یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- روی روال عادی هستم البته یه هیجانهای جدید دارم مثلا خریدن دو قلم چیزی که لازم دارم و البته ارزون هم نیستن و مبلغشون برام زیاده .

2- حالا که فکرشو میکنم میبینم تازگیها خیلی چیز خریدم و این با منش و عادت همیشگی من سازگار نبوده . خوشبختانه چیزهایی که خریدم همشون به درد بخور و جنسهای خوبی بودن اما بازم برام عجیبه .

3- نوع ورزشی که دارم میرم رو میخوام عوض کنم . از ورزشم ناراضی نیستم ولی همین معلم یک ورزش جدید تر رو هم تدریس میکنه که یه جورایی به نظرم موثر تر اومد . فعلا برم امتحان کنم ببینم چی میشه .

4- عجیب مشغولم و راستش از راندمانم راضی نیستم . میشد که مفید تر باشه وقتم اما نیست . بی تعارف یک علتش تنبلیه و اینکه میشه ساعتها این گوشی لعنتی عزیز رو دست گرفت و سرگرم شد . خیلی تو خونه کار دارم ولی امروز و فردا میکنم . باید شروع کنم .

سایه عالی مستدام

[ ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- یه دور همی فوق العاده با دوستان دوران دانشگاه که کلی از همه انرژی گرفتم حتی کسانی که برای اولین بار بود میدیدمشون ، توی هفته گذشته داشتم و خیلی خیلی خوش گذشت .

2- از دوستی که نوشته قبلی رو در موردش نوشتم خبر دارم ولی اصلا در اون مورد حرف نمیزنه و منم سوالی نکردم .

3- خواننده عزیزی که پیغام خصوصی میگذارین و سوال میپرسین . خب من کجا باید جواب شما رو بدم خب سوال رو عمومی بگذارین من زیرش جواب میدم دیگه :)

4- چقدر خوشحالم دوشنبه تعطیله کلی به کارام میرسم .

5-همگی هفته خوبی داشته باشیم :))

[ ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- چهارشنبه عصر با حال گرفته سوار اتوبوس شدم برم خرید کنم . از نزدیک خونه دوستم رد میشدم فکر کردم بهش سر بزنم بعد دیدم که خانمش چهارشنبه بعد از ظهر کار میکنه و خونه نیست و درست نیست در نبودش برم خونشون و بیخیال شدم اما فکرم پیشش بود چون دو سه شب پیشش بهم تکست داده بود که یه آشنای قدیمی رو بعد 25 سال پیدا کرده و حالش خیلی گرفته است . حدس زده بودم چی شده ولی زیاد کنجکاوی نکردم .

نیم ساعت بعد خودش بهم زنگ زد که اومدم نزدیک خونتون اگر هستی بیا بیرون ببینمت !! گفتم اتفاقا من نزدیک خونه شمام و بالاخره یه جایی قرار گذاشتیم و هم رو دیدیم . قیافه اش داغون بود ، بهش گفتم قیافه ات خوب نیست ولی نمیپرسم چی شده ، گفت ولی من میخوام بهت بگم . گفتم باشه و شروع کرد که من یه نامزد داشتم و اون یکهو نامزدیش رو با من بهم زد و من خیلی حالم گرفته شد و بعدش ازدواج کردم اما همیشه فکر میکردم که چی شده بوده و اون چند وقت پیش از طریق فیس بوک منو پیدا کرده و بهم گفته که اون موقع فهمیده بوده سرطان خون داره و برای همین نامزدیش رو بهم زده بوده . منم با دهن باز داشتم نگاهش میکردم که چقدر عین فیلم فارسی شده داستان و خلاصه درد دلش باز شد .

تنها خوبیش این بود که حال گرفته خودم فراموشم شد . ازش پرسیدم باهاش تماس داری ؟ گفت هر روز و من فقط نگاهش کردم . گفت میدونم نباید داشته باشم ولی نمیدونم چکار کنم . میشه بهش بگم با من تماس نگیر ؟ گفتم میدونم ولی هر چقدر بیشتر طول بکشه برات سخت تر میشه .

و فکر این دوستم تمام آخر هفته با من بود .

چه داستانهایی برای آدمیزاد پیش میاد

[ ۱۳ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٧:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- شرکت یه کلاس گذاشت برامون به نام مدیریت استرس ، خیلی بهتر از اونی بود که فکر میکردم گرچه فکر میکنم که مدتهاست که استرس ندارم و زدم به رگ بیخیالی ولی بازم کلاسش نکات خوبی داشت .

2- کارم نسبتا زیاده و در دوهفته اخیر دو تا مسافرت شهرستان داشتم که یکیش برای کار شخصی خودم بود و یکی ماموریت از طرف شرکت و احتمالا هفته آینده هم باید دوباره یه مسافرت شخصی برم .

3- فیلم ساکن طبقه وسط رو دیدم و گرچه از بازی شهاب حسینی خیلی لذت بردم ولی راستش فیلمهای خیلی فلسفی به ذائقه ام خوب نمیاد و نپسندیدمش . قبلش هم یه فیلم خیلی قدیمی به نام رخساره رو دیدم که اونهم زیاد جالب نبود . فیلم بعدی حتما باید هالیودی باشه . فیلمهای ایرانی متاسفانه زیاد جذبم نمیکنن .

4- یک هفته دیگه یه مهمونی بزرگ دعوتم که همشون فارغ التحصیلان دانشکده مون هستن و خیلی خوشحالم که میرم . همش منتظر اون روز هستم .

[ ۸ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- وقتی برای ازدواج میری پیش یه مشاور نسبتا معروف و کلی هزینه میدی و اون ازدواجت رو تایید میکنه و بعد از چند سال میفهمی که گند زدی به زندگی ، میشه رفت و از اون مشاور شکایت کرد و عمر از دست رفته ات رو طلب کنی ؟

وقتی توی همون تصمیم گیری کاملا 50-50 میشی و به طرز احمقانه ای استخاره میکنی و خیلی خوب میاد ، بعد از چند سال که فهمیدی گند زدی ، میشه رفت و از ... نمیدونم قرآن ، خدا ، استخاره کننده ... شکایت کرد و عمر از دست رفته رو طلب کرد ؟

خب معلومه که نمیشه

بگذریم

[ ۱ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب