارش گرفت . دست به دامن خاله اش شدیم که پزشکه و اون دو جور کرم و دوتا قرص داد که استفاده کنه اما گفت ممکنه شب نفسش بگیره تو اتاقش تنها نخوابه . منم دیدم هوا گرمه یه پتوی نازک برداشتم رفتم تو اتاقش رو زمین خوابیدم . شب تا صبح چند بار پا شدم نچک کردمش خوب بود اما دم صبح از سرما بیدار شدم و احساس کردم گلوم درد گرفته و سرما خوردم . دو روز گذشته اما بدتر شدم و الان حالم خیلی بده و بدتر از اون اینکه نفس تنگیم هم باز عود کرده و هر دوتاس با هم داره اذیتم میکنه .

2- کارم تو شرکت بسیار زیاد شده و خب بعضی اوقات با استرس زیاد همراهه . خدا رو باید شکر کنم که توی یکی از بزرگترین و خوش نام ترین شرکتهای ایران دارم کار میکنم ولی کار تمام وقت برام زیاده و متاسفانه با نیمه وقت شدنم موافقت نمیکنن . ولی واقعا باید خدا رو شکر کنم .

3- فصل امتحانهای بچه ها شروع شده و هم نگران درس خوندنشون هستیم و هم اینکه تابستون چکار کنن .

4 حال من خوب است اما ...

[ ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- دو روزه ارتباطم رو با یکی از دوستام قطع کردم و به شدت فکرم مشغوله و تمرکزم رو از دست دادم .

از دیروز تا حالا روی حتی یه نامه هم نتونستم اقدام کنم و هر بار میام شروع کنم کاری رو انجام بدم فکرم پر میکشه و میره .

کار درستی کردیم و با هم هم عقیده بودیم که نباید این ارتباط رو ادامه بدیم چون ظاهرا بینمون احساس خاصی نبود اما داشتیم به هم وابسته میشدیم . بله درست حدس زدین ایشون یه آقای متاهل بودن .

خوشبختانه یا بدبختانه وقتی آدم سنش بالای 40 هست خیلی تعارفی با کسی نداره مخصوصا با کسی که از 18 سالگی میشناستش . هر دو هم عقیده بودیم که خانواده هامون مهمتر از دوستی ماست و نباید زندگی خانوادگیمون بخاطر دوستیمون (که البته مخفی نبود اما ممکن بود حساسیت زا بشه ) تلخ بشه .

باز وقتی آدم سنش بالای  40 هست میدونه که این موضوع فاجعه نیست و بزودی فراموشش میکنه اما این دو روز برام سخت تر از اونی گذشت که فکرشو میکردم . ظاهرا عادت خیلی مهمه .

اعتراف سختی بود ؟ نه زیاد ، زندگی راه خودشو ادامه میده

[ ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

دیروز میخواستم برم بیرون چند جا نزدیک خونه کار داشتم و در ضمن قدم هم بزنم . به دخترم گفتم با من میای گفت درس دارم . به پسرم گفتم میای ؟ گفت باشه و اومد .

تو راه بهش گفتم اگر بابا بهت میگفت بریم بیرون قدم بزنیم باهاش میرفتی ؟ گفت نه ! گفتم چرا ؟ گفت برای اینکه وسط راه شروع به نصیحت کردن میکنه و معمولا به جای خوبی ختم نمیشه .

من دیگه این حرف رو ادامه ندادم و سعی کردم حرفهایی که براش جالبه بزنیم و بگیم و بخندیم و زمان خوشی رو با هم سپری کنیم که همینطور هم شد .

حالا کدوم کار درسته نمیدونم ؟

[ ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- وقتی کانادا بودیم که بیشتر اوقات در حال دویدن به سمت مهد کودک بچه ها و از اونجا به سمت محل کارم و برعکس بودم . اما شیش ماه آخر اقامتمون چون میخواستم با بچه ها فارسی کار کنم استعفا دادم و کار نمیکردم تا وقتی بچه ها میان خونه من کارام تموم شده باشه و بشینم فارسی باهاشون کار کنم .

توی این مدت شیش ماه رسم شد هر چند روز یکبار بعد از رسوندن بچه ها به مدرسه با یکی از مادرها بریم کافی شاپ و صبحونه بخوریم و معاشرت کنیم . بگذریم از اینکه همسر محترم به این شیش ماه کار حرفه ای نکردن من بارها اعتراض کردن که اخلاقت مثل زنهای خونه دار شده و دائم میری میگردی و غیره .

از وقتی ایران اومدیم که خب دیگه این داستان نبود اما چند وقت پیش داشتم از میدون ونک به سمت شمال میرفتم که یه مغازه توجهم رو جلب کرد . اسم مغازه کلانا بود و نوشیدنی های گرم و سرد داره و یک سری ساندویچ سرد و نونهای شیرین تو یخچالهاش هست . اصلا مدل کافی شاپهای قرتی نیست و کاملا مثل کافی شاپهای کانادا ساده و پر از انتخابهای خوب بود .

رفتم توش و منوش رو گرفتم ، بسیار متنوع و قیمت نوشیدنیهاش بسیار بسیار عالی . مثلا آخرین بار که با بچه هام رفتم کافی شاپ قیمت چاییش 10 هزار تومن بود که برق از سرم پرید ولی تو این کلانا چایی 1500 تومن بود و یا دم نوشهاش که دیدم همشون مهرگیاه بود که نسبتا گرونن ولی 2500 تومن حساب میکرد . خیلی بهم چسبید حتما یه روز صبحونه میرم اونجا

اگر از میدون ونک رد میشین حتما بهش سر بزنین

[ ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب