یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- یه وبلاگ میخونم که خیلی نوشته هاشو دوست دارم طرف واقعا نویسنده است نه مثل من که بخواد یه دفتر خاطرات داشته باشه ، اما مدتیه براش کامنت نمیگذارم . احساس میکنم دوست نداره براش کامنت بگذارم . اشکال هم نداره همین که منعم نکرده از خوندن نوشته هاش خوبه . میرم و میخونم و سرم رو میندازم پایین و میام .

2- فکرای زیادی برای کار تو ذهنمه همینطور دارم به نت ورکینگ ادامه میدم و به همه چیز فکر میکنم . به هیچ جای هیچ جا نرسیدم اما هنوز توی مرحله نگرانی و ناراحتی نیستم ، کاری رو شروع کردم که وقت میبره . وقتی دانشجو بودم و تازه درسم تموم شده بود هر کار با ارزشی بهم ارجاع میشد انجام میدادم . وقتی پسرم به دنیا اومد ، همسرم گفت دیگه کار توی خونه بسه وقتی میرسیم خونه دیگه باید مال این باشیم . همین کارو هم کردیم . این یعنی 16 ساله هر کس بهم کار ارجاع میده میگم نه من تو خونه کار نمیکنم . حالا باید مدتی بگذره تا اون آدما بفهمن روالم عوض شده و کار میکنم .

3- سایه همگی مستدام

[ ٢٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- ببخشید که یه یادداشتم رو رمز گذاری کردم ، انرژی منفی داشت و نخواستم کسی اذیت بشه . فعلا به همون صورت میمونه .

2- کلی فکر دارم به صورت موازی و دارم مطالعه میکنم تا شاید بتونم یه تغییراتی در کار ، زندگی و چیزهای دیگه بدم . دلیل اینکه فکرهام رو به صورت موازی پیش میبرم اینه که مسلما خیلیهاش به نتیجه نمیرسه و کم کم از آپشنها حذف میشه .

3- وزنم زیاد شده و اعصابم خورده ولی با کمال تعجب سایزم ثابت مونده که احتمالا بخاطر ورزشم هست . هر موقع میخوام رژیم بگیرم با مقدار کمی که از غذام کم میکنم انقدر بدحال و بیحال و بی راندمان میشم که مجبورم بیخیالش بشم . اما با توجه به اینکه نوع ورزشم رو عوض کردم امید دارم که لاغر بشم .

4- از سیستم آی او اس به اندروید سوئیچ کردم و بر خلاف انتظارم سخت نبود و به این یکی هم عادت کردم . ولی دوتا فایلم رو هنوز نتونستم منتقل کنم به این طرف که باید بازم تلاش کنم . ولی جالب اینجا بود که تقریبا همه چیز حتی لول کندی کراشم منتقل شد و مشکلی نداشتم .

5- عزت همگی زیاد

[ ۱٧ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- یکی از مدیران خیلی ارشد شرکتمون سکته کرد و فوت شد . من تا حالا ندیده بودمش ولی خب تا جایی که میدونستم آدم تاثیر گذاری بود و ناراحت شدم . عصر سه شنبه اومدم از شرکت برم بیرون دیدم عکسش و شمع مشکی و حلوا گذاشتن دم در چند لحظه ایستادم نگاه کردم یکی از همکارا اومد رد شد ، بهم گفت میدونی حقوقش چقدر بوده ؟ گفتم نه ، گفت 60 ملیون !!! گفتم مطمئنی ؟ گفت آره همه میدونن .

حالا من به این رقم کار ندارم و شاید حقش بوده اما اصولا چقدر از کارهایی که میکنیم اگر بدونیم که مرگ نزدیکمونه دیگه ارزش داره ؟

[ ۱٤ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
[ ۱۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

البته بر همگان واضح و مبرهن است که مهمترین دارایی انسان در زندگی پارتی است !!!! و البته بنده بعد از کشفیات فراوان به این نتیجه رسیدم که وقتی پارتی نداری خب نداری زوری که نمیشه حداقل از عقلت استفاده کن که این دومی خیلی سخته اما به هر حال از هیچی بهتره .

این در راستای دیدار یک روزه از خانواده ای از فامیل بود که زن و شوهر بیکار هستند و خانواده زن و خانواده شوهر دارن مثل چی اینا رو ساپورت میکنن اما چون این زن و شوهر هر دو از عقل معاش خوبی برخوردار نیستن همیشه هشتشون گروی نهشونه . مساله هم فقط مالی نیست تو همه چیز هشتشون گروی نهشونه . حالا وقتی میگم پدر و مادر دارن ساپورتشون میکنن فکر نکنین تازه عروس دامادن ! نه خیر بیشتر از 20 ساله ازدواج کردن وسه تا بچه از دانشجو تا راهنمایی دارن !!!

خب من برم به کارهای عقلانه ام !!! برسم

مثلا

[ ۳ مهر ۱۳٩٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب