یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

صبح شنبه است و با احساس خیلی بدی از خواب پاشدم . هی فکر و خیال رو از ذهنم عقب زدم و باز اومد هی پس زدم و باز اومد ، گیرم خدا منو ببخشه ، بنده های خدا منو میبخشن ؟

خدا خودش کمکم کنه

پ . ن. بیشتر از این هیچ توضیحی نمیتونم بدم ، معذرت میخوام

[ ٢٦ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- سلام به همه در صبح روز شنبه

2- مسافرت بودیم و برگشتیم نه خوش گذشت و نه بد گذشت .

3- ممنون از خواننده خیلی عزیزی که پیغامهای محبت آمیز میگذارن ولی متاسفانه پیغاماشون خصوصیه و نمیتونم بهشون جواب بدم .

4- کلی کار تلنبار شده برم بهشون برسم .

عزت زی

[ ۱٩ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- کامنت خواننده گرامی وحید رو چون خواسته بود خصوصیش کنم و من بلد نبودم ، حذف کردم باید ببخشن .

2- از سه شنبه تا حالا بسیار تحت فشار مدیرم هستم و روز سه شنبه بدترین روز من بود که اگر یک درصد امکانش رو داشتم حتما استعفام رو میگذاشتم رو میزش .

سه شنبه رفتم خونه و پسرم پرسید مامان چیزی شده ؟ گفتم حالم خیلی بده فشار زیادی رومه و اومد آرومم کرد ، دیگه حرفی تو خونه نزدم . چهرشنبه با همسرم و یکی از دوستامون رفتیم بیرون دوستمون ازم پرسید کارت چطوره ؟ گفتم دیروز خیلی روز بدی بود اگر ذره ای امکانش رو داشتم حتما استعفام رو مینوشتم . از چهارشنبه تا حالا همسر خیلی گرامی ازم نپرسیده جریان چیه ؟ مشکلت چیه ؟ میخوای استعفا بدی من خدای نکرده تامینت میکنم ، اصلا !!!!

[ ۱۳ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

امروز شنبه است و دیشب دچار سندرم جمعه غروب شدم و حالم خیلی گرفته بود . با پسرم رفتیم بیرون قدم زدیم اما از شدت گرما زود برگشتیم خونه . ساعت شاید حدود یازده بود که تو گروه همکلاسیهای دانشگاه کم کم جمع شدیم وبحث گل انداخت . من که آنلاین بودم و در بحث شرکت داشتم صبح یکی پاشده بود میگفت لامصبا 700 تا پیغام ؟!!! اما بحث نمیدونم چطور کشیده شده بود به دوران بچگی و جوونی و عشق و عاشقیمون . خب خیلیها این موضوع رو انقدر با نمک تعریف میکردن و با توجه به اوسکول بودن نسل ما خنده دار میشد که من دیگه همینطور میخندیدم و از خنده اشک میریختم . تا ساعت 2 بحث ادامه پیدا کرد و منم بهشون میگفتم تا صبح هم بشینین من هستم امکان نداره این بحثو از دست بدم و خلاصه تمام اون دلتنگی عصر جمعه پر کشید و رفت انقدر که خندیدم . صبح پا شدم خیلی خدا رو شکر کردم از سنی که دارم . تو هیچ سنی اینقدر راحت نبودیم با دوستامون که بشنیم و از شکستهای عشقیمون حرف بزنیم و هر هر بخندیم . کی میگه بعد 40 سالگی بده ؟ شیدا با تو هستم تازه داره زندگی جالب میشه . دیگه نگران هر لحظه بچه هام نیستم ، میتونم با خانمها و آقایونی که یه دوره مهمی تو زندگیمون مشترک بوده بشینیم و تا 2 صبح از گندهایی که زدیم بگیم و بخندیم . میتونیم قرار بذاریم که بریم بیرون بدون اینکه نگران باشیم مارو بگیرن ، خدایا شکرت

[ ۱٢ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- مدیرم منو خواسته و یک سری کارهای جدی ازم خواسته ، مدت زیادی باهاش بحث کردم که من از خدامه کارهایی که الان میکنم رو نکنم و به طراحی برسم . همه مهندسها طراحی رو بیشتر دوست دارن ولی وسط اینهمه کار متفرقه من کی میخوام فکرم رو جمع و جور کنم و طراحی کنم ؟ اما به حالت نرود میخ آهنین در سنگ حرف من هیچ اثری نکرد و کارها رو انداخت گردنم . نه اینکه بگه اگر قراره تو 30 شیت نقشه که شیتی 2 ملیون برای شرکت خرج داره رو به عهده میگیری از این 60 ملیون که عاید شرکت میشه ما 600 هزار تومن بهت پاداش میدیم ها ؟ نه این وظیف مونه و باید اینکارو بکنی !!!

2- یه مطلب دیگه  در مورد فیزیولوژی بدن خانمهاست که همه افراد بالای 10-15 سال در موردش میدونن ولی نمیدونم چرا هنوز تابو هست ؟ خب منم دوست ندارم در موردش مخصوصا با یه آقا صحبت کنم ولی این دلیل نمیشه که خانمهای همکار ما که روزه میگیرن توی اون یک هفته ای که معذورن نیان رستوران شرکت و چایی هم نخورن برای اینکه آقایون همکار نفهمن که اونا الان توی این دوره هستن . من شنیدم توی خانواده های سنتی و تو ماه رمضون روزهایی که دختر خانواده پریود هست هم برای سحر و افطار صداش میکنن که پدر و برادرش نفهمن اون روزه نمیگیره و وسط روز هم باید یواشکی غذا بخوره . واقعا یه مساله طبیعی بدن انقدر خجالت آوره ؟ بیاین این تابو رو بشکنیم این مساله خصوصیه اما خجالت آور نیست .

[ ٥ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- دیشب به رسم هر ساله دانشکده ای که توش درس خوندیم به افطار دعوت بودیم . به برکت وجود گروه تلگرامی دانشکده که چند وقته شروع شده عده بسیار زیاد بود و خیلی ها رو دیدم . محیط دانشکده پر بود و همه کسانی که میشناختیم یا نمیشناختیم با هم سلام و علیک میکردیم و خودمونو معرفی میکردیم . انقدر انرژی مثبت تو هوا بود که فکر کنم برای مدتها انرژی دارم . خدایا شکرت .

2- دیروز همسرم به من گفت که وضع کارش خیلی بده و مجبوره یه ملکی که خیلی با زحمت و به شیوه پیش خرید و با پراختهای قسطی در حال خریدن بودیم رو بفروشه . خیلی ناراحت شدم . بده گفتن اینکه در سن و سالی که همسنهای ما در حال خریدن ملک دوم و سوم و بزرگتر کردن خونه اصلیشون هستن ما مجبور به افت هستیم . من هیچی بهش نگفتم و گفتم ملک خودته میخوای بفروشی بفروش ولی با توجه به اینکه دلم میخواست اونو برای پسرمون نگه دارم حالم رو گرفت .

امیدوارم خریدار براش پیدا نشه . اگر هم بشه فکرشو نمیکنم چون چاره دیگه ای ندارم .

3- اما حالم خیلی خوبه ، دیشب عالی بود

[ ۱ تیر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب