یادداشتهای من
یه دفترچه شخصی برای یک زن متاهل و مادر متولد اوایل دهه پنجاه - با تحصیلات دانشگاهی و شاغل 
قالب وبلاگ

1- زندگی یعنی با دخترم برم دکتر و بعد 6 سال تحت نظر چشم پزشک بودن برای اولین بار بشنوی که این دفعه شماره چشمش بالا نرفته

2- زندگی یعنی در زمان انتظار برای دکتر از فرصت استفاده کنی زنگ بزنی به دوستت و بگه میدونستم بهم زنگ میزنی دیشب خوابت رو دیدم

3- زندگی یعنی با اینهمه حس خوب از کلینیک بیای بیرون و بزرگترین ماه ممکنه رو ببینی

 

خدایا شکرت چه روزی بود

[ ٢٦ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- تازگیها دارم زیاد وبلاگم رو مینویسم . نمیدونم چی شده حرف جدیدی دارم برای گفتن یا اینکه فقط دلم میخواد حرف بزنم .

2- انتخابات آمریکا هم برگزار شد و ترامپ جلو هست هر چند در حال حاضر اختلافشون کمه اما به نظر میرسه که برنده معلومه . به سلامتی

3- دیشب پیش روانپزشکم بودم میگفت مثل اینکه با خودت صلح کردی گفتم ظاهرا بله از داخل ؟ نمیدونم . همین که داروم کم شد راضیم .

4- زندگی در جریانه .

خدا رو شکر

[ ۱٩ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- رفتم دنبال دخترم از مدرسه بیارمش و عجیب همه خیابونها ترافیک بود . توی یه کوچه اصلی صف طولانی بود  برای رسیدن به خیابون . کوچه دو طرفه بود و لاین مقابل خالی بود . یک ماشین از عقب گازشو گرفت و خلاف رفت تا رسید به خیابون اصلی و مسلما مسیر منو کند کرد . ماشین دوم هم همین کارو کرد با دست بهش علامت دادم و اعتراضم رو نشون دادم محلم نذاشت و رفت . دیدم داره ماشین سوم میاد . رفتم وسط و راهشو بستم . اومد پشت سرم و دستش رو گذاشت رو بوق و برنداشت !!!! رفتم کنار و ایشون از کنار من که رد شدن دهنشونو باز کردن و هر چی از دهنشون در اومد به من گفتن !!!!! ترافیک اونروز کم بود لطف این راننده های عزیز مخصوصا این آخری باعث شد اسید معده ام رو توی گلوم حس کنم .

2- پیاده داشتم میرفتم خونه . از یه تقاطع داشتم رد میشدم که بخاطر ترافیک و فاصله کم بین ماشینها راحت نمیشد رد شد . از بین دوتا ماشین خواستم رد بشم یه نفر دیدم از مقابل داره میاد و برای من ایستاده تا من برم و بعد اون بیاد . منم ایستادم و با دست اشاره کردم شما بفرمائین . یه لبخند خیلی زیبا به من زدن و با تشکر رد شدن . منم جوابشونو با لبخندی به پهنای صورتم دادم و حس کردم چقدر حالم خوبه .

3- ببخشید دوست ندارم موضوع رو جنسیتی کنم ولی راننده اون سه تا ماشین اول و این پیاده آخری همه خانم بودن .

[ ۱٢ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

1- مدتیه قسمت نظرات خواننده ها تو وبلگم قاطی پاتیه نمیدونم چش شده .

2- دیشب فیلم بادیگارد رو دیدم و واقعا فیلم مثل یه پتک خورد تو سرم . انتظار داشتم فیلم تاثیر گذاری باشه اما نه اینکه اینقد ذهنم رو دنبال خودش بکشونه و ولم نکنه . همه فیلم برام جالب بود اما صحنه ای که پرویز پرستویی خودش رو سپر بلای بابک حمیدیان کرد وا رفتم .

شاید عقایدم با آقای حاتمی کیا فرق کنه اما هنر فیلم سازیش رو ستایش میکنم . فقط آقای مخملباف قبلا تونسته منو اینطوری تکون بده .

3- ذهنم خیلی درگیر این فیلمه ، خیلی

[ ۱۱ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکی را داده ای صد گونه نعمت

یکی را قرص نان آلوده در خون

 

ما هم این وسط مسطها هستیم بلا تکلیف .

خدا رو شکر

[ ۱٠ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

 شنبه صبح مزخرف رو با خوردن یه لیوان بزرگ قهوه امریکانو با شیر و شکر بهتر کردم و توی دلم گفتم این نیز بگذرد ...

[ ۸ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مارال ]

- بالاخره تلاشهام در یک مورد به نتیجه رسید و یک نفر بهم پروژه داد ، یه مقدار برام سخت بود که زمانم رو مدیریت کنم بعد از کار بیرون و با مسئولیت آشپزی و غیره تو خونه هم پروژه انجام بدم ولی بالاخره شد و از این موضوع راضیم . حالا باید دید صاحب کار راضیه و بازم بهم کار میده یا نه

- آخر این هفته و اول هفته آینده قرارهای دوستانه دارم و از الان خوشحالم براش . کلی انرژی میگیرم از این جمع شدنهای دوستانه

- خوابم خوب نیست و این موضوع ناراحتم میکنه . خوابم میاد ولی میرم تو تخت و خوابم نمیبره و کلی اذیت میشم . نمیدونم چکار کنم .

-انجام پروژه ای که گفتم خیلی بهم چسبید . خیلی وقت بود این کارو نکرده بودم و خوشحال بودم که از عهده اش بر اومدم .

- عزت همگی مستدام تعجب

[ ٥ آبان ۱۳٩٥ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مارال ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب
صفحات دیگر
امکانات وب