یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- نمیدونم چی شد شاید تاثیر سفر هست شاید تاثیر ورزشی که میکنم شاید تاثیر تلقینهایی که به خودم میکنم و شاید بخاطر اینه که در مورد یک سری مسائل اصصصصلا سوالی از همسرم نمیپرسم و جوری رفتار میکنم که وظیفه ات هست انجام بدی و استرسش رو به خودم منتقل نمیکنم و شاید ترکیبی از همه اینها و حالم بهتره . ممنون از دوستانی که احوالپرس بودند .

2- ورزش پیلاتس میرم و ازش راضیم کلاسش رو دوست دارم و مربیش یه کم سنگین کار میکنه اما همین کلاس رو جذاب میکنه خدا رو شکر . شرکت یک سالی میشد که بهمون کارت استخر داده بود و من استفاده نکردم شنبه که تعطیل بود رفتم و خیلی بهم چسبید . استخر بزرگ و پرامکانات ، با امکان استفاده از سالن ورزش همه اش هم مجانی !  

3- شدیدا دلم میخواست یه سفر به استانبول برم و هم جاهای قشنگش رو ببینم و هم یه خرید مفصل بکنم کلی تحقیقات کردم در موردش و تا پای خرید تور هم رفتیم ولی دیدیم شرایطی که گذاشتن خوب نیست و گفتیم یه کم بیشتر بگردیم که خبر انفجار وحشتناکش اومد و قضیه منتفی شد ناراحت. خیلی حالم گرفته شد . شاید بریم دبی اما فکر میکنم الان خیلی گرم باشه . قصدم اینه که تو امسال حتما یه مسافرت داخل ایران و یه تور تهرانگردی برم حالا اگر شد دبی هم بریم خوبه اگر هم نشد که هیچی .

4- خدا رو شکر که حالم بهتره .

خیلی خدا رو شکر

[ ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

نمیدونم این آهنگ چارتاره یا پالت ولی تو سرم گیر کرده :

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

[ ۱۱ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- هفته پیش رفتم دکتر برای نفس تنگیم و دکتر برام دو روز استراحت نوشت که یک روزش افتاد به پنجشنبه و هیچی اما چهارشنبه اش رو خونه موندم و خیلی احساس بهتری پیدا کردم . بگذریم از اینکه تا ظهر توسط ای میل و تلفن با همکارام در تماس بودم تا یه کاری رو هماهنگ کنم .

2-چهارشنبه شب راه افتادیم و شبونه رفتیم کرمانشاه . یه تور خودمونی بود یعنی حرفه ای نبود . همسفرها بسیار خوب بودن و آدمهای بسیار منعطف و خوش اخلاق . اما خب چون تور آماتوری بود خیلی برنامه ریزی و زمان بندیش خوب نبود . در کل خوبیهای سفر خیلی میچربید به بدیهاش و خوش گذشت و از همه مهتر اینکه اولین سفر تنهایی من بعد از متاهلی بود (غیر از ماموریتهای کاریم ) و به نظرم اومد باید سالی یکی دوبار اینکارو بکنم .

وقتی برگشتم خونه دیدم همسرم به خوبی از عهده غذای این چند روز براومده البته با کمک مامانم و کلی هم غذا تو یخچال تلنبار شده که تا چند روز از آشپزی راحتم لبخند

3- وقتی از مسافرت برگشتم و همسرم اومد دنبالم تو ماشین بهش گفتم خب حالا نوبت توست که تنهایی بری سفر . آقا ما فردا صبحش اومدیم سر کار دیدم همسرم زنگ زده که مادرم تو شهرستان یه مشکلی براش پیش اومده و یه کار بنایی داره که خودش به تنهایی از عهده اش برنمیاد کاری نداری برم کمکش ؟ گفتم یعنی امشب میری ؟ گفت نه همین الان . پیش خودم گفتم بابا جنبه داشته باش وقتی بهت یه تعارف میکنم چشمک و رفت .

4-استرس و فشار کاریم زیاده اما حالم بهتره  . خدا رو شکر

[ ٤ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب